بسم الله

قرار است تلفن همراهم را به تنظیمات کارخانه برگردانم. مثلاً برای همین دارم یادداشت ها را می خوانم. یک کتاب یادداشت این جا هست. من چه قدر آدم "نوّاس"ی هستم. نوّاس چیست؟ فرض کنید که مرحوم دهخدا در جلد چهاردهم لغت نامه شان در مقابل واژه ی نوّاس نوشته اند:
"[نَ] (اِ) بر وزن حرّاف به معنای بسیار پُر نویس. کسی که زیاد از حد می نویسد. یک وحشی بالفطره در نوشتن. زیاده نویس. یک دانشجو که هر چه اتفاق می افتد را می نویسد. و خیلی چیزهای دیگر که حیف لغت نامه ام است که بیشتر از این در مورد این واژه در آن بنویسم."
به دلیل این که مرحوم دهخدا اعصاب نداشتند که بیشتر توضیح دهند، می روم سراغ ادامه ی مقدمه ام. وگرنه حرفی نداشتم که تمام این پست را بدهم دست مرحوم دهخدا تا در آن نواسّی کنند.
عرض می کردم که این همه یادداشت در یک گوشی موبایل نوبر است. این انگشتان روز قیامت یقه ی من را خواهند گرفت و خواهند گفت که چرا این قدر با ما تایپ کردی؟ بعد من بهشان می گویم که آخر کدام انگشتی یقه ی صاحبش را گرفته که شما می گیرید؟ آن ها می گویند ما! و بعد می کوبند در دهانم، غافل از این که من یک نوّاسم نه حرّاف. پس، از دهانم عذر می خواهند و شروع می کنند به کوبیدن روی همدیگر تا جانشان در آید.
بیشتر از این روی اعصابتان پیاده روی نمی کنم و شما را دعوت می کنم به این بخش از یادداشت هایم که مربوط به دقایقی پس از آخرین جلسه ی خواستگاری ای است که این جانب رفتم و بعدش پشت دستم را در این راستا داغ کردم. لوکیشن مورد نظر، منزل پدر دخترخانم و متعلقاتشان و یادداشت مربوط به هفت ماه پیش است. به دلیل نوّاسیِ زیاد، نوشته ها در یک یادداشت جا نشده. دو تا یادداشت برایش نوشتم. از انتشار یادداشت شماره ی یک که ابتدای بحث دونفره مان است، صرف نظر و فقط یادداشت شماره ی دو که مربوط به انتهای جلسه است را منتشر می کنم.

***

نظرم را در مورد کار کردن خانم ها پرسید. گفتم "نظر کلی ندارم. آدم باید موردی روی این چیزها بحث کند." گفت "یعنی در کل با کار کردن خانم ها موافقید یا مخالف؟" گفتم "عرض کردم که مورد به مورد نظرم متفاوت است." گفت "بیشتر توضیح می دهید؟" گفتم "هزار و یک پارامتر در این مسئله دخیل است. مثلاً اولین سؤال این است که چه نوع کاری و با چه محیطی؟ دومین سؤال این است که دلیل خانم برای کار کردن چیست؟ انگیزه مالی؟ بیکار نبودن؟ به ثمر نشاندن درسی که سال ها خوانده اند؟ کلاس گذاشتن جلوی در و همسایه؟ و الی آخر. اگر جوابِ این سؤال برایتان مهم است، یکی یکی سؤال می پرسم؛ جواب بدهید تا ببینیم با کار کردن یک خانم با شرایط شما موافقم یا نه." نمی دانم کجای حرفم خنده دار بود که خندید. قطعاً زیپ شلوارم که بسته بود. آب بینی ام هم که آویزان نبود. گفت "نه. ممنون." چرا گفت نه ممنون؟ این همه کلنجار رفت تا بفهمد نظرم چیست. آخرش هم نفهمید و حتی نخواست بفهمد! بیشتر دلم می خواست او سؤال بپرسد تا از جنس سؤالات، دغدغه هایش را بفهمم. سؤال نپرسیدم، و چند دقیقه ای سکوت حاکم شد. دنبال کتابخانه اش گشتم. نبود. شاید پشت سرم بود. اتاق زیاد از حد تمیز بود. حال نمی کنم با کسانی که اتاق را برای خواستگار تمیز می کنند. بگذار همان باشد که آدم بتواند بشناسدت! چاره ای نبود. مستقیماً مطرحش کردم. "کتاب... از کتاب هایتان بگویید." گفت. بنظرم که همه اش واحدهای درسی اش بود. آن قدر ذهنم درگیر کتاب نخواندنش شد که یادم نیست چه سؤالی پرسید و این وسط چه چیزی رد و بدل شد. از این جا یادم می آید که گفتم "خط قرمزتان چیست؟" گفت "بی احترامی!" و بعد توضیح داد که "خیلی برایم مهم است که احترام های متقابل حفظ شود؛ حتی در منزل." بعد رفت سراغ رشته ام. گفت "من نفهمیدم شما چه می خوانید؟" از آنجا که حافظ قرآن بود و ما پیامبران مبعوث شده ایم تا با هر قومی به لسان خودشان سخن بگوییم، گفتم: "یک تخصصی در رشته مهندسی مکانیک هست به اسم هوافضا. این تخصص چند سالی است که مستقل شده است. در دانشگاه ما ولی کاملاً اعلام استقلال نکرده هنوز! خود هوافضا پنج شش تخصص دارد که من سازه های هوایی کار می کنم. یک سری از بچه ها فضایی می شوند. بهشان می گوییم أفرأیت من اتّخذ إلهه فضاه. ما هوایی هستیم. بهمان می گویند أفرأیت من اتّخذ إلهه هواه." خندید. و این بار دلیل خنده اش را فهمیدم. گفتم "خیلی چندش است که هوای نفس آدم بشود خدای آدم. آدم محضر موسی (ع) را درک کرده باشد و گوساله بپرستد؛ اما خدا نکند که هوا را بپرستد!" باز هم خندید. و باز هم خنده اش دلیل داشت. بعد گفت "شما هم حافظ قرآنید؟" و من گفتم "خیر! خدا حافظ قرآن است و قرآن هم حافظ من." باز هم خندید. باز هم با دلیل خندید. این جا که خوب در چند مرحله خنداندمش، رفتم سر اصل ماجرا و آن جاهایی از عقایدم که باب میل دخترها نبود را گفتم. از محدودیت هایی که در آینده ممکن است پیش بیاید. از آنچه بیشتر از زن و زندگی برایم مهم است. از هر چیزی که یک زندگی عادی را تهدید می کند. قیافه اش کلاً در هم رفت. و کاملاً دلیل داشت برای این در هم رفتگی. دلیل که هیچ؛ حق داشت. در مجموع شرایط بد نبود. نمی گویم خوشم آمد. نمی گویم بدم آمد. صبر می کنم تا مامان چند روز دیگر بازخوردش را از آن ده دقیقه ی هیجان انگیز پایانی از مادرش دریافت کند. اگر بخواهم قضاوتش کنم، می گویم که مثل همه ی آدم ها دنبال یک زندگی آرام بود. کمی تا قسمت زیادی عافیت طلبی داشت. بعید می دانم بتواند محدودیت هایی که شغل من ایجاد می کند را با خودش هضم کند. همین. خدا مرا ببخشد که این دختر خانم را بدون حضور وکیلش، قضاوت کردم!