بسم الله
یا رفیقَ من لا رفیقَ له

آن روز‌ها خیلی از من متنفر بود. مثل این روزها که خیلی‌ها از من متنفرند. این روزها خیلی از من متنفر نیست. مثل آن روزها که خیلی‌ها از من متنفر نبودند. قول داده بود برایم بنویسد. نویسنده‌ی دیگر بلاگ است که دو بار بیش‌تر در این‌جا ننوشت. یک بارش را خودم با دستان خودم پاک کردم. یک نسخه از سه نسخه‌ی وصیت‌نامه‌ام هم پیش اوست. بالاخره البته یک روز مجبور می‌شود بیشتر برایم بنویسد. همان روزی که دیگر خیلی‌ها از من متنفر نیستند. مثل آن روزها. مثل این روزها.
آدم‌های مهم زندگی‌ام دارند ازدواج می‌کنند. آدم‌های کمی که جنس دوستی‌هایمان را هیچ کسی روی زمین ندارد؛ هیچ کسی. آدم‌های کمِ مهمِ زندگی‌ام آن‌قدر دارند ازدواج می‌کنند که چیزی ازشان باقی نمانده است. قلمم برای تبریک ازدواج‌هایشان نمی‌رود؛ نمی‌نویسد. علیرضا فردا می‌رود. چه بهتر که نوشته‌هایی که یک روز خودش برای محمدصادق نوشت را امروز تحویل خودش دهم. علیرضاجان! همه‌ی این‌ها را خودت یک بار از طرف من برای خودت بخوان. خودت می‌دانی کجاهایش را باید چه‌طور عوض کنی. لابد نظر مرا هم دوباره بعد از دو سال و نیم زیرش می‌خوانی. 
بعد هم چشمانت را ببند و گوش کن...




+ تو خیلی بهتر از منی. حتی همین حالا که داری برعکسش را فکر می‌کنی. بعدها این بهتر بودن را به چشم خودت می‌بینی؛ بهترینِ من!