بسم الله

یا دلیلَ المُتَحَیّرین

مثلاً همین امروز بود که داشتم از خودم فرار می‌کردم. این‌که به چه چیزی تبدیل شده‌ام که از خودم فرار می‌کنم مهم است. اما وقتی قرار است از خودم فرار کنم، چراییِ فرار به حاشیه می‌رود و چگونگیِ فرار مهم می‌شود. نمی‌دانم خوب است یا نه. ولی من از خودم فرار می‌کنم. راه فرار کردن این نیست که دورتان را شلوغ کنید؛ آن‌قدر که خودتان، خودش را فراموش کند. راهش حتی این نیست که خودتان را شبیهِ غیرِ خودتان درآورید. راهش این است که یک کسی، یک جایی یا اصلاً یک "چیز"ی را پیدا کنید که برایتان مهم‌تر از خودتان باشد. مهم‌تر که شد، دیگر در مواجهه با او، خودتان را فراموش می‌کنید و اساساً او شما را استحاله می‌کند. فرمول‌بندی به همین سادگی که می‌نویسم نیست. ثابت و لایتغیّر هم نیست و می‌تواند شخص به شخص چِنج و آپتیمایز شود. اما به نظر می‌رسد اگر از بیخ و بُن شروع نشود ضرر کرده‌ایم. مسئله آخر این‌که آن "چیز" بنا به حدّ ما انتخاب می‌شود. یک نفر غرق در تلفن همراهش می‌شود. یک نفر غرق در اتومبیلش. نفر دیگر غرق در کتاب و علم. دیگری غرق در رفیقش و آن یکی در همسرش فنا می‌شود. چیزتزین چیزِ هستی، اما همان چیزی است که چیزی مانندِ آن نیست: "لَیسَ کَمِثلِه شَیء". و آیا سیرِ صیرورت چیزی جز غرق شدن در یک چیز والاتر است؟

+ بعدترها باید از همین "چیز" فرار کنیم به سوی همین "چیز"؛ "هَارِبٌ مِنْکَ إِلَیْکَ"...