بسم الله
إلهی هب لی کَمالَ الانقطاعِ إلیک


دیگر نمی خواهم زنده بمانم.
من محتاجِ نیست شدنم؛ محتاج تو ام.
خدایا!
بگو ببارد باران؛
که کویر شوره زار قلبم سال هاست که سترون مانده است.
من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم.
خدایا!
دیگر طاقت ماندن ندارم.
بگذار این خشک زار وجودم، این مرده قلب من دیگر نباشد!
بگذار این دیدگان دیگر نبیند. بس است هر چه دیده اند.
بگذار این گوش های صم دیگر نشنوند. بس است هر چه شنیده اند.
بگذار این دست ها و پاها دیگر حرکت نکنند. بس است هر چه جنبیده اند.
خدایا!
دوست دارم، تنهای تنها بیایم.
دو از هر کثرتی.
دوست دارم گمنام گمنام بیایم.
دور از هر هویتی.
خدایا!
اگر بگویی «لیاقت نداری»؛
خواهم گفت «لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام؟!»
خدایا!
دوست دارم سوختن را؛
فنا شدن را؛
از همه جا جاری شدن؛
به سوی کمال انقطاع روان شدن...


+



++


+++ 
إلهی!
ما أظُنُّکَ تَرُدُّنی فی حاجَۀٍ قَد أفنَیتَ عُمُری فی طَلَبِها مِنکَ...
من این گمان را به تو ندارم که مرا در حاجتی که عمرم را در طلبش سپری کرده ام، از درگاهت دست خالی بازگردانی


پ.ن:
همه اش حرف دل است دیگر؛
آرزو بر جوانان عیب نیست.../