بسم الله

یا طَبیبَ من لا طَبیبَ لَه


از آن جا که کسی را نداشتم تا لی لی به لالایم بگذارد؛ و از آن جا که یک عالمه کار یا بهتر بگویم یک عالمه بار روی زمین مانده که هیچ کسی یا بهتر بگویم هیچ حمّالی جز جناب خودم قادر به بلند کردنش نیست، عزمم را جزم کردم که زودتر خوب شوم و به میادین بازگردم. فلذا به خودم قول دادم که امروز آخرین روز تعطیلم باشد!

البته گاهی پیش می آید که روز تعطیلتان پدرتان را در می آورد. من به روز تعطیلتان گفته ام که در روزهای اخیر پدرم بارها درآمده و دیگر نایی برای درآمدن ندارد. اما روز تعطیلتان جنگ طلب بود و زبان صلح آمیز ما را نمی پذیرفت. در همین راستا و با توجه به ابلاغیه ی مرسوله از جانب حمّال عزیزی که قرار است زودتر خوب شود و به حمّالی اش بپردازد، و نیز با در نظر گرفتن قاعده ی «بهترین دفاع، حمله است»، امروز صبح علی رغم آن که جزء روزهای تعطیلمان حساب می شد، جزء روزهای تعطیلمان حسابش نکردیم و از کله ی سحر پدرش را درآوردیم! بی پدر آن قدر پدر داشت که هر چه در می آوردیم، باز هم درمی آمد!

خلاصه آن که تدبیرِ «هارد اَتَک» ما در دولت موسوم به تدبیر و امید، امیدوارانه  پدرِ روزِ تعطیلمان را در می آورد که ناگهان از حوالی غروب، روز تعطیلمان (که قابل شما را ندارد، اَند یو کَن کال ایت: روز تعطیلتان) از مَجیک وَندِ خود استفاده کرده و ما را ضربه فنی کرد و ایضاً نمود! در این حال بود که حالمان دگرگون شده و از درد به خود پیچیدیم. متأسفانه محل مذکور به شدت دچار تورم، همراه با خونریزی محلی و کمی تا قسمتی دردناک شده که به ناچار تسلیم گشته و هر چه پدر درآورده بودیم را پس دادیم. لازم به ذکر است که در همین میان تلویزیون داشت آقای مرآتی را نشان می داد در حال گزارش دادن از جنگنده ی اف 313 قاهر، و جوری می گفت که ما هم که پروژه ی موتور ملی هواپیما CFM25 بغل گوشمان است و اخیراً موهایمان را در راه لندینگ گیر هواپیما سفید و کچل کرده ایم، باورمان شد. تا از بحث منحرف نشده ایم به عرایضم می افزایم که از آن جا که هر ایرانی، بالقوه یک پزشک کاردان است (همان طور که یک مهندس کاردان و یک شاعر کاردان و یک اقتصاددان کاردان و اخیراً هم یک رئیس جمهور کاردان است) با مسئولیت خودمان برای خودمان دو روز مرخصی استعلاجی در روزهای یکشنبه و دوشنبه نوشتیم تا علاوه بر امروز، فردا و پس فردا هم به روز تعطیلمان اضافه شده؛ وانگهی دست از سر ما بردارد!

 

نتیجه گیری:

برای تحقیق در مراسم خواستگاریتان، شماره ی جناب مرآتی، خبرنگارِ محترمِ خبرگزاری صدا و سیما را بدهید که آن چنان خوب تعریف می کند که حتماً در قالب آدم حسابی ها به مشترک مورد نظرتان قالب و یا شاید هم غالب می شوید!!!

 

پ.ن:

در اثر زندگی ملالت بارمان در طهران، اخیراً سبک جدیدی همراه با ادبیات سخیف به این بلاگ افزوده شده که در طبقه بندی نامحرمانه ها نمی گنجد. لذا بخش «روزمرگی و روزنامرگی» را باز کرده و این تراوشات مبتذل را ـ ضمن پوزش از حضرت چمران ـ در آن جا بایگانی می نماییم.

ضمناً خبر بد برای آن ربات های تبلیغی که در روزهای اخیر پدرِ اِسپَمِ بلاگمان را درآوردند این است که برای ارسال کامنت باید رمز تأیید وارد کنید! بروید پی کارتان! کیش کیش...