بسم الله


رفتن، بهانه نمی خواهد ...

یک دلخوری کوچک، می شود دلیل بزرگی برای پس انداز کردن همه خاطرات در قُلّکی که قرار است زیر درخت گردوی باغ پدربزرگ دفنش کنی.

یک کم محلی ساده، می شود بزرگترین دلیل برای اینکه قلم سیاه برداری و همه خاطرات سفید را خط خطی کنی!

یا شاید هم خیانت را در گلویت فرو می دهی تا اسمش را بگذاری بهانه!

همه اش می شود یک چمدان کوچک پر از فراموشی برای رفتن؛ یک عالمه بغض برای گیر کردن در گلو، یک دنیا غصه برای خوردن و یک دریا اشک برای ریختن ...

.

.

.

ماندن، اما بهانه می خواهد ...

یک شانه همیشه آماده برای سرت،

یک آغوش همیشه گرم برای بغل کردنت،

یک جفت نگاه خیره برای چشمانت،

یک دست آشنا برای نوازش کردنت،

یک حبّه عشق کوچک که بیاندازی درون فنجان قلبت،

و شاید هم یک خانه سرد با خاطرات گرم قدیمی اش ...

ماندن، یک بهانه ساده می خواهد؛

می خواهد که یکی باشد که باشد؛ بشود برایت تنها کسی که باید بشود!

ماندن، تو را می خواهد .../

.

.

.

خسته از شعرهای فرسوده،

خسته از سگ دوهای بیهوده،

به گناهِ نکرده آلوده،

مثل این روزهای اهوازم ...


پ.ن:

پست بازنشری است از نوشته‌ام در ساعت ۱۱:۲۸ پنج‌شنبه ۳۰ بهمن ۹۳؛

و این روزها که بساط رفتن آماده‌تر شده، عقیده‌ام نسبت به آن روزها محکم‌تر است...


پ.ن ۲:

می‌کشی مرا...