بسم الله


کم پیش می آید که یکی مانده به آخرین روزِ آخرین هفته ی اولین ماه سال مصادف شود با آخرین روز از اولین ماه همان سال! خبرِ جالب‌انگیزناک این است که هوای دو نفره ی دیروز پل سیدخندان مرا بر آن داشت که ناگهان رخت بربندم و برای سه روز ناقابل راهی اصفهان شوم؛ قربۀً الی الله... و جالب‌انگیزناک‌‌تر این است که به محض این که حمام خالی و کمی وقت خالی برای استحمام گیر آوردم، لخت شدم تا جای سوراخ تیر حراست را پیدا کنم. گشتیم و گشتیم و گشتیم. نبود و نبود و نبود. حالا این یعنی چه؟ یعنی می خواهید بگویید که مثلاً من به خاطر چهل و هشت ساعت بی خوابیِ ناقابل، ناخودآگاه بیهوش شده ام؟ می خواهید به من از این وصله ها بچسبانید که من، عینک به چشم، افقی می افتم یک جا و بیهوش می شوم؟ حتی عینکم را از چشمم برنمی دارم و می افتم یک جا و بیهوش می شوم؟ آخر من عینک می زنم. غیر از عینک، کله پاچه هم می زنم. گاهی تُنبک هم می زنم. یعنی ناخودآگاه وقتی پشت میز نشسته ام و خیلی همه جا ساکت است یک هو برای چند ثانیه کاملاً ریتمیک میز را می نوازم؛ کَأَنّه دارم تنبک می زنم. خودم هم خیلی خوشم می آید. خب از بحث خارج نشویم. داشتم می گفتم که اگر حراست به من از این تیرها ـ که باهاش کرگدن بیهوش می کنند ـ شلیک نکرده، پس چه کسی مرا بیهوش کرده؟ تنها گزینه ای که به ذهنم می رسد کله پاچه ای است. همو که بناگوش گذاشت که بزنم بر بدن، تا بشوم کرگدن! از کجا معلوم که چند قطره داروی بیهوشی ـ از همان ها که در غذای کرگدن ها می ریزند تا بیهوششان کنند ـ در بناگوش نریخته باشد؟ شاید هم حراستِ دربِ ورودیِ شماره ی سه، یک اسلحه ی مافوقِ سرّی دارد که با امواج مغناطیسی آدم را بیهوش می کند و جای سوزن در بدن باقی نمی گذارد!

به هر حال هر چه که باشد، من تحت هیچ شرایطی در نمازخانه ی ساختمانی که دفتر احمدی نژاد بالای آن ساخته شده، هوشیاری خودم را اختیاراً از دست نمی دهم، چون احمدی نژاد بارها و بارها ثابت کرده که هیچ کاری از او بعید نیست!