بسم الله

همچنان در خدمت یادداشت های قدیمی تلفن همراه قبلی ام هستید! او هم در خدمت شماست البته. فقط این وسط من در خدمت کسی نیستم. کسی هم در خدمت من نیست البته. این یکی را به مناسبت سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه منتشر می کنم. (کمی اصلاحش می کنم البته تا قابل پخش شود!). این طور که خاطرم هست مربوط به دومین یا سومین خواستگاری ای است که قرار بود برویم. گویا به حدود ده ماه پیش برمی گردد. نمی دانم دقیقاً ترشح چه هورمونی در من موجب تراوش این همه خُزَعبَل می شود! حقیقتاً بابت یادداشت های قدیمی تلفن همراهم شرمنده ام! :)))

***

امروز، چهارمین هفته ای است که در طبّاخیِ "فَرد"، واقع در نارمک، با صَرفِ فعلِ بلعِ بناگوشِ کله پاچه ی گوسفندِ بی زبان (چون که زبان گران است و برای لاکچری هاست) نظریه ی نسبیّت خاصِ امیرسجاد را در عمل اثبات می کنم: "کله پاچه و ساعتِ پنج صبح اولین روز هفته با یکدیگر هم ارز هستند و به هم تبدیل می شوند". فرمول نظریه ی نسبیّت خاص امیرسجاد هم به شکل زیر است:
Avale week = Kalapch * (My Stomach)^2 
عصر در حالی که کله پاچه به طور کامل جذب و دفع شده بود و سر سوزنی خبری از آن در معده، روده ی بزرگ، روده ی متوسط و روده ی کوچک نبود، مامان زنگ زدند روی گوشی و فرمودند خانم امامی یک دختر معرفی کرده اند؛ قرارِ خواستگاری گذاشتیم آخر همین هفته و خلاصه اصفهان منتظرت هستیم! خب طبیعتاً جوابِ پشتِ تلفنِ من چشم است و جواب پشت دلم این است که چه طور آخرِ این هفته با این برنامه ای که چیده ام، خودم را بگذارم اصفهان؟ که جمله ی بعدی مامان این است که آن ها کافه ی هتل صفوی قرار گذاشته اند. باز هم طبیعتاً جواب پشت تلفن من چشم است و جواب پشت دلم این است که چرا باید قرار در کافه را قبول کنید، زمانی که من بالای چهل درصد شناختم از دختر خانم را در خانه ی پدری اش به دست می آورم؟ این جمله ی آخری را از پشت دلم خارج می کنم و می آورم پشت تلفن و خیلی مؤدبانه از مامان می پرسم که چرا قرار در منزلشان نیست؟ در این جا با جواب سخت و خشن ایشان مبنی بر این که من عقب افتاده ام مواجه می شوم. جواب می دهم که مامان جان! من فقط کمی بیش فعالم؛ آن هم از نوع مثبتش که یعنی خیلی باهوش و خفنم! عقب افتاده ها دماغشان آویزان است. من ولی همیشه فین می زنم و تمیزم! بعد از کلی خوش و بش و خنده در حالی که بهشان اثبات شده من عقب افتاده نیستم، می گویند خانواده ی دخترها محافظه کار شده اند و به غریبه ها اعتماد نمی کنند و جلسه ی اول غریبه به خانه شان راه نمی دهند و خرج ها بالاست و خلاصه از این حرف ها... این جا که خوب توجیه شدم، قربان مامان می روم؛ سلام به بابا می رسانم  و خداحافظی می کنم.
خب من از طریق دوستان مجرّبم در زمینه ی ازدوج می دانستم که یک سنّت مزخرفی در ازدواجِ سنّتی باب شده که همان جلسه ی اول می روند در کافی شاپ. حتی گاهی جلسه دوم و سوم. تازه خرجش هم با پسر است. خانواده ی دختر مفت می آیند، مفت می خورند، مفت می روند. کافی شاپ همان قهوه خانه ی رمانتیک خودمان است که یک لیوان شیرکاکائوی آغشته به تُف سرآشپز را به قیمت یک میلیون درهم می اندازد بهمان! البته که من هر از گاهی کافه رفته ام و عقب افتاده نیستم. اما ترجیحم همیشه بر رستوران درست و درمان است، نه کافه و کافی شاپ و قهوه خانه! یک لازانیا سفارش می دهی، اندازه ی یک بند انگشت لازانیا می آورد خدمتت با یک فیش به مبلغ شانزده هزار تومان. شانزده هزار تومان یعنی یک بناگوش و دو تا چشم. تازه دو هزار تومان هم به عنوان بقیه پول پَسَت می دهند! چه فکر بکری! این که سنّت کلپچ را جایگزین سنّت مزخرف کافه کنیم! جلسه ی اول به صَرف بناگوش و زبان و دو عدد چشم با دو تا آبگوشت مغز و چایِ لیمو. پول همه اش با هم می شود اندازه ی دو تا شیرکاکائو برای دختر خانم و مادرشان؛ یک چای و یک دمنوش برای من و مامان و یک بشقاب بیسکویت برای همه مان. ولی این کجا و آن کجا. اصلاً یک مرد را از روی کله پاچه خوردنش می شود شناخت. حتی یک زن را از روی عدم مقاومت در برابر بوی سیرابی! خلاصه از آن جا که من کلی از شناختم را منوط کرده ام به منزل و اتاق دختر خانم، به نظرم اگر قرار است بیرون قرار بگذاریم، بهترین گزینه برای شناخت بیشتر، مشاهده ی نحوه ی کله پاچه خوردن دختر خانم است. مخصوصاً این که قرار است پولش را من حساب کنم. پس من تعیین می کنم کِی و کجا! کجا؟ می شود کله پاچه فروشیِ وسطِ بازار حکیم و کِی؟ می شود هر زمانی غیر از آخر این هفته! بدین صورت بعد از کسب موفقیت در اثباتِ عملی نظریه ی نسبیتِ "خاصِ" امیرسجاد در ایجاد ارتباط بین اولین روز کاری و کله پاچه، اولین جرقه ی نظریه ی نسبیتِ "عامِ" امیرسجاد در ایجاد ارتباط بین جلسه ی اول خواستگاری و کله پاچه در سرم خورد. یک ترکیب فوق العاده مبتکرانه! گرچه عمراً این نظریه به واقعیت نخواهد پیوست. حالا فعلاً بروم یک خاکی به سرم بریزم برای آخر هفته که باید حتماً اصفهان باشم؛ نه قم و جمکران!