بسم الله

الف دیوونه‌اس. وبلاگشو -به قول خودش- آب و جارو کرده و کلیدشو داده دست من. از اون طرف -و دیگر طرف‌ها- اصرار، حتی فشار و حتاتر تهدید :| که باید بنویسی. که البته دلیل این اصرار و فشار و تهدیدش رو نمی‌فهمم. که البته دلیل خیلی کاراشو نمی‌فهمم. که البته‌تر دلیل خیلی کاراش رو نمی‌فهمم و نمی‌فهمیدم هم، اما اتفاقی که افتاده اینه که الان دیگه نمی‌پرسم دلیل کاراشو و حتی خیلی توی ذهنم به دلیل‌هاش فکر نمی‌کنم. قبلن‌تر این سوال‌ها توی ذهنم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدن و پاپیچ‌ش که می‌شدم، هر دومون اذیت می‌شدیم. ولی الان فقط بهش اعتماد می‌کنم :) خوبه که آدم رفیق(ای)ی داشته باشه که بتونه با خیال راحت بهشون اعتماد کنه :)

البته این دیوونه‌بازی‌هاش هم بی‌دلیل نیست. یعنی منظورم اینه که منم یه حدسایی می‌زنم. حالشو ندارم برای چندمین بار قصه‌ی آشنا شدنمون رو تعریف کنم و تاثیرات عمیقی رو که من در راستای اصلاح شدن الف روش گذاشتم و باعث تبدیلش از یه دانشجوی بچه مدرسه‌ای بی‌مزه به یه فرد پخته، عمیق و بامزه شدم، توضیح بدم. اما اگه از دنبال‌کننده‌های قدیمی الف باشید، لابد می‌دونید که الف، این فاز از وبلاگ‌نویسی‌ش رو از وبلاگ من شروع کرد. تقریبا همین‌جوری که برام آب و جارو کرد، براش آب و جارو کرده بودم. البته مختار بود برای نوشتن و ننوشتن، و برای هیچ‌کدومش وعده‌ی مسطور شدن سطر سطر بدنش - اونم با ساطور - رو بهش نداده بودم :| می‌بینید که، علاوه بر اخلاقای خوبش، الف همین وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌داری‌ش رو هم به من مدیونه. صد البته که اخلاقای گندی که هنوز گاهی وقتا بالا می‌زنه کوچک‌ترین ارتباطی به من نداره -__- .
پس یادت باشه الف جان که چقدر مدیونی به من؛ اون‌قدر زیاد که با وبلاگ پرخواننده آب و جارو کردن هم نمی‌تونی جبرانش کنی :/

+ دوثت دالم ;-) :-)

***

دلم می‌خواد قبل از هر حرف دیگه‌ای بگم که یه روز از این چند روز ( تقریبا یه هفته‌ای) که الف بهم گیر داده بود که اینجا بنویسم و هر روز و شب بهم یادآوری و تهدیدهاش رو با انواع و اقسام GIFهای تلگرامی همراه می‌کرد،  بین فکر کردن‌هام در مورد این‌که چی بنویسم، یادم افتاد به جمله‌‌‌‌‌های ابتدایی پاراگراف پنجم این پست:
"سینا بهم می‌گه قصه بنویس. مرد حسابی! من خودم قصه‌م. یه قصه‌ی پیچیده‌ی تودرتوی بی‌خاصیت بی‌سر و بی‌ته که باید روایت شه. یک کسی باید بیاد و من رو روایت کنه. روایت قلب عاشقی که می‌خواست دوست داشتن رو یاد بده و یاد بگیره..."

***

خب، مثل تقریبا همه‌ی قول و قرارهای دو هفته‌ی گذشته (و بین خودمون بمونه، مثل خیلی از وعده‌ها و قول و قرارهای قبل از دو هفته‌ی گذشته) وعده‌ی یک طرفه ی بین الف و من هم برای نوشتنم توی این وبلاگ، به موقع انجام نشد. البته تا الان کمتر از دو ساعت تاخیر داشتم اما خودم هم خوب می‌دونم این پست، اون چیزی که می‌خواستم باشه و باید می‌بود، نیست. اما میدونید اگر همین جا حرفامو تموم کنم و این دکمه‌ی چندین ماه طلسم شده‌ی ذخیره و انتشار رو بزنم چی میشه؟! اولین و مهم‌ترینش این‌که شمای مخاطب از خوندن این چرندیات راحت می‌شید. دومین و مهم‌ترین‌ترش این‌که الف بازم تو وبلاگ خودش می‌نویسه :)

ادامه خواهد داشت، به شرط حیات و اگه بیرونمون نندازن البته :))