بسم الله

سیدی! 

لو علمت الارض بذنوبی لساخت بی؛ 

اوالجبال لهدتنی؛ 

اوالسماوات لاختطفتنی؛ 

او البحار لأغرقتنی


یک؛

سرم را انداختم پایین. زیر چشمی به چشم های پدرم نگاه می کردم که پر از اشک شده بود.

حالا کمی آن طرف تر، مادرم دارد سعی می کند که خودش را قوی نشان دهد. مادرها معمولاً این طوری اند؛ مثل مادر شهید آخوندی که تا مرز گریه کردن پیش می رود، اما یک هو برمی گردد و با سرافرازی جوابت را می دهد.

بلند می شویم. بابا یک بار دیگر سعی می کند شانس خودش را امتحان کند:

"دکتر! یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟"

حالا منم و من! یاد شب اول قبر می افتم که قرار است من باشم و من!

قرار است از مطب دکتر یک راست برویم خانه؛ وسایلم را جمع کنم و برویم برای بستری شدن! درست مثل متهمی که می رود خودش را تحویل دهد؛ یا مثل مرده ای که خودش را تسلیم مرده شور می کند.

این جا اما یک چیز بزرگی هم هست به اسم "توکل". یک آن به خودم تلنگر می زنم:

"بچه جان! این همه ادعا کو؟ امروز، وقت امتحانه... "

آدم بده، امروز حالش بده ...


دو؛

چشم هایم دارد می سوزد. لب هایم حسابی خشک شده و ترک خورده. امروز روز سومی است که تب بالای چهل درجه دارم. امروز دومین روزی است که غیر از آب نمی توانم چیز دیگری بخورم. به زور کوله پشتی ام را پر می کنم. شانه و وسایل شخصی، مودم اینترنت، کتاب کنترل اتوماتیک اوگاتا و قرآن کوچکم. کیفم اما هنوز خیلی جا دارد. 

 دکتر گفته که بین پنج تا هفت روز باید بیست و چهار ساعته سِرُم در دستت باشد و هر چند ساعت یک بار انواع و اقسام آمپول ها را تزریق کنی.

دارم نگاه می کنم به دست هایم. با خودم جای سوزن ها را نشان می کنم که به پرستار بگویم این جاها را سوراخ کن!

سَرَم را می اندازم پایین. از اتاق بیرون می آیم. زیر چشمی بابا را می بینم؛ با همان چشم های پر اشک و دل نازکش که یک تنه اندازه چند مرد جنگی مصیبت دیده. مادر، اما هنوز هم محکم است. می گوید: "راضی ام به رضای خدا" و این همان جمله ای است که بعد از مرگ پسر دیگرش بارها و بارها گفت و گفت.

زیر لب تکرار می کنم: "راضی ام به رضای خدا..."


سه؛

می شود یک سال پیش؛

شب تولد حضرت فاطمه معصومه (س)؛

و این، دومین باری بود که در عمر بیست و چند ساله ام تا پای مرگ رفتم!

می شود یک سال پیش؛

وقتی که در اوج جوانی و غرورهای بیجا تجربه ای کردم که شاید دیگر فرصتش پیش نیاید.

می شود یک سال پیش؛

موقعی که شب ها تا صبح و صبح ها تا شب به سقف اتاق بیمارستان خیره می شدم.

شاید اولین باری بود که فرصت فکر کردن داشتم.

فکر به این که روی تختی که من تکیه زده ام، چند نفر جان داده اند؟

فکر به این که روی کدام تخت تکیه می زنم و جان می دهم؟

فکر به این که "اگر شهید نشوی، می میری."

فکر به این که ...

بگذریم، این جاهایش محرمانه است.


آدم ها گاهی ترمزشان خراب می شود. این جور موقع ها دست خدا از راه می رسد تا ترمزشان را بکشد. اما آن قدر سرعتشان بالاست که اصطکاک ترمزها حسابی می سوزاندشان.


می دانید؟

چند روز پیش در حرم امام رضا (ع) داشتم به خیلی چیزها فکر می کردم.

داشتم فکر می کردم به یک سال پیش که فکر کرده بودم به خیلی چیزها...


می شود یک سال پیش؛

وقتی که آدم بده، با خودش عهد می کرد که خوب شود.

آدم بده اما، امروز حالش بده ...



اضافه شده بر متن:

بابت کژتابی ایجاد شده عذر می خوام و ممنون بابت اظهار لطف دوستان بزرگوار. بعد از این که نظرات خصوصی و عمومی دوستان رو دیدم، لازم دونستم توضیح بدم که قسمت "یک" و "دو"ی متن مربوط به سال گذشته است؛ و قسمت "سه" مربوط به امساله. لطفاً نگران نباشید. صرفاً داشتم خاطرات پارسالم رو مرور می کردم و امسال به لطف خدا قسمت شد که در سالگرد بیماری غیرمنتظره و عجیب و غریب پارسالم، برم پابوس امام رضا و قول هایی که موقع بیماری به خودم و خدا دادم رو مرور کنم. بیماریم یه مدل حساسیت ساده دارویی بود که اصلاً نفهمیدیم از کجا اومده. حساسیت ساده ای که 10 درصد احتمال مرگ و میر داشت :)))

جای نگرانی نیست... من الان سرحال سرحالم.

البته در عین حال باید اضافه کنم که:

آدم بَده، امروز حالش بَده...