بسم‌ الله

یک،
بعد از چند سال برای اولین بار بلاگ را آب و جارو کردم. حتی دامنه بلاگ را هم عوض کردم که عوضی‌پروری نکند.

دو،
به علیرضا پیام دادم که "می‌پسندید استاد؟" جواب داد "هوم!" جواب دادم که برای شما آب و جارو کردم. آپ نمی‌شود تا به قلم شما آراسته گردد. جواب داد به این مضمون که فحشت خواهم داد اگر به همین روند ادامه دهی. خواستم همین وسط جوابش را بدهم که این آخرین اخطار است لعنتی! بنویس تا سطر سطر بدنت را مسطور نکرده‌ام...
بلاگ آپ نمی‌شود زین پس تا ننویسد. و اگر بیشتر ننوشت، چند وقت دیگر هم خواهمش کشت!

سه،
عکس چمران را برداشتم. عکس خودم را گذاشتم. چمران اگر -به قول خودش- شمع باشد، من -به قول خودم- پروانه‌اش می‌شوم.

چهار،
بچه‌تر که بودم - مثلاً پانزده سال پیش - زن‌دایی (آن موقع‌ها که زنده بود) در بیمارستان شیمی‌درمانی می‌شد. روی دیوار بیمارستان جملاتی بود. بعدترها چاپش کردم و گذاشتم پشت شیشه‌ی عکس قبر برادرم:
مراقب افکارت باش، آن‌ها به گفتار تبدیل می‌شوند.
مراقب گفتارت باش، آن‌ها به کردار تبدیل می‌شوند.
مراقب کردارت باش، آن‌ها به عادت تبدیل می‌شوند.
مراقب عاداتت باش، آن‌ها به شخصیت تبدیل می‌شوند.
مراقب شخصیتت باش، آن به سرنوشت تبدیل خواهد شد.

پنج،
به عارف زنگ زدم می‌آیی برویم منزل شهید ردانی‌پور، روضه؟ گفت دو ساعت دیگر می‌روم مشهد. محمد زنگ زد. گفتم می‌آیی برویم منزل شهید ردانی‌پور، روضه؟ گفت در جاده‌ی مشهدم. از  آن موقع تا حالا با احدی کلامی حرف نزده‌ام از بغض. گوشی‌ را خاموش کردم و هنوز هم خاموش است.

شش،
نمی‌فهمید این‌ها چیست. به مناسبت امشب است. کاش می‌توانستید بفهمید:
و لما رأیت الناس فی الدین قد غووا
تجعفرت باسم الله فیمن تجفروا...


+

شمع روشن شد و پروانه در آتش گُل کرد

می توان سوخت اگر اَمر بفرماید عشق...