بسم الله

یا ذَا الجلالِ و الإکرام...


از خودم می پرسم چرا خبرهای انتخابات را اصلاً پیگیری نمی کنم؟ چرا اِنقدر زود راه بی خیالی را پیش گرفته ام؟ به خودم می گویم که دوست داری این سؤال را به صورت تشریحی جواب دهی یا تستی؟ بعد جواب می دهم که «نمی دانم!» بعد از خودم می پرسم که این «نمی دانم» مربوط به سؤال اصلی بود یا در مورد تشریحی و تستی جواب دادن. بعد از دست خودم عصبانی می شوم و یه کم بلندتر می گویم «نمی دانم!»

بعد تلگرام را باز می کنم. یکی از بچه ها از چند روز پیش نوشته که می آیید برویم کاندیدا شویم؟ جواب می دهم «نمی دانم!» می گوید کمتر از احمدی نژاد هستی؟ جواب می دهم «نمی دانم!»

بعد یادم می آید بهمن ماه سال 92 که جناب روحانی چند ماهی رئیس جمهور شده بود، یک درس وحشیانه ای داشتیم که استادش منطق اصلاح طلبی داشت و ادعای طراحی موشکِ شهابِ سه! خوب سخنرانی می کرد؛ مثل مابقی اصلاح طلب ها! توسلی همان موقع ها روی یک چیز نمی دانم چی چیِ پرنده، توی سوله ی تهِ دانشگاه کار می کرد که با همین درس وحشیانه هم مرتبط بود. استاد نمره اش را زده بود: افتضاح! توسلی رفت توی اتاقش که بگوید چه شده است؟ یک هو استاد نعره ی مستانه ای سر داد که «فلان فلان شده! به جای آن که قوطی هوا کنی، بنشین درس بخوان که بی سواد نمانی! من نمی گذارم شما بی سوادها رشد کنید و عین احمدی نژاد شوید و مملکت را به آتش بکشید!» چشم های همه مان گرد شده بود؛ توی دلمان گفتیم لابد سرِ ماه است! بعد گفتیم استاد که مرد است؛ سر ماه و تهِ ماه ندارد! پس چه مرگش شده بود؟ بعد برای سؤال نوعِ مرگِ استاد جواب دادم «نمی دانم!» چند ماه پیش توسلی را توی اتوبوس دیدم. صنعتیِ شریف دارد درس می خواند. همان جا که باسوادها درس می خوانند. گفت «موشک شهابیه» را یادت هست؟ می خواستم بگویم «نمی دانم!» ولی راستش را گفتم: آری؛ بگوی! گفت چند وقت بعدش قرار بود بروم کربلا؛ رفتم توی اتاقش برای خداحافظی و گفتم احمدی نژاد و روحانی حواله ی شما! من فوق فوقش می خواهم خاکِ کفِ پایِ طهرانی مقدم شوم. بعد توسلی به من گفت تو چه کار می کنی؟ گفتم «نمی دانم!»

دوباره تلگرام را باز می کنم. بچه های فلان دانشگاه توی گروه، جلوی استاد دارند بحث که هیچ، توهین می کنند. یک نفر را چسبانده اند به دیوار و بهش می گویند مرگ بر تو و احمدی نژاد! بنده خدا را تا جایی که می شناسم مذهبی است؛ اما اصلاً احمدی نژادی نیست!

کمی آن طرف تر دو پژو پارسِ مشکیِ اسکورت با پلاکِ دولتی جلوی ساختمان متوقف می شوند. درب جلویِ ماشینِ عقبی باز می شود. مرد کت و شلوار پوشی می رود سراغِ درب عقبِ ماشین. دستش را روی گوشش می گذارد و یک چیزی می گوید. دربِ ماشین را باز می کند. احمدی نژاد با یک لبخند گشاد پیاده می شود. به ریش کداممان دارد می خندد؟ «نمی دانم!»