بسم الله

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم خیلی چیزها سرِ جایش نیست. مثلاً سرم سرِ جایش نبود. رفتم جلوی آینه. ولی کسی که سرش سرِ جایش نباشد نمی‌تواند در آینه ببیند که سرش سرِ جایش نیست. وقتی سر سرِ جایش نباشد از صبحانه هم خبری نیست. از صبحانه که خبری نباشد، انتظار دارید خبر مرگ شما برایم مهم باشد؟ پس سعی کنید روزهایی که سرِ من سرِ جایش نیست نمیرید. اگر هم خواستید بمیرید. اصلاً دقیقاً زمانی که سرِ من سرِ جایش نیست بمیرید. اگر هم نخواستید نمیرید. مهم این است که وقتی سرتان سر جایش نباشد مُرده‌اید. اگر هم نخواستید نمُرده‌اید. مثل من که نخواستم و نمردم. اما چه بمیرید و چه نمیرید، وقتی سرتان سر جایش نباشد فکر نمی‌کنید. چیزهایی هم که علیهتان در نشریه‌های حقیقی و صفحات مجازی می‌نویسند را نمی‌توانید بخوانید. این آخری ارزشش را دارد که به خاطرش سرتان را از سرِ جایش کیلومترها دور کنید. از بس لذت‌بخش است، از آن روز به بعد تصمیم می‌گیرید سرتان سرِ جایش نباشد. این وسط یک مسئله‌ی مبهم هم هست. این‌که موقع بیدار شدن چه طور دیدم خیلی چیزها سرِ جایش نیست، در حالی که سرم سرِ جایش نبود؟ مگر می‌شود با سری که سرِ جایش نیست، دید که سر سرِ جایش نیست؟! این معمّایی است که فقط اهل سر پاسخش دانند...