نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد؟!

بسم الله

پانزده ساله بودم که مقام کشوری فیزیک آوردم. خدا را بنده نبودم. سودای تکان دادن جهان با تئوری هایم، رویای هر شبم شده بود. شانزده ساله بودم که به نظریه ی نسبیت انیشتین حمله کردم تا نقضش کنم. نکته اش این است که آن روزها هنوز نمی دانستم نسبیت دقیقاً چه می گوید. راستش هنوز هم نمی دانم. خیلی وقت است دیگر برایم مهم نیست که بخواهم بدانم...
بیست ساله که شدم، به اعتبار جبر در انتخابِ واحدِ دانشگاهِ صنعتیِ لعنتی، با دکتر صدیقِ طراحِ موشکِ شهابِ سه، چهار واحد دینامیک اخذ کردم. آن روزها همه (از جمله علیرضا توحیدیِ وبلاگِ آب، نان، آواز) از دکتر صدیق فراری بودند. می رفتند با دکتر م. (معروف به حسن گلاب!) دینامیک پاس می کردند! همین جبر روزگار (که حالا بعد از گذشت سال ها اسمش را می گذارم تقدیر الهی)، یک بیست از میانترمِ دکتر صدیقی (که تحلیل سه بعدی موشک را در دینامیک دوره ی کارشناسی درس می داد) به من هدیه کرد و این هدیه مرا برد وسط نورچشمی های دکتر. عمر من در آن دانشگاه زیاد نبود. عمر دکتر صدیق هم. ولی دکتر در همان مدت کم، جرقه ای در زندگی ام زده بود. حالا که مثلاً کمی بزرگتر و عاقل تر شده بودم، می فهمیدم که خیلی کوچکتر از آنم که دنیا را تکان دهم. حالا دیگر سودای تکان دادن ایران با موشک هایم، رویای شب های بیست سالگی ام شده بود.
بیست و یک سالم که شده بود، سر پروژه ای که برای یکی از شهرستان های اصفهان قبول کرده بودم، فهمیدم چه قدر کار می شود کرد برای شهرِ مادری. حالا بیشتر سر عقل آمده بودم و شب ها فقط رویای تکان دادن اصفهان را در سر می پروراندم...
اواخر بیست و یک سالگی، بُعد مذهبی زندگی ام پررنگ تر شده بود. دلم می خواست خیلی از رسومات جاهلانه را عوض کنم. می خواستم خیلی از سنت ها را تغییر دهم. حالا دیگر خوب می دانستم که زورم به شهرم هم نمی رسد. پیش خودم می گفتم باید ازدواج کنم. باید یک همفکر و همراه پیدا کنم و با هم برویم زیر یک سقف. باید تشکیل خانواده بدهم و تمام این تغییرات را در خانواده ی خودم اعمال کنم...
بیست و دو سالم را داشتم تمام می کردم که حضور پیرمرد در زندگی ام بیش از پیش شد. "دیدن"، و فقط "دیدن" پیرمرد یک شبه بزرگمان کرد. حالا بماند که شنیدنش چه بلایی بر سر دلم آورد... از آن روز و آن سال تا به امروز، دیگر به فکر تکان دادن دنیا نیستم. به فکر تکان دادن ایران نیستم. به فکر تکان دادن اصفهان و تهران و هیچ شهر دیگری نیستم. به فکر تکان دادن خانواده ام هم نیستم. نه به خاطر بزرگ بودنشان... اتفاقاً خیلی کوچکتر از آن اند که بخواهم تکانشان دهم. حالا روزها و شب ها فقط به تکان دادن "خودم" می اندیشم. آن که باید یک عالمه تکانده شود، همین "خویش" است و بس...
نمی دانم تا چند سال دیگر قرار است نظرم چه طور عوض شود. نمی دانم قرار است که و چه را تکان دهم. اما حالا، این روزها و این شب ها، گاهی پیش خودم تمرین می کنم که فقط چند نفس برای خدا بکشم. چند نفسِ ساده. یک دم و یک بازدم فقط برای خدا. نه برای زنده ماندن... نه از روی غریزه... ولی هنوز نتوانسته ام. باورتان می شود نفس کشیدن برای خدا این همه سخت باشد؟




+ این قلب یک ظرفیت محدود دارد... انسان اگر یک سلسله غذاهای بی خاصیت بخورد، بالاخره این معده پر می شود و دیگر جا برای غذای سالم نیست... هر حرفی را آدم بخواهد گوش بدهد؛ هر قصه ای را بخواهد بخواند؛ هر حرفی را بخواهد بزند، بالاخره این دل پر می شود. آن وقت دیگر جا برای "فهمیدن" نیست...




شما هم ببینید؛ شما هم بشنوید! :)

۰ نظر
الف سین

ویران شود این شهر که میخانه ندارد...

بسم الله

گفتند یک شعر بگو تا بگوییم حک کنند روی سنگ قبرش. گفتم بنویسید:
"امیر بیان (ع):
النَّاسِ نیامٌ. فَإِذا ماتُوا انْتَبَهُوا؛
مردم خوابند. زمانی که از دنیا رفتند بیدار می شوند."
گفتم و تأکید کردم که بنویسید "امیر بیان (ع)"؛ نه کمتر و نه بیشتر. نه فقط به خاطر این که علامه جوادی، امام علی (ع) را امیر بیان خطاب می کنند؛ که بیشتر به این خاطر که اگر کسی حواسش نبود و پایش را گذاشت روی سنگ قبر، بی حرمتی به نام مبارک مولایمان نشود.
در همین فکرها بودم که زدند توی ذوقم و گفتند گفتیم "شعر" بگو! این دیگر چیست؟ من هم تلگرامم را باز کردم و یک دو بیتی مرتبط با حضرت زهرا را که به ذهنم رسید نوشتم و فرستادم برای دایی. برای محکم کاری یک تک بیتی دیگر هم که یادم آمد فرستادم. تلگرام را بستم و تمام.
بعد دیدم که همان دو بیتی را جدی جدی سفارش داده اند برای سنگ قبر. یک بار از رویش خواندم و دیدم که قافیه بیت دومش کمی ایراد دارد. به روی خودم نیاوردم. فقط زیر لب برای خودم گفتم: "الناس نیام. فاذا ماتوا انتبهوا". من از همان اولش بلد نبودم برای سنگ قبر چیز خوبی بگویم. حتی بلد نبودم چیزهای خوب روی سنگ قبرها را بخوانم؛ به جز یک مورد: حرم امام رضا که می روید، توی بهشت رضا، قطعه 72، مزار مرحوم علیزاده، یکی از بکّایین خیلی خاص حضرت اباعبدالله (ع). روی سنگ ساده شان نوشته:
"ای که از روی مزارم گذری! نوحه بخوان!
نام مولا شنوم زیر لحد گریه کنم..."
اما به هر حال من از همان اولش بلد نبودم برای سنگ قبر چیز خوبی بگویم. حتی بلد نبودم چیزهای خوب روی سنگ قبرها را بخوانم. من اصلاً از سنگ قبر بدم می آید. شب و روز از خدا می خواهم این یکی را به من ندهد. آدم، قبر که نداشته باشد، سنگ قبر هم نمی خواهد. حالا به فرض که خدا اراده کند که قبر داشته باشیم، دلیل نمی شود که اراده کند که سنگ قبر هم داشته باشیم! خجالت نمی کشید و نمی کشیم که فاطمه زهرا (س) بی مزار است و شما و ما قبر داشته باشیم و باشید؟ شرم نمی کنیم در حضور قبر خاکی امام حسن (ع) سنگ قبر سفارش می دهیم؟ ما از کی تا حالا این همه بی شرف شده ایم؟ این همه کمپین و چالش مزخرف تشکیل داده اید و داده ایم. به ذهن هیچ کداممان نباید برسد که شیعه تا وقتی که برای حضرت زهرا (س) بارگاه نساخته، نباید برای خودش و عزیزانش قبر بسازد؟ نمی خواهید کمپین #شیعه_قبر_ندارد تشکیل بدهید؟ شیعه نباید دق کند؟ نباید بی قبر بماند؟ شرم نمی کنید که مزار امامتان وسط بقیع زیر آفتاب و سرما و گرما مانده و شما برای پدران و پسرانتان سفارش سنگ قبر می دهید؟ هنوز جای مزار مادر دو عالم معلوم نیست. بعد می رویم برای مادرانمان سفارش سنگ قبر می دهیم؟! ما از کی عزیزتر از عزیزترین های خدا شده ایم؟ این همه "بِأبی أنت و أمّی" که لقلقه زبانمان است کو؟ این چیزها این قدر پیچیده است که به ذهن هیچ کداممان نمی رسد؟ ما از کی تا حالا این همه بی ادب شده ایم؟ کنار "العجل" گفتن ها چه غلطی کرده ایم؟ لعنت بر این همه عرف... لعنت بر این همه سنّت مزخرف... لعنت بر این همه حرف مردم...
خدایا! این آدم ها به حرف هایم گوش نمی کنند. تو را به فاطمه ات قسم! تو را به حسن بن فاطمه ات قسم! تو را به حق کوثر پیامبرمان، یک جوری آخر عمرمان را رقم بزن که این جسم خاکی مان گم و گور شود. یک جوری نیست و نابودش کن که کسی نخواهد دفنش کند. آن قدر بی نام و نشانمان کن تا کسی نخواهد سنگ قبر برایمان سفارش دهد. خدایا! مبادا در عالم برزخ بابت قبرهامان خجالت زده ی امام حسن و مادرشان شویم...



+ دنبال شهرتیم و پی اسم و رسم و نام

غافل از این که فاطمه، گمنام می خرد...

۰ نظر
الف سین

همان خیال تو ما را دچار این غم کرد...

بسم الله

ایستاده ام در حسرت باران؛
و چه قدر پر از زندگیست باران...
دیده ای مِلودیِ حیرت انگیزِ سرپنجه های بلورینش را که می نوازد به تارهای شیشه ای پنجره؟ شنیده ای بوی نمناک خاطرات خاک خورده اش را که ثبت می کند بر جریده ی زمین؟ لمس کرده ای احساسات سپیدش را که چه بی رنگ خیس می کنند خیالت را؟ 
دلم برای آسمان تنگ شده. چرا نمی گویند ببارد باران؟ چرا نمی آید باران؟ چرا نمی آید و آسمان را به زمین نمی رساند؟

+ یاد جامعه کبیره های حرم بخیر؛
و بِکُم یُنَزّلُ الغَیث...


۰ نظر
الف سین

دل می ستاند از من و جان می دهد به من...

بسم الله

صفر؛
این پست باید پیوست بشود به این یکی پست. {کلیک کنید}
+ خیلی از آدم های پست قدیمی ام رفتند. خیلی ها آمدند. خیلی ها جای خیلی ها را گرفتند. خیلی از دسته ها دیگر نیستند. دسته های جدید آمده اند حتی. خیلی ها رفتند، ولی جایشان هنوز هم محکم و پابرجاست. 

++ محمدصادق را خیلی وقت پیش باید اضافه می کردم به لیست.


یک؛
"پنجشنبه فیروزه ای" را برایش از روبه روی حرم حضرت معصومه خریده بودم. گفت اینطوری فایده ندارد. باید سفیدیِ صفحه ی اولش را با قلمت سیاه کنی. گفتم عادت به سیاه کردن هدیه ام ندارم تا جبری برای نگه داشتنش نداشته باشی. سفیدی اش را سفید نگه می دارم تا زمانی که خواندی و تمام شد، بتوانی به دیگری هدیه دهی. گفت من برای خودم نگه می دارم و به کسی هدیه نمی دهم. گفتم عوضش من اکثر چیزهایی که دارم را هدیه می دهم. حتی هدیه ها را. به شرطی که سفیدی شان سیاه نشده باشد. بعدترها، بعد از آن که با او خداحافظی کردم؛ قبل از آن که هزار کیلومتر بروم آن طرف تر از این شهر، همان شبِ آخر، فیروزه ای را آورد مسجد؛ با یک خودکار لاکچری که الّا و بلّا باید بنویسی تا یادگاری بماند. انگار که قرار بود بعد از آن سفر بمیرم و ورثه ی نداشته ام فیروزه ای را از چنگش درآورند! حرف دلم را که خیلی وقت بود می خواستم به او ابراز کنم، برایش نوشتم صفحه اول پنجشنبه فیروزه ای:
"از جان طمع بُریدن، آسان بُود ولیکن
از دوستانِ جانی، مشکل توان بُریدن..."


دو؛ 

یکی دو هفته پیش - قبل از کربلا رفتنش - "کمی دیرتر" را برایم خرید. یک کاغذ گذاشت صفحه اولش و روی کاغذ نوشت:

"زخمی ام التیام می خواهم

التیام از امام می خواهم

السلام علیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم"

نوشت و گفت روی کاغذ جدا می نویسم که اگر خواستی کتاب را به کسی ببخشی، صفحاتش خراب نشده باشد. نوشت و کاری کرد که کتاب سفید را برای همیشه بگذارم وسط قلبم.


سه؛
یکی دو سال پیش می خواست برود سوریه. وعده کردیم با هم توی پارک. نشستیم و گپ زدیم. گپ زدیم و گپ زدیم. از خیلی چیزها. مخصوصاً از این که حق مطلق چیست و کیست. دلستر خریدم برای جفتمان. کم خورد. بقیه اش را نخورد. گفت من خیلی وقت است نوشابه و ماءالشعیر نخورده ام و نمی خورم. از خودم را کامل خوردم. از او را هم هر چه مانده بود، تا ته...

چهار؛
به قول خودش - چند روز بعد از آن شبی که درباره سوریه رفتن گپ زدیم - دوستی ما خیلی دیر شروع شد. کمیتش زیاد نیست. اما انگار خیلی کیفیت دارد. عمقش انگار خیلی زیاد است. خیلی زود پیش می رود و عمیق و گسترده ریشه می دواند...

پنج؛
عقد اخوت بستیم با هم. بالا سر مزار فرمانده عملیات خرمشهر. خیلی وقت است به هر حرمی که بخواهیم وارد شویم، تلفنی از هم اجازه می گیریم. آخر، موقع عقد اخوت هم قسم شدیم که بدون هم وارد هیچ بهشتی نشویم. حساب بهشت ما از بهشت آدم ها سوا است...

شش؛
همسرش گفته بود نرو کربلا! تو که می روی من اضطراب می گیرم تا وقتی که برگردی. برای همین یک جمله، امسال می خواست قید اربعین را بزند. مستأصل بود ولی. می گفت پیاده روی اربعین را به چشم وظیفه ام برای تحقق ظهور می بینم. چند روز بعد معلوم نبود خانمش چه خوابی دیده بود که می خواست راهی اش کند. دلش نیامد همسرش را نبرد. با هم رفتند. خانمش کربلا اولی بود...

هفت؛
سال آخر پزشکی است. یعنی تقریباً پزشک است. تمام این چند سال، تا به حال یک بار هم حس نکردم که دارم با آقای دکترِ مملکت - آن هم از یکی از دانشگاه های علوم پزشکی رَنکِ یک کشور - حرف می زنم. هیچ وقت ژست پزشک ها را نمی گیرد. اساساً هیچ وقت هیچ ژستی نمی گیرد. البته به غیر از وقتی که عینک آفتابی می زند...
سر کشیک های بیمارستانش، محدودیت داشت برای کربلا رفتن. خانمش هم محدودیت داشت. عصر چهارشنبه بلیط هواپیما گرفت برای نجف. شنبه از راه زمینی خودش را رسانده بود شهرش. دو روزه رفتن این مسیر با همسر، شق القمر است. امان از وقتی که عقیده باشد؛ وظیفه باشد... امان از وقتی که محمدصادق باشد...

هشت؛
غرب ایران را زلزله زد. کم ریشترتر از زلزله ای که دل ما را تکانده بود. غرب ایران مظلوم است. شرق ایران را ولی ندیده اید... خدا نکند لرزه بر زمین شرق بیافتد.

و باز هم هشت؛
سراسیمه وسط گروه نوشت "سلام. به نظرتون چطوری میتونیم به زلزله زده ها کمک کنیم؟" علیرضایِ بی مزه، انداخت توی شوخی. منِ بی مزه تر هم چاشنیِ شوخی اش را تا امروز بیشتر کردم. ما بی نمک ها نمک پاشیدیم روی زخم تازه ای که نشسته بر دلش. سراسیمه تر آمد pv و نوشت: "سلام. به نظرت برم کرمانشاه؟" محکم و جدی نوشتم: "سلام. اگر وظیفه ته برو!" بی معطلی نوشت: "باید چند دقیقه وقت بذارم فکر کنم که کرمانشاه چقدر اولویت داره"
عصر در حالی که دلنگرانی ام را پنهان کرده بودم، نوشتم: "چی شد برادر؟ عازمی؟" نوشت: "نه. پشت جبهه خدمت میکنیم. تدارکات" نفس راحتی کشیدم بابت نرفتنش. نفس توی دلم پیچید بابت این همه خودخواهی. که می خواهمش برای خودم. که ای کاش اگر روزی بنا بر رفتن دائمی است، او رفتن مرا ببیند؛ نه من...

۱ نظر
الف سین

ما زنده به آنیم که آرام... بمیریم!

بسم الله

مقاومت سخت است. تنها مقاومت کردن سخت تر. معشوقِ روزگار شده ام انگار. دست از سرم بر نمی دارد. یک عالمه چیز باید بنویسم توی این بلاگ. مثلاً از سه شنبه که رفته بودم دانشگاه. که موقع نماز جماعت نصف مسجد به زور پر شد. موقع ناهار، سلف آن قدر خالی بود که ته دیگ به من هم رسید! که بچه ها و استادها و کارمندها و کارگرها و حتی مسئولان حراست رفته بودند کربلا. باید از امروز بنویسم که رفته بودم دانشگاه. از نماز ظهری که ختم شد به چای نذری دم در مسجد دانشگاه. که گعده های از کربلا برگشته چای بر می داشتتد و با لهجه عربی "هلابیکم" می گفتند و می گفتند "عراقی یا ایرانی؟" بعد می زدند زیر خنده. ما هم چای را به شیرینی قند خنده هاشان می نوشیدیم و به تلخی جاماندگی هامان...
وقت نیست. برای طولانی نوشتن وقت نیست. خسته ام. خیلی...
اما بعد از پانزده ساعت کاری، با سوزش چشم می نویسم؛
برای مردی که دیر به او رسیدیم. مردی که تمام امروزم را وقف او کردم.
می گفتند شبِ قبل از روز آخر، عروسی یکی از بچه هایشان بود. با کت و شلوار رفته بودند سر کار و از آن طرف هم یک راست خودشان را گذاشته بودند وسط مجلس عروسی. خیلی برایش مهم بود که پشت بچه هایش باشد تا سر و سامان بگیرند. از وام ازدواج و کمک هایی که از جیب خودش کرده بود که بگذریم، می گفتند آن شب یک عالمه خاطره شد برای همه شان. لااقل به اندازه ی یک قاب عکس سه نفره. سه نفری که هر سه شان شهید شدند. اتفاقاً بیست و یکم آبان ماه هم شهید شدند. مثل همچین روزی.
دو سال پیش توی اربعین چند ساعتی همسفر بچه های ستاد مشترک شده بودم. محل خدمتشان معراج شهدا بود. از ارباً اربا شدن تک تک آدم های این عکس می گفتند. که هیچ چیز از پیکرشان نمانده بود. از حضرت آقا که خودشان را رساندند بالای سر تابوت ها؛ به قامت امامی که سر سرباز شهیدش را به زانو می گیرد. حالا فرض کنید شهید سر نداشته باشد. اصلاً هیچ چیز نداشته باشد. موشک که بی واسطه کنارتان منفجر شود، سرتان با جگرتان عجین می شود. قلبتان آمیخته به مغزتان می شود. عقل و عشقتان می چسبد به هم. بی سر و سامان می شوید. مثل همین ها که کت و شلوار پوشیده اند توی عکس...
پارسال هم شب اربعین وسط موکب عراقی ها، مداح پادگان حاج مقدم را دیدم. عدل شب اربعین، همان وسط می خواست مرا زن بدهد! در این حد تربیت شده ی دست حاج مقدم بود. قبل از اذان صبح که خواب بود، بدون خداحافظی پیچاندمش. اگر بیدار می شد ول کن نبود...
امسال ولی نه اربعینی بود. نه کربلایی بود. نه حضور پررنگ حاج مقدم... امسال خستگی هست. جاماندگی هست. حسرت هست. و یک عالمه کار نکرده...


۲ نظر
الف سین

نافلسفانه 013

ما هیچیم؛
و در این که هیچیم، هیچِ هیچیم؛
و در این که هیچِ هیچیم؛ هیچِ هیچِ هیچیم...

ما حتی هیچ هم نیستیم.
و در این هیچ نبودن، هیچِ هیچ هم نیستیم؛
و در این هیچِ هیچ نبودن، هیچِ هیچِ هیچ هم نیستیم.

ما در عین هیچ نبودن، هیچ شده ایم...

۱ نظر
الف سین

نافلسفانه 012

داشته هایم بیش از آن که از "تدبیر" خودم باشد، از "تقدیر" اوست. نداشته هایم هم همینطور.


+ حتی داشته های عزیزی که دیگر ندارمشان...

۱ نظر
الف سین

هواگرفته ی عشق از پس هوس نرود...

بسم الله
یا طبیب

سن و سالمان به درک محضر استاد قد نمی دهد. مثل وقتی که سن و سالمان به صفینِ سی و هفتم هجری قد نداد. مثل عاشورای سال شصت و یک که بنیان و اساسمان در صلب آباء و اجدادمان بود. همان اجدادی که سن و سالشان به کربلا رسید، اما معلوم نبود کدام جهنمی بودند که به امامشان نرسیدند. که شهید نشدند. که ما را نسل به نسل و صلب و صلب منتقل کردند تا بالاخره بیاییم و سن و سالمان به این دوران لعنتی قد بدهد! به دورانی که جمل نیست؛ صفین نیست؛ کربلا نیست... نه... اتفاقاً به اعتبار تکرار تاریخ، جمل هست؛ صفین هست؛ کربلا هم هست... اما امام حسن (ع) نیست. چه قدر دلم می خواست سرباز امام حسن باشم... راستش دلم بیشتر از آن که بخواهد سرباز امام حسین باشد، دلش می خواهد سرباز امام حسن باشد. دلم دوست دارد سرباز امام حسین باشد؛ اما دلِ دلم می خواهد سربازی امام حسن را بکند. نمی دانم به حرف دلم گوش بدهم یا به حرف دلِ دلم...
سن و سالمان به درک محضر استاد قد نمی دهد. استاد علی صفایی حائری را می گویم. آن زمانی که "نامه های بلوغ" را نوشت و نوشت که "تو یک بار از مادر متولّد شدى و این بار باید از خودت بیرون بیایى؛ از نفس، از غریزه ‏ها و از عادت ‏ها متولّد شوى...". سن و سالمان قد نداد تا نرویم دو زانو بنشیم رو به روی استاد و بپرسیم تکلیف ما که عادت کرده بودیم هر سال اربعین را در حریم امام حسین باشیم چه می شود؟ تکلیفمان چه می شود که عادت کرده بودیم وسط بین الحرمین، رویای گنبدطلای امام حسن ببینیم؟ سن و سالمان قد نداد تا نرویم محضرشان بگوییم که بفرمایید استاد! ما امسال از غریزه حرم رفتن درآمدیم و از عادت پیاده روی اربعین متولد شدیم. حالا می شود به عیسی (ع) که فرموده بود " کسى که دو بار متولّد نشود، به ملکوت خدا راهى ندارد" بگویید بیاید ما را ببرد به ملکوت؟! کو ملکوت؟ من مطمئنم که خود عیسی (ع) هم عادت کرده به پیاده روی اربعین. اصلاً از کجا معلوم که عیسی خودش هر سال نیاید؟ 

آه... می بینید؟ آن قدر غرق این عادت شده ام که می گویم از کجا معلوم که عیسی خودش هر سال "نیاید". انگار که من هم آن جا هستم... انگار نه انگار که امسال رشته ی عادتمان پاره شده. انگار نه انگار که امسال باید فعلم را از "آمدن" تبدیل کنم به "رفتن". حالا دیگر باید بگویم از کجا معلوم که عیسی خودش هر سال "نرود"؟ می بینید جناب عین صاد؟ این عادت انگار هنوز هم هست. امسال، ابر و باد و مه و خورشید و فلک آمدند و عادتمان را به زور از ما گرفتند... اما این عادت شیرین، در عین نبودنش، هست...
استاد جان! حتماً اگر سن و سالمان به درک محضرتان می رسید، در جوابمان می فرمودید که اربعین، حتی اگر برایمان عادت شود؛ حتی اگر عادی شود، کار خودش را می کند. اربعین، بالاخره آن که به او معتاد شده را می برد به ملکوت...

پ.ن:
ترک عادت موجب مرض است. هزار و یک مرض گرفتم در این روزها... أین الطبیبُ لِمَن لاطبیبَ له؟

۱ نظر
الف سین

خون می خورم از دست تو و هیچ غمم نیست...

بسم الله

لیلاها مجنون تو اند و فرهادها شهید عشق تو...
تو آن قدر مظهر عشق شده ای که دیگر معشوقه نیستی... تو خودِ عشقی: "عین، شین، قاف"...
و منی که دندانِ عقلم را کشیده ام تا عاشقت شوم...


چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟!
هیچ یک... من چو کبوتر نه رهایم، نه اسیر...


+ حالا دلم همان قدر که دیدار تو را می خواهد، هوس چای عراقی کرده...
 مشکل از کجاست؟ دل من؟ چای عراقی؟ هوس؟ یا تو؟

۲ نظر
الف سین

گَرَم وصال نبخشند، خوشدلم به خیال...

بسم الله

یا نورُ یا قدّوس...

تویی و عالَمی که گِرد تو می گردند؛
 ایستاده ای به میان و جهانی که مطاف عشق تو را طواف می کنند. چه ستاره هایی را با جذبه عشق، پروانه خودت کرده ای!
تصدقت بشوم! قربانت بروم! دورت بگردم! سهم ما سیاهچاله ها هم گردش است. اما گردش به دورِ دورترین مَدارهای تو... کاش زنجیرِ مَدارمان را به تیغ محبتی می بُریدی. کاش با سرعت نور به نور می رسیدیم. می رسیدیم و ذوب می شدیم در حرارت عشق...

حالا ولی ما از تو دوریم؛ به اعتبار فاصله ی چند صد سال نوری مان...


۰ نظر
الف سین