بسم الله

زُل می‌زنم توی چشم‌هایش. خیلی عمیق نگاه می‌کنم. نمی‌داند که در چشم‌هایش فرو رفته‌ام. چشم‌هایم را در قاب چشم‌هایش می‌بینم که به او خیره شده‌اند؛ ولی گوش‌هایم از کار افتاده و متوجه حرف‌هایش نمی‌شوم. به لب‌هایش نگاه می‌کنم. حواسم را از لب‌هایش جدا می‌کنم؛ نگاهم را از آن‌ها می‌دزدم و فقط به چشم‌ها خیره می‌شوم. نفسم را حبس می‌کنم تا عمیق‌تر نگاه کنم. دارم خودم را در عمق قلبش جست‌وجو می‌کنم. چشم‌ها دروغ نمی‌گویند. اولش بی‌تفاوتی بود. حالا امّا همه‌اش نفرت است. عادت ندارم به رویش بیاورم. مثل همیشه دهانم گشادتر می‌شود. یک لبخند تصنّعیِ عاریتی؛ تا باورش نشود چشم‌هایش را دیده‌ام - قلبش را خوانده‌ام. هنوز گمان می‌کند به حرف‌هایش می‌خندم. چشم‌هایم را از چشم‌هایش جدا می‌کنم. مثل همیشه می‌شوم. ادا درمی‌آورم. حرّاف می‌شوم. طنّازی می‌کنم. وقت خداحافظی می‌شود. می‌رویم تا در نقش بعدی‌مان فرو برویم. ادا درآوردن خیلی سخت است. خود را به نفهمی زدن خیلی سخت است. امّا من مرد روزهای سختم.

+ قلب‌خوانی، جگر آدم را می‌سوزاند.