بسم الله

در دو روز اخیر نتوانسته بودم بخوابم که این خیلی است. پنج ساعت گذشته را بدون ذره ای کنترل روی ذرات بدنم بیهوش شدم که این هم خیلی است. آخرین چیزهایی که قبل از بیهوش شدن یادم می آید این هاست: بنر تبلیغ کنسرت پالت. کشکک زانوی لطفی پور از جا درآمد. دو تا سی صد و سی روی باند آماده ی تیک آف در مانیتور. یک قطار باری از ریل خارج شد. از فرط خستگی به مأمور گشت پلیس در ناکجاآباد التماس کردم که لطفا مرا بازداشت کن تا کمی در بازداشتگاه بخوابم! صفحه ی دوم سوره ی توبه. حراست یا به عبارتی نیروی خیلی امنیتی خیلی ویژه (!) درب ورودی شماره ی سه که وقتی از من کارت ورودی درخواست کرد با متلک هایم عصبانی شد! و البته بناگوش کله پاچه ای که زدم بر بدن تا بشوم کرگدن!
خب در مورد الان این که هوا بس ناجوانمردانه دو نفره است و من تک و تنها طرف های پل سیدخندان دارم از استندبای به ریفرش شیفت می کنم.  یک لکه ی بزرگ روی ران پای راستم وجود دارد که خیلی مشکوک است!

و نهایتا نکته ی اخلاقی که آموختم و قرار است در انتها به شما بیاموزم هم این است که با حراست جماعت درنیفتید که ممکن است شما را با این تفنگ ها که سرش سوزن بیهوشی است و به کرگدن ها می زنند تا از بیهوشی بترکند، بزند! به پدر و مادر خود نیکی و به کسی که به شما می گوید "چند بار زنگت زدم نباید یه بارشو جواب بدی؟" در حالی که تلفن همراه شما روزهاست که خاموش است، ترحم کنید!


+ در اسرع وقت باید در یک جای امن لخت شوم و جای تیر حراست را پیدا کنم!