بسم الله

نوشته‌هایی که در ادامه می‌خوانید مربوط به اتفاقات خیلی وقت پیش است. در حالی که از صفحه‌ی ذهنم پاک شده بود در یادداشت‌های تلفن همراهم پیدایش کردم و با توجه به اهمیتِ موضوعِ بت‌سازی از آدم‌های معمولیِ خوب دور و برمان که در بین دوستانم رایج شده، آن‌ها را (با کمی تصرف و تلخیص) منتشر می‌کنم.
طبیعتاً شما باید بدانید که لوکیشن این گفتگو درون متروی خط دوی تهران است و از آن‌جا که فاصله‌ی بین ایستگاه علم و صنعت تا ایستگاه شریف دقیقاً هفده ایستگاه است، پدرتان در می‌آید اگر همراهتان یک آدم حرّاف باشد. گرچه حرف‌ها از سر درد و دغدغه است.

***

می‌گوید "حاج‌آقا قاسمیان از روز اولش برای ما علم و صنعتی‌ها بود. بچه‌های شریف آمدند بُرَش زدند و بردندش. حالا هر سال محرم فقط پنج شب باید بیاید این‌جا که خانه‌ی خودش است؟ این انصاف است؟ امسال هم که اصلاً برنامه‌های محرّممان توی هواست!" می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. غُر، غُر، غُر، غُر! من از غُر خسته نمی‌شوم که هیچ، لذت هم می‌برم. حتی اخیراً از غُر زدن‌ها برق تولید می‌کنم. برق انسانی البته. برق انسانی چیست؟ شما نمی‌فهمید و من مأمورم که در حد فهم شما بنویسم. و البته از جمله‌ی صریح قبل ناراحت نمی‌شوید، چراکه دارید چرندیات می‌خوانید. در این بین که دارم این‌ها را می‌نویسم غُرها ادامه دارد؛ در حالی که کلّه‌ی من داخل گوشی‌ام است و دارم تایپ می‌کنم، به امید این‌که برق انسانی بتواند تلفن همراهم را شارژ کند. البته برق انسانی اگر بیش از حد تولید شود خطرآفرین بوده و ممکن است انرژی و فرکانس بیش از حد، موجب ایجاد واکنش غیرارادی در مقابل این همه غُر شود. علی‌الحساب می‌خواهم بگویم "حاج‌آقا قاسمیان هم یک بنده‌ی خداست مثل همه‌ی بنده‌های خدا و چه قدر خوب که علم و صنعت حاج‌آقا قاسمیان را به صنعتی شریف صادر کرده است!" خیالم راحت است که از این زاویه نمی‌تواند نوشته‌ها را ببیند. مطمئنم خود حاج‌آقا قاسمیان اگر بفهمد در ذهن این پسر به چه بُتی تبدیل شده، خودش می‌زند خودش را می‌شکند. اما خب اسلام دست و دهان مرا بسته و من نمی‌توانم یک بتِ کاردرست و آدم‌حسابی مثل حاج‌آقا قاسمیان را در ذهن این بچه بشکنم. این‌جا به خودم هم مشکوک می‌شوم که نکند حاج‌آقا قاسمیان بت من هم هست و خودم خبر ندارم؟ بعد می‌بینم که اگر حاج‌آقا بگوید بمیر، می‌میرم؟ نه! قطعاً نمی‌میرم. پس بت من نیست. حالا جملاتم را جمع می‌کنم و منتظر می‌مانم تا بین غرغر کردن‌هایش نفس بگیرد و من بپرم وسط نفس گرفتنش حرف‌هایم را بزنم. می‌پرم وسط نفس گرفتنش و حرف‌هایم را می‌زنم. بعد در جوابم می‌گوید که "حاج‌آقا قاسمیان حسابش از بقیه‌ی آدم‌ها جداست. اصلاً تو می‌دانستی که می‌رود سوریه و می‌آید؟ ‌........" هنوز دارد حرف می‌زند که بی‌درنگ یاد حمید می‌افتم که حوزه‌ی مشکات درس می‌خواند. خیلی وقت پیش گفته بود حاج‌آقا قاسمیان قرار است برود سوریه. خودم را به تغافل می‌زنم و سعی می‌کنم ذهنیّت مسعود در بت‌سازی از آدم‌ها را به چالش بکشم. می‌گویم "بنده‌های خدا سوریه هم می‌روند. حاج‌آقا هم یک بنده‌ی خداست که سوریه رفته است. چه‌قدر خوب که یک بنده‌ی خدای سوریه‌رفته را به شریف صادر کردید!" می‌‌گوید "تو چه می‌فهمی که سوریه رفتن یعنی چه؟!" و می‌خواهد به خاطر همین یکی دو جمله مرا تکه‌پاره کند که گوینده‌ی مترو می‌گوید "ایستگاه دانشگاه شریف" و ما مجبور می‌شویم مترو را ترک کنیم. بدین ترتیب همین الان من دارم از پله‌های متروی شریف بالا می‌آیم در حالی که جانِ خودم را مدیون گوینده‌ی مترو هستم!


بعدنوشت:
حالا حاج آقا قاسمیان که استاد واقعی است . اما مثلاً از خیلی از دخترها (و حتی پسرها) ی اصفهان خبر دارم که یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی مثل آقای داستان‌پور را چنان بت کرده‌اند که بیا و ببین. خیلی آزاردهنده‌ است این موضوع. نیست؟