بسم الله

اللّهمّ یا شاهِدَ کُلّ نَجوی!

 

می خواهم شما را دعوت کنم به جایی که تا به حال نرفته اید؛

به اعماق دلم ...

فرقی نمی کند که فردا صبحِ زود یک مصاحبه ی مهم داشته باشم؛

یا چند روز دیگر یک امتحان خیلی سخت!

یا حتّی فرقی نمی کند که تمام آینده ام گره خورده باشد به اتفاقاتی که قرار است چند ماه دیگر برایم بیفتد.
دقیقاً مثل وقتی که سرکلاس نشسته ام و برایم خیلی فرقی نمی کند که استاد چه می گوید!

یا وقتی که جزوه هایم را باز کرده ام که درس بخوانم، امّا یک هو می بینم که برگه ام پر شده از تک بیت هایی که ناخودآگاه روی دفترِ ذهنِ پریشانم رژه می روند.

 

راستش را اگر بخواهید، همین الان هم صدها صفحه جزوه جلویم تلمبار شده است.

راست ترش را اگر بخواهید، همین الان به جای نوشتن نامحرمانه ها، باید در حال تحلیلِ ارتعاشاتِ نانو تیرِ تیموشنکویی که با بدنه یِ زره پوشِ مقاله ی دکتر «چی پینگ وو» تقریب زده ام، باشم!

 

چند وقتی هم هست که برای دقایق طولانی خیره می شوم به یک نقطه و فکر می کنم!

این روزها دارم به این فکر می کنم که می شود فکر کرد.

اصلاً دارم به این فکر می کنم که چه قدر می شده فکر کنم و نکرده ام.

گاهی هم می شود که دلم می خواهد به جای همه ی این بیست و چند سالی که فکر نکرده ام، فکر کنم!

 

راستش را اگر بخواهید، چند وقتی هست که معیارهایم عوض شده اند.

راست ترش را اگر بخواهید، چند وقتی هست که معیارهایم خیلی خیلی عوض شده اند!

 

امشب داشتم به نمره هایی که در دوران تلخ و شیرینِ لیسانس گرفته بودم فکر می کردم.

داشتم به این فکر می کردم که نمره ی سیزده و هفت دهمی که از دکتر «پیشه ور» گرفتم، خیلی بیشتر از نمره ی نوزدهِ دکتر «دوازده امامی» می چسبد!

 

راستش را اگر بخواهید، سر کلاس دکتر دوازده امامی، عین گاوِ باشعورِ کدخدا «صَفَرعلی» حواسم به تخته ی سبزرنگی بود که بویِ علفِ تازه می داد؛ که مبادا خدای نکرده نکته ای را از قلم بیندازم.

راست ترش را اگر بخواهید، سر کلاس دکتر پیشه ور، عین گاوِ باشعورِ کدخدا «صَفَرعلی»، نسبت به آدم های بی شعورِ اطرافم احساس بی خیالی داشتم و سرگرم می شدم به نُشخوار کردنِ رُمان هایِ تازه ای که خریده بودم!

 

اصلاً بگذارید تا کمی از «محرمانه ها»یم هم بگویم!

دیروز وقتی که استادم داخلِ تاکسی، بغل دستم نشسته بود و داشت پول هایش را از کیفش بیرون می آورد تا زحمت کرایه ی تاکسی من و خودش را بکشد؛ خیلی سخیفانه گفتم:

«من اشتباهی آمده ام این جا! با این که می دانم اشتباهی آمده ام؛ امّا تا تَهِ این راهِ اشتباه را می روم.»

حالا بگذریم از جواب استاد راهنمای بزرگوارم که گفت:

«غلط کرده ای ... پدرت را در می آورم!»

 

بی خیال دیگر... بگذارید تا برگردیم سراغ «نامحرمانه ها»یمان!

داشتم به بی قراری های چند وقت پیشم فکر می کردم؛

به بعضی از روزها که خدا را فراموش کرده بودم؛

به بعضی از روزها که حسابی به یاد خدا بودم؛

به روزهایی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردم؛

به روزهایی که زندگی می کردم، عین تمام مُرده هایی که این روزها کف خیابان ها زندگی می کنند!

 

راستش را اگر بخواهید، چند وقتی هست که احساس بی قراری می کنم.

راست ترش را اگر بخواهید، امروز داشتم به این فکر می کردم که اصلاً «قرار» در «بی قراری» است .../