بسم الله

با قسمتی دیگر از بخش یادداشت های قدیمی تلفن همراه در خدمتتان هستم. این یکی مربوط به دی ماه نود و پنج است. لذت ببرید!

***

پریروز پیامک زد برو بمیر کصافط! (کثافت را هم با این اِسپِل نوشته بود نمی دانم چرا!) پیامک زدم نمی میرم تا بیایید بُکُشیدم! امروز، بعدِ دو روز پیامک زد که پیامک اشتباهی زده. تا امروز هم صبر کرده که ببیند زمین، دَهَن باز می کند تا از خجالت آب شود و برود تویَش یا نه. آخرش هم نوشته می خواستم حضوری بیایم معذرت بخواهم، از خجالت نمی توانستم به چشم هایتان نگاه کنم. تلفنی می خواستم عذر بخواهم، مطمئن بودم از خجالت صدایم می لرزد. راهی جز پیامک نماند. خدا مرا بکشد. "خدا مرا بکشد" جزء پیامکش بود. فکر نکنید من احساساتی شده ام و وسط متنم نوشته ام خدا مرا بکشد. خدا او را بکشد که گفته خدا مرا بکشد! خدایا به جان خودم اگر بکشی اش از این به بعد اول همه ی پست های وبلاگ به جای "بسم الله" می نویسم "هو القاتل"! خب خبر دیگری نیست. نوشته را باید تمام کنم. فقط این که جواب پیامکش را ندادم. کلاً قبلاً هم جواب نمی دادم. جای تعجب دارد که جواب "برو بمیر"ش را هم دادم!
شماره موبایلتان که دست دخترهای هم دانشکده ای تان بیفتد نتیجه اش همین می شود. زمین هم که این جور موقع ها با ما همکاری نمی کند دهن باز کند تا این دخترها از خجالت آب شوند بروند تویَش و ما نفسی بکشیم. اکسیژن خونم کم شده. تنفس دهان به دهان لطفاً!