بسم الله
یا عزیز

درخت، سنگینیِ میوه اش را حس نمی کند. اصلاً یک عمر سنگینی تحمل می کند تا سنگینیِ میوه اش را حس کند. حس می کند و حس نمی کند. درخت، عاشقانه بار می دهد؛ عاشقانه بار می کِشد.
دیشب در جواب بزرگواری نوشتم که "مُشت های رحمانیِ امتحان الهی، همیشه خوب و محکم و دقیق بر نقاط ضعف آدم فرود می آید." که باید عاشقانه مشت ها را تحمل کرد. که عاشق، مشت های معشوق را حس نمی کند. اصلاً عاشق همه چیز را تحمل می کند تا سنگینیِ مشت های معشوق را حس کند. چه حکایتی است حکایت عبد و مولا. عبد، عاشق و مولا، عاشق. عبد، معشوق و مولا، معشوق. عاشقی اما فقط حس نیست؛ که فعل هم هست. و کدام فعل جز عاشق شدن می تواند در یک آن، دو فاعل داشته باشد؛ در همان آن، دو مفعول؟
دیشب برایشان نوشتم:
" هر چه خدا بخواهد؛
بانضمام دو بیت از جناب مولوی:
جانا به خرابات آ؛ تا لذتِ جان بینی
جان را چه خوشی باشد؟! بی صحبت جانانه
تو وقف خراباتی؛ دخلت مِی و خرجت مِی

زین وقف به هُشیاران مسپار یکی دانه..."