بسم الله

حمید می گفت تو که عقایدت را خودت انتخاب کرده ای و این همه ملتزم به مذهب هستی و می نشینی با لیبرال ها بحث می کنی و جلوی جمع بهشان می فهمانی هیچ و پوچ اند، چرا با بسیج همیشه مشکل داری؟ به حمید می گفتم با "بسیج" مشکل ندارم. اصل، درست است؛ اگر اصیل باشد. بسیج لشکر مخلص خداست اگر بسیج باشد. با "بسیجی" ها، آن هم نه با همه شان، که با "بعضی" مشکل پیدا می کنم. حمید دیگر نپرسید که چرا و من هم دیگر نگفتم که چرا.
محمد یک بار می گفت تو که از نزدیک این همه خاکی و خودمانی هستی، چرا به این بچه ریشوها که می رسی، از بالا و با لحن سنگین مخاطبشان می گیری که له شوند؟ گفتم (گذشته از این که گاهی از دستم درمی رود و آدم های عادی را هم از موقعیت بالاتر نگاه می کنم) با کسانی که عادت دارند به بقیه از بالا نگاه کنند، مثل خودشانم. کسانی که حق ضایع می کنند و عین خیالشان نیست که حق ضایع کرده اند. چون خودشان را حق می دانند و حق را خودشان. حالا از بخت بد ما بیشترشان ریشو درآمده اند. چه کنم؟ مثل خودشان نباشم تا هیچ وقت حس نکنند خودشان جلوی بقیه چگونه اند؟!
یک بار هم برای علیرضا سفره ی دلم را باز کردم. گفتم می دانی چیست؟ خاصیت بسیج این است که آدم ها را شجاع می کند. خیلی شجاع می کند. از سرِ بریده نمی ترسند. از جان دادن نمی ترسند. از فدا شدن در راه آرمان نمی ترسند. "بعضی" از این بچه های بسیج اما حواسشان نیست که مرز شجاعت را حفظ کنند. حواسشان نیست که تعرّض مادّی و معنوی به دیگران، اسمش دیگر شجاعت نیست. یادشان می رود که خیلی جاها هم باید بترسند. یادشان می رود که خدا مدام می گوید بترسید! بترسید! بترسید! "اتقوا الله"... این جاست که "هُم یَحسبون أنّهم یُحسِنون صُنعاً". این جاست که می دانند و می فهمند که حق الناس بر گردنشان است؛ اما آن قدر نترسیده اند که یادشان می رود این جا هم بترسند. وقتی حواله شان می دهی به قیامت به جای این که رعشه بر تنشان بیفتد که نکند یک درصد - فقط یک درصد - حق با ما نباشد، با قلدری می گویند "اگر جرأت داری در همین دنیا به حسابت برس! بعد حواله کن به قیامت!" غافل از این که جرأت برای دنیا هست؛ اما قیامت جرأت بیشتری می خواهد. کاش گاهی بترسیم. آن قدر بترسیم که شب از ترس خوابمان نبرد.
علیرضا می گفت تو باید با این "بعضی" ها، رفیق شوی. رفیق شوی که رشدشان دهی. رفیق شوم که حواسم بهشان باشد. که یادشان بدهم که گاهی باید بترسند و از ترس خودشان را خیس کنند. اصلاً خودم بدم نمی آمد بروم سراغشان. سراغشان هم رفته ام. اما تا الان که ده هیچ عقبم...
یک بار هم به علیرضا گفتم همین "بعضی" ها که الان حکایتشان هست یک روز از دم، همه شان شهید می شوند. اکثرشان در نیت صادق و خالص اند. گرچه گفتار و رفتار هم خیلی مهم است. اما یک نفر می تواند با نیت، در عرض چند دقیقه رهِ صدساله را برود و شهید شود. کم نداشتیم از این شهیدهای چند ساعته و چند روزه. چون شهادت، بیشتر صدق نیت را تأیید می کند؛ نه "لزوماً" صدق گفتار و رفتار را. چون گاهی پختگی روح برای شهادت آن قدر سریع رخ می دهد که جسم فرصت زیادی نمی کند خودش را در رفتار ابراز کند. برای همین است که بعضی ها شهید می شوند، اما سرِ پل صراط باید برای حق الناس هایشان جواب پس بدهند. حوصله ی استدلال بیشتر هم نداشتم و ندارم. نه برای خودم؛ نه برای علیرضا؛ نه برای شما.
همه ی این هایی که گفتم "بعضی"ها بودند؛ نه "همه". همه جا خوب هست. بد هم هست. اغلب اما خاکستری اند.

+ می ترسم برای عاقبت آدم هایی که از چیزی نمی ترسند...