بسم الله الرحمن الرحیم

به: استادِ شهیدم، دکتر مصطفی چمران

 

 

سلام؛ حال ما خوب است!

چه قدر با خودم کلنجار رفتم که چگونه آغاز کنم. آخرش هم نوشتم: «سلام»

اولش شاید این‌گونه باید شروع می‌شد که شرم بر منی که خودم را به شما منتسب می‌کنم. شرم بر منی که شما را استاد خودم می‌دانم، بی‌آن‌که بدانم شما برگه‌ی شاگردی مرا امضا کرده‌اید یا نه. شرم بر منی که مایه‌ی شرمساری استاد گران‌قدری چون شما شده‌ام. شرم بر منی که خودم را در میان شاگرد اول‌های شما چپانده‌ام و مدام تجدیدی می‌آورم؛ می‌افتم؛ مشروط می‌شوم. شرم بر من و بر این همه جسارت!

 

بگذارید کمی از خودمان بگوییم که شده‌ایم عین شما. یادتان هست که آن طرفی‌ها به شما می‌گفتند لیبرال، این طرفی‌ها می‌گفتند جنگ‌طلب؟ یادتان هست عکستان را در مجله چاپ کرده بودند و وسط عینکتان تانک گذاشته بودند و آن همه تهمت زدند؟ نگویید هم بخشیدیدشان و هم فراموششان کردید! ما که نه بخشیدیمشان و نه فراموششان کردیم... دکتر! داریم سعی می‌کنیم راه شما را برویم! نبودید در زمان انتخابات که ببینید دو طرف چه کارمان کردند. وسط دانشگاه به ما می‌گویند جنگ‌طلب‌های افراطی. وسط مسجد محل به ما می‌گویند سازش‌کارانِ بزدل. به زعم برخی فرماندهان بسیج محلی هم ضدّ ولایت فقیه شده‌ایم و خونمان مباح است. دکتر یک چیزی بگویم بخندید. چند وقت پیش یک بسیجی به من می‌گفت تو مرتکب حرام شده‌ای، به خاطر این‌که ریش نمی‌گذاری! دکتر مرا که دیده‌اید؟ یک ته‌ریشِ کمِ ناقابلی دارم که تقدیمتان کنم. ولی خب در مقابل ریش‌های بلند و قشنگ آن‌ها که عین ثواب است، مال ما عین گناه است. یک چیزی هم بگویم که گریه کنید. چند وقت پیش یک بچه بسیجی که هنوز بیست و یک سالش نشده به ما گفت منافق! دکترجان نان و نمک همدیگر را خورده بودیم‌ها... مرا کاملاً می‌شناخت‌ و می‌شناسدها... اتفاقاً از روی شناختش، با استدلال‌های منطقی‌اش به این رسیده که ما منافقیم. منافقی از جنس رجوی‌ها، یا بدتر یا بهترشان. خلاصه استادجان! چپ‌ها به ما می‌گویند راست؛ راست‌ها به ما می‌گویند چپ؛ اخیراً هم شده‌ایم منافق. اما خیلی مانده تا به گَرد پای شما برسیم...

بگذریم...

 

 

استاد جان!

یادتان هست یک زمانی خمپاره‌ها و آرپی‌جی‌ها را به هم می‌بستید و اسمش را می‌گذاشتید موشک؟ البته به قول شما «آربی‌جی»؛ با تلفظ لهجه‌ی عربی. نگویید یادتان نیست! من با عکستان زندگی کرده‌ام.

 

 

چشمتان روشن! امروز بچه‌هایتان بزرگ شده‌اند. موشک می‌سازند به طول 18 متر. کوهی است برای خودش؛ عظمتی دارد. بین خودمان باشد. همین چند شب پیش چند تا از 9 متری‌هایش را زدند همین بغل. دنیا لرزید. امروز نبودید قیافه‌ی مسئول سابق ضدّموشکی اسرائیل را ببینید که در شبکه‌ی بی‌بی‌سی بالا و پایین می‌رفت تا ثابت کند که موشک‌ها خطری برای اسرائیل ندارند و دقت و قدرتشان پایین است. البته خودتان می‌دانید که من بی‌بی‌سی را از خانه‌ی همسایه می‌بینم؛ وگرنه ما که از این چیزها در خانه‌ و روی لپ‌تاپ‌هایمان نداریم! راستی چند ثانیه از فیلم موشک‌ها را کنار گذاشته‌ام فقط برای شما که به نامه پیوست کنم.

 

 

دکترجان!

در دنیا که هنوز چیزی دستمان را نگرفته. دلمان خوش است به آخرت. چیزی دستمان را می‌گیرد؟ یعنی می‌شود یک روز شاگردتان شویم؟ می‌شود استاد راهنمایمان باشید؟ می‌شود روز دفاعمان در محضر خداوند، مثل استاد راهنماها پشتمان دربیایید و از کارهایمان دفاع کنید؟ می‌شود نمره‌ی ارفاقی‌مان را بگیرید؟ می‌شود عاقبتمان شبیه شما شود؟ اصلاً حالا که دارم این همه پررویی می‌کنم، تهِ تهش را می‌گویم: می‌شود یک روز شاگرد از استاد جلو بزند؟

حرف‌هایم آخر ندارد. نمی‌شود در «نامحرمانه‌ها» بنویسمشان. باید محرمانه بگویم. اما آخرین نامحرمانه‌ این نوشته این‌که جمله‌ی اول نامه‌ام را باور نکنید. حال ما خوب نیست. یا لااقل به قول معروف‌ترش «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن».

 

استادِ خوب من! سالگردِ شهادتتان مبارک.

 

 

+ فدای نَفَستان. قربان صدایتان.