بسم الله
یا شافی

یک حجابی هست که من توی "بعضی" آخوندها دیده‌ام. توی "خیلی" از بسیجی‌ها دیده‌ام (علت فاصله گرفتن من از بسیجی‌ها هم همین است). توی "بعضی" بچه فرهنگی‌ها دیده‌ام. توی خودم هم گاهی دیده‌ام. آن هم "دید از بالا" است.
ما گاهی یادمان می‌رود که پیامبرمان که عقل کل بود، آدم‌های دیگر را اُسکلِ لایَعقل نمی‌دانست. مثلاً آخوندِ گاوِ ورّاجی که پای سفره‌ی افطارِ منزلِ فلانی همه را گاو می‌پنداشت و متکلم وحده شده بود نباید بقیه را گاو می‌پنداشت! او که هیچ؛ حتی من هم که خیلی باهوش‌تر از شما هستم حق ندارم به رویتان بیاورم که اُسکلید! این دردِ لعنتی، که هر دوپایی می‌رود چهارتا کتاب می‌خواند (می‌خواند نه این‌که بفهمد و بداند) و از بعدش بقیه را چارپا فرض می‌کند، آخِ آدم را درمی‌آورد؛ آه آدم را درمی‌آورد. آخ و آه آدم را با هم درمی‌آورد. عوقِ آدم را هم درمی‌آورد. این شخص، اولین خیانت را به خودش کرده. دومی را هم به خودش. سومی را هم به خودش و مخاطبانش.
می‌خواهید بدانید چه قدر می‌فهمید؟ ببینید موقعی که در کنار دیگران نشسته‌اید و دارید با آن‌ها بحث می‌کنید، تهِ دلتان، خودتان را برتر از آن‌ها می‌دانید یا نه. این خیلی درد دارد که ما در ناخودآگاهِ خودمان، صد به هیچ جلوتر از بقیه‌ایم. خیلی درد دارد که کلاً یک جفت دوربین می‌گذاریم روی زاویه‌ی دیدِ خودمان و همه چیز را با آن قضاوت می‌کنیم و مو لای درز(قضاوت)مان هم نمی‌رود! دردناک و تهوع‌آور است که این دوربین‌ها همه را از بالا می‌بینند. از بس که صاحبش خودش را بالا و دیگران را پایین می‌داند. عوقمان در آمده از بس که کلاً همیشه حق را به خودمان می‌دهیم. البته معاذالله. من که پاک و مُبرّایم. با شما بودم! کلاً همیشه حق را به خودتان می‌دهید!
یک وقتی داشتم به این فکر می‌کردم که ما مثلاً موقع نهی از منکر چه غلطی می‌کنیم؟ از بالا، عین بازِ شکاری، طعمه را هدف گرفته و چنان بر او می‌تازیم که چنگیز بر خراسان تاخت! بعد هم اگر پُستمان از جانشینیِ فرماندهیِ بسیج به فرماندهیِ بسیج ارتقا یافت که الحمدلله. اگر هم ارتقا نیافت که لابد در محضر خدا مأجوریم. این‌که من مدام ضمیر و فعل اول شخص جمع به کار می‌برم پررو نشویدها! همه‌اش را با شما هستم. وگرنه خودم که ذاتاً مبرّایم! الحاصل این‌که من به خاطر همین چیزهایی که دیده‌ام - علی‌رغم ارادت قلبی‌ام به اصلِ بسیج و خلوصِ بسیجیانِ اصیل - حتی یک صدم ثانیه هم در زمره‌شان نبوده‌ام. مگر می‌شود با بعضی‌هاشان از این حرف‌ها زد؟ جمله‌ی اول را که گفتی، به فعل جمله‌ی دوم نرسیده، گوشت سوت می‌کشد. به خاطر سیلی‌ای که خورده‌ای؟ خیر! به خاطر گلوله‌ی کلاشینکفی که گوشت را سوراخ کرده است. شانس آورده‌ای که از عصبانیت دستش لرزید. وگرنه کله‌ات سوت می‌کشید! به خاطر همین چیزها با کسانی که در شهر، آن‌ها را استاد اخلاق می‌دانند، بحث‌های شدید کرده‌ام و در اوضاع کج‌فهمی خودشان ولشان کرده‌ام و رفته‌ام. به خاطر همین چیزها با خیلی‌ها قطع رابطه کرده‌ام. با خیلی‌ها وصل رابطه کرده‌ام. به خاطر همین چیزها خودم را خورده‌ام. با خودم قهر کرده‌ام. خودم را تنبیه کرده‌ام. البته پررو نشوید. من از این چیزهایی که شما به آن مبتلایید، مبرّایم!
حواسم را پرت نکنید. داشتم نهی از منکر را می‌گفتم. ما اصلاً یادمان می‌رود که نهی از "منکَر" است؛ نه نهی از "منکِر". تفاوت منکَر و منکِر در این است که اولی "فعل"ی است که از شخص سر زده و دومی "شخص"ی است که فعل را مرتکب شده. ما به جای آن‌که فعل را تقبیح کنیم، شخص را تنبیه می‌کنیم! شخص را له می‌کنیم. شخص را شهید می‌کنیم! خاطرم هست که جایی از مرحوم شهید دکتر بهشتی نقل (بمضمون) شده بود که بعد از اتقلاب کمتر منبر و موعظه داشته‌اند. علت را که از ایشان جویا شدند، فرموده بودند که ما باید از حرف کم کنیم و به عمل بیفزاییم. وقتش شده با عمل به مردم بیاموزیم چگونه باید زیست.
خلاصه آن‌که آدم عزیز! این تعصب و غیرت لعنتی که روی خودت داری را بسوزان. گاهی قبل از این‌که در جمعی سخنی بنویسی یا بگویی، برو در مقابل آینه و حداقل هشت بار تکرار کن: "من خیلی گاوم! بقیه خیلی آدم‌اند." بر خلاف بقیه‌ی متن، این تکّه‌ی آخر را فقط و فقط با خودم بودم!


+ "خدا رحمت کند کسی را که عیوبش، او را از پرداختن به عیوب دیگران باز می‌دارد."

++ خدا شفایمان بدهد به حق این شب‌ها...