بسم الله
هم چنان انتشار یادداشت های قبلی تلفن همراه.

***

طبقه ی چهارم است. اتاقمان در خوابگاه را می گویم. چهارصد و سیزده. سیزدهش را دوست دارم. هرچه را جاهلان نحس می دانند، جاهلانه دوست دارم. اما چهارصدش را نه. شصت تا پلّه؛ بدون آسانسور. گرچه برایم فرقی نمی کند. من از روز اولش هم اهل خوابگاه نبودم. دو ماه در سال؛ شاید هم کمتر. بقیه اش را خودم هم نمی دانم کجا می خوابم. هر جایی جز خوابگاه.
صبح شنبه از آن صبح هایی است که کسی خوابگاه نمی ماند. اگر هم بماند خواب مانده. وگرنه کلاس است و کار. صبحِ شنبه ی منفورِ بچه ها... امروز ولی من خوابگاهم. خوابگاهم نه برای خواب. خوابگاهم برای تجربه ی صبح شنبه ی خوابگاه. رفتم برای خودم چای درست کنم. پیرمرد، دربِ سرویس های بهداشتی که کنار آشپزخانه است را بسته بود. از لای در دیدمش که دارد تِی می کشد. زمان همان جا برایم متوقّف شد. وای خدا... از پدر من هم بزرگ تر است و دارد دستشویی های ما جوان ها را می شوید؟! چه قدر گریه ام گرفته بود. کتری را آب کردم و گذاشتم روی شعله. درِ اصلی سرویس ها را باز کردم. دری که واردش می شوی و آن جا تازه هفت هشت تا روشویی هست و هفت هشت تا توالت. پیرمرد گفت یک ربع دیگر بیا. نخواستی برو دستشویی طبقه ی پایین. گفتم سلام. گفت علیک سلام باباجان. برو طبقه ی پایین. گفتم صبحتان بخیر. سرش را بلند کرد. از حالت خم بودن خارج شد. گفت پارتی بازی نداریم. برو طبقه ی پایین. بگذار به کارم برسم. گفتم می شود کمک کنم؟ گفت جل الخالق! گفتم یاد می گیرم! هاج و واج مانده بود. تِی را از دستش گرفتم. هنوز مات و مبهوت مانده بود که یک هو از جا پرید و گفت بده من ببینم بچه! آمد بگیرد که تِی را رها کردم روی زمین و بغلش کردم. صورتش را بوسیدم. گفتم می شود؟ گفت جان جدّم نمی گذارم مهندس! گفتم جدّتان کیست؟ گفت امام کاظم. گفتم فدای جدّتان. حالا من دیگر نمی گذارم! خلاصه هر طور بود با هم کنار آمدیم. دستشویی ها را که شستیم آوردمش داخل اتاق. چای دم کردم. نشستیم. حرف ها زد. حرف ها شنیدم. چای را خورد. پیشانی ام را بوسید و رفت. خدایا! چه قدر حواسمان به آدم هایت نیست. ممنونم بابت امروز. هزار بار شکرت.