بسم الله

اللّهم إنّا نَرغَبُ الیک فی دولةٍ کریمة



دفتر دلم را که ورق می زنم - به خصوص در این شب هایی که قرار است دلم را دوباره صحّافی کنم - قوی ترین بُغضِ مُعاصرم در یک فصل خلاصه شده؛ «اسرائیل»!

صفحه ها را که یکی یکی مرور می کنم و در دلشان جست و جو می کنم برای این که شاید کمی بشود این بُغض و کینه را کم کرد؛ می بینم که بدتر می شود ...

از خلبان های اسرائیلیِ منحوسی که این روزها در هواپیماهای جنگی با آرمِ «لااله الا اللهِ» سعودی ها پرواز می کنند و هر روز بیشتر از دیروز مسلمانِ شیعه می کشند؛

از موشک های جدیدی که به جای کلاهک بارانی، میخ در سر جنگی اش گذاشته اند؛ آن هم میخ های آغشته به موادّ شیمیایی و میکروبی ای که برای زجرکُش کردن و شکنجه دادن ساخته شده؛ نه برای کشتن!!!

از کشتن و زخمی کردن یک دهمِ جمعیّت یک منطقه ی باریک به اسم غزه، آن هم فقط در حدود یک ماه و اندی؛

از داعشی که ساخته اند و این روزها سرِ انسانیّت را از تنش جدا کرده است؛

از سیطره بر تمام بانک ها و بنگاه های اقتصادی؛

از سیطره بر عالَمِ فرهنگ و ترویج چند ده هزار شرکتِ فسادگسترِ سینمایی و ماهواره ای که بلای جان جوانان مسلمان شده،

همان شرکت های فیلم سازیِ مستهجن که این روزها برندهایشان تنه می زند به تنه ی برند «ایرباس» و «بی ام دبلیو»؛

و همان «ایرباس» و «بی ام دبلیو» که این روزها آمده اند زیر سلطه ی همین یک مشت اقلّیّت خودبزرگ بینِ متعصّب سرمایه دارِ نژادپرست که کِبرِ پوشالینشان به گمانشان انداخته که قرار است روی زمین «خُدایی» کنند؛

حال آن که خدای یکتای بی همتای اکبر که صفت کبر مختصّ ذاتِ اقدس اوست، یک بار به دنیا نشان داد که عاقبت مستکبرین را چگونه رقم خواهد زد؛ آن جایی که بدنِ فرعونِ «خودخداخوانده ی مستکبر» را بعد از نزول عذاب و قبض روح با همان زره زرّینی که بر تن داشت از آب بیرون آورد تا حجّت را بر همه انسان ها تمام کند و تردیدی بر کسی باقی نماند؛

همان فرعونی که هنوز هم جسدش در عین ناباوری سالم است و در موزه های همین جماعتِ خداستیز دست مایه ی عکس های سِلفیِ جهانگردانی شده که به همه چیز فکر می کنند مگر عبرت گرفتن از بدن این مستکبر تاریخ؛ 

همان جماعتِ جهانگردی که خداوند در ادامه ی آیه ی مربوط به سالم نگاه داشتنِ بدنِ فرعون، آن ها را یک مُشت غافل می خواند:

«فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً ۚ وَإِنَّ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ »

...


«احمد»؛

می شود یک بچّه ی حزب اللّهی لبنانی که قرابت خانوادگی دارد با شیخ علی الکورانی لبنانی و  صاحبِ کتابِ «طریقه حزب الله»؛

می شود یکی از هم پاتوقی های دو سال پیشمان که پاک کنِ زمان خاطراتش را در دفترِ ذهنمان کمرنگ کرده بود؛

می شود همان کسی که به زور روی زمین می نشیند و عادت دارد به نشستن روی صندلی ...


احمد، همان پسرکی است که چهار زبان دنیا را مسلّط است؛ و در عین حال بیشتر وقتش را سکوت پر می کند.

همان کسی است که پنج ـ شش سالی آمده بود که تنفّس در هوای ایران را تجربه کند و یکی دو هفته ی دیگر برای همیشه می رود.

احمد همان کسی است که دغدغه هایش با دغدغه های این روزهای من خوب می خواند؛

همان کسی است که وقتی تیم ملّی فوتبال کشورش پنج تا گل از ایران خورد، خم به ابرو نیاورد؛

همانی که وقتی به او می گویم «ما لبنان را جزئی از خاک ایران می دانیم و سرش غیرت داریم؛ تو هم ایران را خاک خودت بدان»؛ نه تنها ناراحت نمی شود بلکه منظورم را خوب می فهمد و می گوید برادر! همه مان مسلمانیم. این حرف ها را با هم نداریم.


احمد همانی است که در دوران کارشناسی، میان ترمِ سیالاتِ دو را مثل من حسابی خراب کرد. همانی که با هم قرار گذاشتیم در پایان ترم قدرت اراده مان را نشان دهیم و طوری جبران کردیم که موقع بازبینی برگه ها، رییسِ دپارتمانِ مکانیکِ دانشگاهِ فلان، با خنده می گفت پایان ترم را کامل شده ای، برو پی کارت بچه جان. بازبینی برای شما معنی ندارد؛ اعتراض بی اعتراض!


احمد همان بچّه شیعه ی لبنانی است که وقتی وسط پارک اذان می گویند، برخلاف بعضی بچّه شیعه های ایرانی، محکم می ایستد برای اقامه ی نماز اول وقت؛ و کاری ندارد که مردم با خودشان چه فکرهایی می کنند؛

همان نماز اوّل وقتِ معروفی که با زبان روزه و در میان نگاه های یک عالمه بچّه شیعه ی ایرانیِ روزه خوار خواند تا کمی خجالت بکشیم و بترسیم از آیه ی «إن یَشأ یُذهِبکُم و یَأتِ بِخَلقٍ جَدیدٍ» ...


احمد همانی است که وقتی به شوخی به او می گویم «احمد اگه توی قسمت مهندسی سپاه برات کار پیدا بشه، می مونی کار کنی؟»؛ جوابم را با شوخی می دهد که «سپاه شما که امروز همه چیز دارد؛ انصاف می گوید اگر قرار است کاری کنم، به حزب الله خدمت کنم»


احمد یک حسّ خوب است...

حسّی که به من باور می دهد که شهید چمران، دست روی خوب کسانی گذاشته بود.

یک حسّی است که خیلی آدم های ایرانی به من نمی دهند؛ اما او می دهد.


احمد همانی است که پنج ـ شش سال است که جهاد علمی کرده؛ آمده و قید خانواده را زده تا یک روز چشم های اسرائیل را از حدقه بیرون بیاورد.

همانی است که چند روز پیش، وقتی از جدا شدن و دلتنگی با هم حرف می زدیم، گفتیم «وعده مان بیت المقدس؛ وعده مان هوار کردن دنیا روی سر اسراییل»؛


احمد همان کسی است که از بچّه ی دست فروشِ ایرانی لواشک می خرد تا به قول خودش غرور بچّه شیعه شکسته نشود و عادت نکند به پولِ مفت درآوردن؛ همانی که می گوید «لواشک را حتماً باید با خودم به لبنان ببرم. این یکی سوغاتی قابل چشم پوشی نیست».


احمد همانی است که می نشینیم با هم حرف می زنیم، بی آن که گذشت زمان را بفهمیم؛

و البتّه من بیشتر حرف می زنم و او - همان که چهار زبان دنیا را خوب یاد گرفته - بیشتر از زبان ریختن، گوش می ریزد!

جنس حرف هایمان هم مشخص است.

از همین حرف هایی که ما جوانان می زنیم تا جوانی مان بگذرد دیگر ...

مثلاً از تماشا و نقدِ فیلمِ «کتاب قانون» و حرف زدن در مورد دیالوگ های آن،

از سریال وفا و خیابان های بیروت،

از بلاهایی که یک روز سر اسرائیل خواهیم آورد،

از جریان چهارده مارسِ لبنان و جریانِ حریری ها و نفوذ سعودی در لبنان،

از شهادت و حوری های لبنانی که قرار است سراغمان بیایند،

از زدنِ گردنِ شیطان در سرزمین مقدس؛

یا از درخت های سِدرِ لبنانی و زیتونِ فلسطینی که قرار است روی قبرِ نحسِ اسرائیلی ها بکاریم که زمین نفس بکشد از دست این موجودات نابکار،

از فلافل های لبنانی که ما ایرانی ها بلد نیستیم درست کنیم،

و از حال و هوای این روزهایمان که شاید برای همیشه از هم خداحافظی می کنیم...

راستی...

بین خودمان بماند، از دخترهای لبنانی هم برای هم حرف زده ایم و کلّی هم سر این موضوع خندیده ایم.

احمد می گوید همان طور که ما ایرانی ها فکر می کنیم لبنانی ها خیلی مؤمن اند و پسرهای مذهبی در خیالات خودشان در به در دنبال ازدواج با دخترهای لبنانی اند؛ لبنانی ها هم می گویند ایرانی ها خیلی مؤمن اند و به گمانشان ماها یک مُشت شهید زنده ایم که ایمان و اخلاص از سرتاپایمان می ریزد! حتی به قول خودش مُدام بهش گیر می دهند که دست یک دختر ایرانی را بگیر و بیاور تا عروسمان بشود ...


احمد، همان جوانکِ اهلِ صور است که سودای جنگ با اسرائیل در سر دارد.

همانی که وقتی حرف از شهادت به میان می آید، قند در دلش آب می شود و خنده ی همراه با حیایی سراسر چهره اش را فرا می گیرد؛

همانی که وقتی محمد به شوخی می گوید «احمد! تو شهید نمی شی»؛ یک لبخند تلخ می زند و تکرار می کند «من شهید نمی شم...»


احمد دقیقاً همان کسی است که دوستِ من، دوستِ دوستِ من و دشمنِ دشمنِ من است؛

و همین حُبّ و بغض های مشترک، دل هایمان را به هم گره می زند.


احمد دقیقاً همانی است که یک هدف مقدّس دارد:

او عاشق مبارزه با صهیونیست هاست.

و این هدف مقدس کافی است تا من تمام قد جلوی پای احمد بلند شوم و افتخار کنم به این که چرخِ نچرخِ روزگار، چند وقتی روزگارِ ما را کنار هم چرخاند.

و تمام امیدِ من به این ساعتِ گردی است که بشر ساخته؛

به گردی زمان؛ 

به گردی زمین؛ 

و به این که این گردی یک روز من و احمد را به هم برساند ...

وعده مان بیت المقدّس؛

ان شاءالله .../



هشتگ آرزو بر جوانان عیب نیست

هشتگ دائماً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور ...