بسم الله

یا سریع الرضا



یک:

قبل‌ترها - دوران نوجوانی - صدقه سر کلاس رزمی‌ای که می‌ر فتم، آکروبات یاد گرفته بودم. خیلی راحت‌تر از امروز بالانس می‌زدم. گوشه‌ی دیوار ایستادم. بالانس زدم. سعی کردم پاهایم را به دیوار بگذارم تا تعادلم حفظ شود. خیلی خوب درنیامد. ولی لااقل دقایقی دنیای اطرافم را وارونه تماشا کردم. نیاز داشتم به وارونه دیدنش؛ خیلی.


دو:

روند طراحیِ قطعات فلزی (خلاصه‌اش) این است که جنس را انتخاب می‌کنی. فُرمی که سفارش داده‌اند یا صلاح می‌دانند را هم تثبیت می‌کنی. بعد شرایط کاری قطعه را مشخص می‌کنی و می‌گویی این قطعه قرار است تنش‌هایی (تنش = نیروی وارده بر واحد سطح) به اندازه‌ی مشخص در نقاط مشخص تحمل کند. حالا می‌روی سراغ نمودارهای تجربی‌ای که تنش را به عمر قطعه مرتبط می‌کنند و خلاصه با فرمول‌هایی که داری می‌گویی قطعه‌ی این شکلیِ من، این قدر عمر می‌کند. مثلا پیچ‌های صندلیِ خلبان هواپیما در شرایط مشخصی که هواپیما کار می‌کند، شصت سال عمر می‌کنند. والسلام.


سه:

روی مدرکم نوشته‌اند " مهندسی مکانیک - طراحی جامدات". چهار سال است که طراحی می‌کنم گاهی حتی چیزهای عجیب و غریب. دو سال پیش همین موقع‌ها بود که گنده‌لات طراحیِ ایران به یکی از پروژه‌هایم نمره‌ی نود و سه از صد داد. همین دو ترم پیش هم بمبِ خبریِ نمره‌ی بیستی که در طراحی سازه‌های هوایی پیشرفته‌‌ی دانشکده‌ی مکانیکِ دانشگاهِ پُرزرق‌و‌برقِ فلان از دکتر فلانی گرفتم، منفجر شد. این‌ها فقط جنبه‌ی رزومه دارد، نه تعریف از خود. دارم بادکنک خودم را بیشتر باد می‌کنم که به قول خانم عرفانیِ نویسنده‌ی معروف، موقع ترکیدن صدایم بیشتر باشد.


چهار:

دفترچه‌ی طراحی را بالا و پایین می‌کنم. رویش نوشته هزارونهصدوپنجاه. مهم نیست برای چه سالی است. مهم دفترچه‌ی طراحی شرکتی است که تمام مهندسین ایرانی آرزوی دیدنش را دارند. انگار تمام روندهای کتاب‌ها را برعکس داخلش نوشته‌اند. اولِ بای بسم‌الله‌اش نوشته که قدم اول آن است که عمر قطعه‌ات را تعیین کنی. دارد می‌گوید مثلاً بیا بگو دوست دارم پیچ صندلیِ خلبان هواپیما شصت سال عمر کند. حالا بیا و این مراحل و فرمول‌بندی‌ها را طی کن. تهش می‌رسی یه این‌که پیچت قرار است چه شکلی و از چه جنسی باشد! هر چه ما تمام این سال‌ها شنیده بودیم و استادهایمان گفته بودند، و خودمان هر جا رفته بودیم کرده بودیم،  برعکسش! 


پنج:

کاش جغد بودم. کاش گردنم صدها درجه می‌چرخید. کاش حالا که بالانس زده‌ام و پاهایم به دیوار است و دنیا را برعکس می‌بینم، گردنم بیشتر می‌چرخید. کاش دکمه زوم اوت داشتم تا همین چند دقیقه وسعت دید وارونه‌ام بیشتر شود. کاش دست‌هایم به این زودی خسته نمی‌شد تا بیشتر از پایین به بالا نگاه کنم. کاش می‌شد از آخر به اول ببینم؛ بخوانم؛ حتی بنویسم...


شش:

می‌خواهم بگویم گاهی برعکس رفتن درست است و درست رفتن برعکس. خیلی وقت‌ها دنیا دارد غلط می‌رود؛ برعکس می‌رود. به درک که غلط می‌رود؛ برعکس می‌رود. مهم این است که من غلط می‌کنم که غلط بروم؛ برعکس بروم.


هفت:

همه‌‌ی اراجیفم یک طرف. تهِ تهش اصل این است که نیتت را خدایی کنی. برعکس رفتنت را خدا درست می‌کند. مثل ساحران فرعون که رفته بودند در مسابقه‌ی جادوگری، موسی را "تسلیمِ فرعونی" کنند؛ ولی خودشان "اسلامِ موسایی" آوردند. مثل موسی که در طور به دنبال "نار" رفت؛ اما به "نور" رسید. مثل حرّ که آمده بود عاشقان را قربانی کند؛ ولی عاشقانه قربانی شد...


هشت:

السلام علیک یا علی‌ بن‌ موسی الرضا المرتضی...