بسم الله

یا مونِسَ کُلِّ واحِد

 

شاید اگر قبل تر از دو سال پیش بود، برای رسیدن هفته آخر اسفند لحظه شماری می کردم. اما امسال هم مثل پارسال است که هفته آخر اسفند را داده ام دست هفته آخر اسفند تا برای رسیدن هفته آخر اسفند لحظه شماری کند! مخصوصاً و مؤکدّاً امسال که یِکُم فروردین ماهش عروسی کسی است که نه می توانم نروم و نه می توانم بروم!

خوشبختانه، این بار مشکل اصلاً آن یک نفر که عروسی اش است، نیست؛ لاکن مشکل دقیقاً این است که یادم نمی آید آخرین باری که مجلس عروسی رفته ام کی بوده و اصلاً آن قدر عروسی نرفته ام که نمی دانم رفتن به عروسی را با کدام «رفتن» می نویسند!

پرانتز باز دقت کنید می گویم جشن عروسی، وگرنه جشن عقد که آن قدر مسخره بازی است که عین مراسم ختم اموات ده دقیقه می رویم می نشینیم، نعمت های خدا را که از جیب صاحب مجلس تدارک دیده شده میل فرموده و پس از شکر صاحب مجلس و حمد خدای صاحب مجلس می رویم پی کارمان! پرانتز بسته

نه این که از روی اُمّل بازی باشدها... نه! یعنی اصلاً اعتقاد دارم که بدون قضاوت قبلی باید رفت در هر عروسی ای که دعوت شده ای. (تبصره: مگر این که بتوان قسم حضرت عباس خورد که در رفتن به عروسی مورد نظر شرّ یا شروری وجود دارد که در نرفتنش وجود ندارد!) بعد اگر دیدی که نباید بنشینی، تازه اول بازی است. انواع و اقسام ابتکارات را باید به کار بگیری که اولاً فتوای مرجع تقلیدت ارضا شود؛ ثانیاً مجلس به هم نخورد؛ ثالثاً به خانواده ات بر نخورد؛ رابعاً اگر شرایط مرزی (خارجی اش می شود: boundry conditions) مورد نظر وجود داشت به نهی از منکر هم پرداخته باشی؛ خامساً دوستی ات با صاحب عروسی به هم نخورد؛ سادساً... 

خب ما هم که اساساً سرمان درد می کند برای سوزاندن فسفرهای یخ زده در سلول های خاکستری مغزمان در شرایط بحرانی! پس واجب است که برویم!

داشتم عرض می کردم که نه این که از روی اُمّلی باشدها... نه! هر بار نشده است که بروم. یعنی این جوری شده که معمولاً از بیخ و بن اصفهان نبوده ام که بروم. (حالا ممکن است تعمداً اصفهان نبوده باشم که به خودم مربوط است!) یا مثلاً طرف مقابل آن قدر از بستگان دور بوده که ارزش رفتن نداشته. یا مثلاً یک کار مهم تری بوده که با جشن عروسی داماد (و احیاناً جشن دامادی عروس!) مصادف شده؛ یا خلاصه نشده که نشده!

حالا در این مورد اخیر، هیچ کدام از بهانه های فوق وجود ندارد. امیدوارم تا آن موقع هم نمیرم و کسی هم نمیرد که بهانه ای نزاید و نیفزاید! فقط درگیری ذهنی این است که قرار است در آن جمع با که بنشینم که از تنهایی نمیرم؟!

این مسأله که حل شد، مسأله بعدی این است که با آن عزیزدلبری که در آن مراسم دعوت است و ماه ها است ما را عادت داده به حاضر نبودنش در زندگی مان، با در نظر گرفتن اصل «ترک عادت موجب مرض است» چه کار کنیم؟!

اگر یک ماتریس دو در دو تشکیل دهیم و فضای حالت (خارجی اش می شود: state space) را برای مسأله ی مذکور تعریف نماییم؛ به گونه ای که سطر اول متغیرها مربوط به «بلد نبودن در رفتن به عروسی» و سطر دوم مربوط به «چگونه خود را از استرس برخورد با یک غریبه ی قریب برهانیم» باشد، نتیجه این می شود که مسأله جواب ندارد! بانضمام این که چه قدر سخت است در یک عروسی بروی و کسی از خانواده عروس و داماد را به غیر از شخص خود داماد نشناسی و خود داماد هم طبق روال در قسمت خواهران باشد و تو در قسمت برادران تک و تنها بنشینی پشت یک میز و تعداد ترک های روی دیوار، نوع ترک ها، روش رشد ترک ها و پیش بینی عمر مفید باقیمانده سازه را محاسبه کنی! آه... کاش لااقل عروسی مختلط باشد که داماد در قسمت خواهران جلوی چشممان قِر بدهد و دلمان خوش شود که لااقل یک نفر آشنا را داریم می بینیم! مسأله هر لحظه پیچیده تر می شود. لذا دفتر را می بندیم و از پرداختن به این مسأله صرف نظر می کنیم؛ و چاره ای نمی بینیم جز این که دست به دعا برداریم:

خدایا! فرج امام زمان ما برسان!

 

کوفت نوشت:

اول شخص: خیلی از این افغانیا الان توی سوریه سن و سالی ندارن ها... میدونی؟ مثلاً هیفده، هیژده... تو این مایه ها...

سوم شخص: آخه همه شم آرمانی نیست. ما الان توی مجموعه مون یه بچه داریم که خیلی بچه ست؛ ولی میگه میخوام برم سوریه! نشستم باهاش حرف زدم، میبینم مثلاً تو خونه شون با باباش دعواش شده، بعد پیش خودش میگه برم سوریه از شرّ بابام راحت شم. اسمشم قشنگه دیگه. مدافع حرم و شهادت و اینا...

اول شخص (توی دلم): خب حکایت دعای ماهاست برای فرج امام زمان دیگه! هر جا هنگ می کنیم میگیم خدایا! فرج امام زمان ما برسان!

 

+ لال از دنیا نری؛ بلند صلوات بفرست!