بسم الله
یا قریب

می گفتم ما این گونه ایم. خودمان. خودِ خودمان. خیالتان راحت. به هیچ کدامتان خیانت نمی کنم. به فضل خدا امانتدارم. اما روی "همیشه ی" من حساب نکنید. من می آیم. می مانم. می روم. دیر یا زود می روم. فکر نکنید که من رفیق شما هستم. برخوردم، مَنِشم، روشم، قهر و دوستی هایم، دعوا و آشتی هایم شما را به این گمان نیندازد که رفیق شمایم. بیرون رفتن ها و راز گفتن ها و راز شنیدن ها شما را اغوا نکند. روی رفاقت من حساب نکنید. می گفتم من این گونه ام. خودم. خودِ خودم. خودم را شفاف می کردم و می گذاشتم جلوی چشمشان. آخرش وقتی که ناگهانی می رفتم، تعجب می کردند. غیب که می شدم، پیِ علت بودند. حرف ها و حدیث ها می ساختند. با خودشان و دیگران کلنجار می رفتند. گاهی با من هم کلنجار می رفتند. یادشان رفته بود نه یک بار، که همیشه و برای همه شان دو بار در دو زمان و مکان مختلف گفته بودم که روی رفاقت با من حساب نکنید. یادشان رفته بود. یادشان رفته است. همه شان. همه ی آدم هایی که آمدم داخل زندگی شان. ماندم. مطمئن که شدم اوضاع زندگی شخصی و اجتماعی شان سامان گرفته رفتم. رفتم و همه حرف و حدیث ها را به جان خریدم. کاش می فهمیدند که من هیچ وقت بیشتر از دو سه نفر رفیق نداشته ام. هیچ وقت بیشتر از همین دو سه نفر ندارم. نمی خواهم هم داشته باشم. همین.