بسم الله


می دانید؟

چند وقتی می شود که می نشینم کف زمین و تکیه می دهم به کاناپه ی سه نفره ای که راهش را گم کرده و آمده است به اتاقِ تنهایی هایِ من. همین چند روزی که دارم کتاب «عقل و جهل» را هی ورق می زنم و از نفهمیدن هایش خسته نمی شوم. البتّه این روی زمین نشستن ها، از روی ساده زیستی و این جور چیزها نیست؛ فقط به خاطر این است که روی کاناپه پر شده است از جزوات و کتاب های جورواجور. یک جورهایی از آن دسته نظم هایِ بی نظمِ خاصّ من است که فقط خودم می فهمم چه چیزی کجاست! این را هم بگویم که تقریباً چیز زیادی از عقل و جهل سر در نمی آورم. مُدام به تضاد می رسم بین نظراتِ علامه طباطبایی و امام خمینی و شهید مطهّری و بقیّه ی صاحب نظران! این که اصلاً جهل مخلوق خداست یا ریشه در عدم دارد و تقابل عقل و جهل و سایر متعلّقاتشان. کنار این بساط، اضافه کنید مقاله ی «تحلیلی بر صفت هلوعیت در انسان» که استاد حاج شیخ علیِ رهبرِ خودمان نوشته اند و هر چه بیشتر گیج و سردرگممان می کند.

حالا میان این همه فلسفیدن های ناشیانه، مُدام این فکر از سرم می گذرد که رابطه ی «عشق و عقل» دقیقاً کجای این عالَم است؟

اصلاً بگذارید دست از مقدّمه چینی و پرگویی جاهلانه ی عقل محور بردارم. یک راست می روم سرِ اصلِ مطلب!

با احتساب امروز، می شود سی و چهار سال که یک نفر نیست. نه این که نباشدها... هست... امّا این جایی که ما را اسیر کرده اند نیست. به عبارتی سی و چهار سال می شود که او از زندان فرار کرده است؛ یا شاید هم زندان بان دلش خواسته که او را آزاد کند.

لاکن در تتمّه ی فلسفیدن های ناشیانه باید عرض کنم که طبقِ شواهدِ موجود معتقدم که فرار کرده است، آقاجان! فراری که به نظر می رسد با همدستی و چراغِ سبز زندان بان همراه بوده! و این جا چالش من است که چگونه می شود دَمِ زندان بان را دید و سبیلش را چرب کرد که با ما همدست شود و راه فرار را به ما هم نشان دهد. ولیکن صد حیف که تا امروز هرچه به قصد به دست آوردنِ دلِ زندان بانِ مهربانمان رفته ایم؛ مفتضحانه شکست خورده و آخرش به غلط کردن افتاده ایم. انگار حالا حالاها باید شاگردیِ آن یک نفر را بکنیم؛ بلکه بیاید و وساطتمان را پیش زندان بان بکند و ما را هم از این سیاه چال نجات دهد.

حالا این که آن یک نفر کیست و چگونه قرار است معرفی اش کنم، خودش یک پروسه ی وحشتناک است که به نظر می رسد به اندازه ی شناختِ فلسفه ی وجودِ عقل و عدمِ جهل، معرفت می طلبد.

اصلاً این طوری بگویم؛ بعضی ها هستند که وصف نمی شوند؛ مثلِ خودِ خدا! با این زبانِ الکن و قلمِ ناروان که نمی شود خدا را وصف کرد. العیاذ بالله که سبحانه و تعالی عمّا یَصِفون. این جور موقع ها خودش باید برای کمک بیاید و بگوید که «هُوَ الاوّل و الآخرُ و الظّاهر و الباطن...»؛ بعدش هم یک نفر مثل امام سجاد (ع) در دعای ابوحمزه بیاید و دست بگذارد روی همین اوصاف و به او بگوید که «اللّهم أنتَ القائلُ و قَولک حَقّ، و وَعدُکَ صِدق؛ واسألوا اللهَ مِن فَضلِه، إنَّ الله کانَ بکُم رحیماً»

حالا حساب کنید یک نفر خودش را بچسباند به خدا؛ صفرِ صفر هم که باشد خودش را به مبدئی چسبانده که اصلاً قابل اندازه گیری نیست. حالا نمی شود در وصف چنین شخصی گفت «ما عَرَفناکَ حقَّ مَعرِفَتِک»؟  بی انصافی است اگر نگوییم دیگر ...

با احتسابِ امروز، با یک حسابِ سر انگشتی، می شود چیزی حدود چهل سالِ پیش که آقا مصطفایِ متواریِ از زندانِ دنیا که الحق باید در وصفش گفت ماعرفناه حق معرفته، فرموده اند: «وقتی که عقل عاشق می شود، عشق عاقل می شود. آن گاه شهید می شوی.»

بعد حالا چهار نفر مثلِ من، می نشینند کف زمین و می خواهند حساب و کتاب کنند که عقل و جهل چیست و عشق در کجایِ عقل معنا می یاید!


بگذریم ...

به گمانم قرار است که کار مُحالی را شروع کنم؛ امّا با گستاخیِ هر چه تمام تر، می روم سراغِ نوشتن برای بزرگمردِ تکرارنشدنیِ تاریخ بشریت، استادِ شهیدم، دکتر مصطفی چمران؛ گرچه برای وصف کردنش، متوسّل می شوم به دست نوشته های خودش.

با احتساب امروز، می شود چیزی در حدودِ دو سال از روزی که به صورت جدّی تصمیم گرفتم راه شمع گونه ی دکتر چمران رامسیر زندگی خودم قرار دهم.

با احتسابِ امروز، آشنایی ما با دکتر، برمی گردد به کلاسِ اوّل راهنمایی که برایِ اوّلین بار، آقا بهرنگِ ملک محمّدی، وسط کلاس شروع کرد به خواندنِ زندگی نامه شهید دکتر مصطفی چمران:

«دکترایش را با معدّل عالی از دانشگاه برکلی کالیفرنیا می گیرد و چند سالی در آزمایشگاه تحقیقاتی بِل مشغول فعّالیّت می شود. آن قدر می درخشد که بعضی ها می گویند ناسا می خواهد استخدامش کند. دوستانش باتّفاق می گویند که جایزه ی نوبل در انتظار مصطفی است. امّا مصطفی انگار فهمیده است که این چند سال حاصل زحماتش به نفع طاغوت های زمان بوده است. بیشتر که پیگیری می کند، می فهمد که اسرائیل هم این وسط از تحقیقاتش در آزمایشگاه بِل سود برده است. حالا وقت آن است که جبرانِ مافات کند. می شود مسئول هماهنگ کننده ی گروه های حامی فلسطینی ها در آمریکا. امّا انگار دلِ مصطفی آرام نمی گیرد. دست زن و بچّه اش را می گیرد و می آید برای دوره های سخت چریکی و پارتیزانی. انگار وقتش رسیده که مستقیماً به دلِ اسرائیل بزند. لبنان، خطّ اوّل نبرد با اسرائیل. جایی کنار معشوقش، امام موسی صدر ...»


چمران، در آمریکا، دفترچه اش  را باز می کند و می نویسد:

«امشب، دقیقاً یک سال است که در آتش عشق خدا می سوزم ...»


بعدها به مادرش می گوید:

«ای مادر! بعد از بیست و دو سال به میهنِ عزیزِ خود بازمی گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدّت دراز، حتّی یک لحظه خدا را فراموش نکردم. عشقِ او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسّر نبود.»

به معشوقش، امام موسی صدر وصیّت می کند:
«وصیّت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم. به معشوقم؛ به امام موسی صدر. کسی که او را مظهر علی می دانم. او را وارث حسین می خوانم ... از این که به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متأسّف نیستم. از این که آمریکا را ترک گفته ام؛ از این که دنیا و لذّت و راحتی را پشت سر گذاشتم؛ از این که دنیای علم را فراموش کردم؛ از این که از همه ی زیبایی ها و خاطره ی زنِ عزیز و فرزندانِ دلبندم گذشته ام متأسّف نیستم ...
تو ای محبوب من! دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم؛ تا بسوزم؛ تا نور برسانم؛ تا عشق بورزم؛ تا قدرت های بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم ...»

 

اسم خودش را گذاشته بود شمع؛ اسم همسرِ تازه مسلمان شده ی آمریکایی اش را هم پروانه؛ به رقص مرگ می رود و می نویسد:

«من مسئولیّت تامّ دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم. تمام ناراحتی ها را تحمّل کنم؛ رنج ها را بپذیرم؛ چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم» 

کسی که اشک را معنا می کند:

«اشک راز و نیازِ من است؛ نمازِ من است؛ قوت و غذای من است؛ حیات و هستیِ من است ...»


و امشب، همان شبی است که همسر لبنانی اش می گوید آرام آمد؛ روی تخت دراز کشید و گفت: 

- از من راضی هستی؟

- راضی ام به رضای خدا.

- امشب از خدا خواسته ام که مرا از این دنیا ببرد. راضی باش ...

 


«چ» چه قدر بامعرفت است؛

تنها کسی که این روزها برایم مانده است؛

تنها کسی که نگاهم را به زندگی عوض کرد؛

تنها کسی که این روزها دستم را می گیرد تا در بزنگاه های سخت کم نیاورم؛

تنها انگیزه ام برای خواندنِ علومِ مزخرفِ دانشگاهی؛

تنها کسی که شاید یک روز به دادم برسد؛

و تنها کسی که امام خامنه ای در وصفش فرموده اند:

«خروجی دانشگاه های ما باید امثال شهید چمران باشند.»

.

.

.

.

.

دلنوشت:

درونِ من، جایی است که با تو در آن زندگی می کنم.

جایی که منتظر است تا عقلش را عاشق کنی، عشقش را عاقل کنی و ...

شمعِ من! شهادتت مبارک!

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم .../



چشم های چ