بسم الله

اللّهمّ إنی أعوذُ بِکَ مِن علمٍ لایَنفع



یک، آغاز:

کافی است یک مقدار دغدغه ی دینی داشته باشی، تا زندگی دانشگاهی برایت سخت شود. دغدغه ی دینی، منظورم اُمُّل بازی های امیرعلیِ یابو سوار در فیلم دلشکسته نیست. منظورم از دغدغه، همان گناهانی است که به قولِ شهید چمران، هر روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می کنیم. و منظورم از زندگی در دانشگاه، یعنی در یک شبانه روز هشت ساعت یا بیشتر در دانشگاه حضور فعال داشته باشی. حضور فعال هم یعنی زندگی روزمره ای که قرار است در یک سوراخ خودت را قایم نکنی؛ راه بروی؛ حرف بزنی؛ بخوری؛ بخوابی؛ کار پژوهشی انجام دهی؛ درس بدهی؛ درس بخوانی؛ با دوستانت برای رفع خستگی به تریا بروی و خلاصه این که باشی؛ نه به این معنی که فقط باشی!   

با این تفاسیر، حرف غیرمنصفانه ای است که بگویی در دانشگاههای امروزی کشور مقدّس جمهوری اسلامی ایران می شود بدون گناه زندگی کرد. در نگاه اوّل می گویند دانشگاه هم قسمتی از جامعه است، و همه جای جامعه این گونه است و باید با آن کنار بیایی. امّا کمی که چشمانتان را بازتر کنید، می بینید که فضای سبز دانشگاه ها – به خصوص دانشکده های هنر – از بدترین پارک های تهران هم بدتر است.

حالا بگذریم از این موضوع که اگر یک مقدار دغدغه ی دینی داشته باشی، نه تنها دانشگاه، بلکه زندگی در جامعه ی امروزی هم برایت سخت می شود ...

 



دو، میان:

معتقدم که حفظ دین هرچه سخت تر باشد، باارزش تر است؛ درست مثل نانوایی که پای تنور داغ روزه می گیرد.

معتقدم از صبح تا شب هر چه بیشتر به صورت ناخواسته در مقابل تیرهای شیطان قرار بگیری، از شب تا صبح بیشتر از خدا کمک می خواهی که تیرها را از تو براند.

امّا در عین حال معتقدم که اوجِ علم را می توان در معارف دینی کشف کرد؛ برخلاف آن چه که بعضی از جماعت روشن فکر دانشگاهی می پندارند. به قول یکی از آن ها که این روزها زیاد با او حشر و نشر داریم:  «من برای حوزوی ای ارزش قائلم که در دانشگاه هم بوده باشد؛ مثل سید محمّد خاتمی که در دانشگاهِ فلان فلسفه خوانده است!»

 پرانتز باز لاکن در بابِ ساده لوحیِ این نوع موجودات، همین بس که لااقل نمی آید از استاد شهید دکتر بهشتی و امثالهم مثال بزند؛ و در ذکر مثالش بسنده می کند به یک حوزوی ای که اصلاً در سطح حوزه عددی به شمار نمی آید! و فقط می توان برای کم سوادی دینی و طرز فکر این افراد که همه چیز را در علوم دنیوی خلاصه می کنند، غصّه خورد. پرانتز بسته

معتقدم درکِ کاملِ مسأله ی جبر و اختیار به مراتب سخت تر از درک کامل قانون دوم نیوتن در میکرومکانیک است و به عنوان کسی که مقدّمه ی هر دو موضوع را به صورت جدّی کار کرده است، اظهارنظر می کنم که علمِ حقیقی و آن چه آرامت می کند، درکِ مسأله ی جبر و اختیار است؛ نه قانون دوم نیوتن در میکرومکانیک!

اصلاً در مورد این موضوع می توانم بگویم که «قویّاً» معتقدم که یک «مرجع تقلیدی که تا تهِ علم الهی را پیش رفته» به مراتب بیشتر از «پسادکترایی که تا تهِ علم مهندسیِ مکانیک را طی کرده» می فهمد.

ولیکن می شود این گونه بحث را مطرح کرد که کسی که در دانشگاه تهذیب نفس کند، نسبت به یک مهذّب نفس حوزوی در همان سطح، به مراتب راه سخت تری را طی کرده است. و این جاست که کیمیای دانشگاه خودش را نشان می دهد؛ و نشان می دهد که چمرانی از دل دانشگاه بیرون می آید که مثل یک استادِ کاملِ حوزه، با قلم و عَمَلش، سال های سال است که شهید پروری می کند. با این تفاوت که برخلاف یک استادِ حوزوی، هم دست بر قلم برده، هم دست بر ابزار فنّی و مهندسی و هم دست بر اسلحه. و باز هم برخلاف یک استادِ مصطلحِ حوزوی، در انتهای زندگی دنیوی اش می بینیم که در خون خودش غلتیده است؛ نه این که در سنّ نود و چند سالگی در اثر عارضه ی قلبی در بیمارستان جان به جان آفرین تسلیم کند. از همه مهم تر این که ابعادِ زندگی اش برای جوانِ قرن بیست و یکمی بسیار ملموس تر است نسبت به یک استادِ تمام عیارِ حوزه!

پرانتز باز و چه بسیارند این جوانانِ قرن بیست و یکمی که با چمران ها همزادپنداری می کنند؛ امّا نمی توانند خودشان را در حد و اندازه ی یک استادِ برجسته ی اخلاقِ حوزه تصوّر کنند. پرانتز بسته

هم چنین می توان به این اندیشید که یک دانشجو هم می تواند استاد اخلاق اختیار کند و شبیه حوزوی ها بحث های سنگین علوم الهی را پیگیری نماید؛ درست مثل شهید رجایی ها و شهید چمران ها ...

 پرانتز باز رجوع شود به فایل صوتی «تعریف شهید چمران از تقوا» و قیاس کنید صحبت های یک تربیت شده ی دانشگاه را با یک استاد بلامنازع حوزوی! پرانتز بسته

هشتگ کیمیایِ دانشگاه

هشتگ شهید دکتر مصطفی چمران

 



سه، پایان:

بعضی چیزها امّا، کمکت می کنند که بتوانی زندگی دانشگاهی را بهتر هضم کنی. چیزهایی که به تو قوّت قلب می دهند تا راهی را که به نظر اشتباه انتخاب کرده ای، محکم و استوار بپیمایی.

مثل سخنرانی های مقام معظّم رهبری در مورد نیاز جامعه به دانشجویان جهادگری که برای خدا دانشگاهی شده اند؛ نه آن هایی که دانشگاه را پلی می بینند برای رسیدن به پول و مقام و جایگاه های متعفّن دنیایی.

مثل عصبانیت های چند روز پیش نتانیاهو از متخصّصین ایران اسلامی و ساخت زیردریایی ها و پهپادها و انرژی هسته ای هایی که یکی یکی همه ی آن ها را به زبان می آورد؛ انگار که کابوس شب هایش شده اند.

مثل صحبت های یکی از فرماندهان سپاه به یک دانشجو در مورد این که امروز بیشتر از قدیم ترها به «متخصصِ متعهّد» نیاز داریم. صحبت هایی که قسم های جلاله و نگاه های ملتمسانه ی آن فرمانده مخلص چاشنی اش شده بود.   

مثل صحبت های پریروز آیت الله العظمی علامه جوادی آملی:

«از منظر فلسفه ی الهی، همه ی علوم دینی است. هر علمی که موضوع آن فعل یا قولِ خدا باشد در حقیقت علم دینی است. تفاوتی میان آن که در حوزه به علم تفسیر که بررسی قول خداست با کسی که در دانشگاه به بررسی زمین که آفریده ی خداست وجود ندارد و هر دو به علم دینی اشتغال دارند. این تفکّر پیوند حقیقی حوزه و دانشگاه را به دنبال خواهد داشت و سرتاسر دانشگاه ها را نورانی خواهد کرد.»

و مثل بعضی تک بیت های حضرتِ حافظ:

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست
جــز این خــیال ندارم؛ خــدا گـواه مـن است