بسم الله


برایم می نویسد تا دلگرمم کند؛

می گوید برایش بنویسم تا دلگرمش کنم!

اما چه طور برایش بنویسم؛ وقتی که برای خودم هم نمی توانم بنویسم؟!

علیرضا جان!

می دانم که چه قدر حالت خوب نیست؛

می دانی که چه قدر حالم خوب نیست...

می دانم که چه قدر روزهایت سخت می گذرد؛

می دانی که چه قدر روزهایم سخت می گذرد...

اما 

یادم باشد؛

یادت باشد؛

که ارزش فردای ما به سختی های مقدسی است که امروز تحمل می کنیم!

و من خوب می دانم که روزهای سخت امروز تو مقدس است؛ هر چه که می خواهد باشد...


شاید تنها کاری که می شود برایت بکنم این باشد که بگویم برایت،

آن چه را که جناب رهبر روز عید غدیر، چشم  در چشم گفت برایم؛

آن چه را که مولایمان علی (ع) گفته است برایمان:


مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّةِ. 

لَیِّنٌ مَسُّهَا، 

وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا، 

یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ، 

وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ!


مَثَل دنیا همانند مار است.

چون بر آن دست کشند، نرم به نظر آید؛

ولى در درون‏ آن سم کشنده است.

مردم فریب خورده و نادان بدان میل کنند؛ 

و خردمند عاقل از آن‏ دورى جوید. 



 اینجا برایم نوشته است تا دلگرمم کند؛

دلگرمم کرده است؛

اما من، نه اینجا برایش نوشته ام تا دلگرمش کنم؛

و نه دلگرمش کرده ام؛

و حتی دو سه روزی جوابش را هم ندادم.

به قول خودش که درباره من می گوید:

«یک رفیقی که وقت‌هایی که می‌خواهم باشد، نیست. اصلا اصلا نیست! وقت‌هایی که بودنش یک کمی - فقط یک کمی - بهتر از نبودنش باشد، گاهی هست، گاهی نیست. وقت‌هایی که نباید باشد، باید برود گورش را جایی گم کند، هست؛ با تمام وجودش هست!»






علیرضا را می گویم؛

همان که با نام مستعار «توحیدی» دارد می نویسد...


هر زمان فالی گرفتم «غم مخور» آمد ولی

این امید واهی حافظ مرا بیچاره کرد .../


++

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند.