بسم الله
یا شدید القوی

نمی‌دانم این بلاگ چند نفر مخاطب دارد. فقط خواستم بگویم که هر کدام از ما تخصص‌های خاص خودمان را داریم. بعضی هیچ تخصصی نداریم. بعضی هم چند تخصص با هم داریم. فقط برایم مهم است تک‌تک کسانی که این پست را می‌خوانند و قبل از همه‌ی آن‌ها، خودم که این پست را می‌نویسم، روزی صد بار با خودمان تکرار کنیم که آدم‌های دور و برمان ممکن است خیلی بیشتر از ما بفهمند! لازم نیست با خودمان گمان کنیم که حالا که من فلان جا هستم خیلی آدم خوفی‌ام. یا مثلاً من که دانشجوی فلان رشته در فلان دانشگاه هستم خیلی خوفم. یا لااقل اگر فکر خوف بودن می‌کنیم، به این هم فکر کنیم که آدمی که روبه‌روی ما نشسته ممکن است خیلی خوف‌تر از ما باشد.
آخوند عزیز! پزشک عزیز! مهندس عزیز! فروشنده‌ی بزرگوار! بنده‌ی شریف خدا! لطفاً گاهی به این فکر کن که کسی که در مقابلت نشسته، ممکن است در رشته‌ی تحصیلی تو خیلی بالاتر از تو باشد. خیلی صاحب‌نظرتر از تو باشد. در رشته‌ی تحصیلی تو؛ نه فقط در رشته‌ی تحصیلی خودش:)

+ این‌که آرام نشسته باشی. این‌که در حال قرآن خواندن باشی. این‌که نگران حال دوستت باشی. این‌که بعد از مدتی گذرت دوباره به بیمارستان خورده باشد. این‌که آدم‌های جورواجور ببینی که دارند درد می‌کشند و یک عالمه خاطرات خوب و بد برایت تداعی شود. این‌که یک دانشجوی ترم بوقی پزشکی آن هم از نوع دختر (تکرار می‌کنم: یک دانشجوی پزشکی دختر ترم بوقی) بیاید متلک بارت کند چه حالی دارد؟ "آقا پسر! ما این‌جاییم که نَمیره. هر وقت مُرد براش قرآن بخون!" این‌که آدم آن‌قدر هار شده باشد که خودش را مانع مرگ بداند خیلی جای حرف دارد. لااقل من که می‌دانم وسط دانشگاه‌های علوم پزشکی چه خبر است. لااقل من که از جلد کتابی که در دستت گرفته‌ای می‌فهمم تویِ ترم‌بوقی هنوز آناتومی پاس نکرده‌ای. بیا من و تو اگر می‌توانیم، مانع مرگ خودمان شویم. لازم نکرده جایی باشیم که نگذاریم کسی بمیرد؛ یا بگذاریم کسی بمیرد! دخترجان! قرآن خواندن من ربطی به مرده و زنده ندارد. قرآنِ کوچکِ همراهِ من ربطی به بیمارستان ندارد. اتفاقاً من قرآن می‌خوانم که مثل تو نشوم. که مثل تو مرده‌ی متحرک نباشم. که ذلتم در مقابل این کلمات را هر روز حس کنم. که هار نشوم. باورتان می‌شود همه‌ی این جملات را قورت دادم؟ حتی یک جمله هم نگفتم! سرم را بلند کردم. لبخند زدم. سرم را پایین انداختم.

++ ربّ من! 
همه‌ی این کلمات و عبارات و جملات،
همه‌ی این علوم،
تمام این اکتشافات و راز و رمزها 
بهانه است تا "تو" را بهتر بشناسیم.
تا زودتر و بیشتر سرمان را در مقابلت خم کنیم.
تا بیشتر پیشانی‌مان را در برابرت بر خاک بساییم.
فقط برای توست. همه‌ی همه‌ی همه‌اش برای تو...


++ مولایمان علی (ع) می‌فرمایند:
مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ
مَکْتُومُ الْأَجَلِ
مَکْنُونُ الْعِلَلِ
مَحْفُوظُ الْعَمَلِ
تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ
وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ
وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ

ذلیل و بیچاره است فرزند آدم؛
اجلش پنهان است (نمى‌داند چه وقت مى میرد)؛
بیماری‌ها و دردهایش پوشیده (همواره در معرض پیش‌آمدها و بیماریهاى ناگوار مى‌باشد)؛
عملش حفظ می‌شود (در نامه اعمال ثبت است. اگر خودش هم فراموش کند، عملش فراموش نمی‌شود)؛
پشه، او را دردناک مى سازد؛
و آب در گلو گرفتن، او را مى‌کشد؛
و عرق او را بد بو می‌کند.
(پس آیا شایسته است چنین کسى گردنکشى و سرفرازى کند؟)

{نهج‌البلاغه؛ حکمت ۴۱۱}