"دردِ دل

که می چسبانندش به هم و یک کلمه می کنندش و می نویسندش "درددل"؛ و گاهی هم عوامانه می گویندش "درد و دل".

می دانید؟ تا همین چند وقت پیش که طوفان بزند زندگی ام را زیر و رو کند-همین چند ماه پیش را می گویم که تعداد دوستان و اطرافیانم به دلیلِ بی دلیلی به صفر رسیده بود- عاشق درددل کردن بودم. دوست داشتم هر چه درد هست را از دلم بِکَنم، بیاورم بالا روی زبانم و بریزم جلوی آدمی که می شود رویش حساب باز کرد و بهش گفت: "رفیق". حالا ولی دیگر این طور نیستم. یک ذره هم این طور نیستم. حالا پیکچرِ پروفایلِ تلگرامم را یک تک بیت گذاشته ام با یک خط خوش: "شیوه ی ما سخت جانان نیست اظهار ملال".

درد اگر از دل بیرون بیاید که دیگر درددل نیست. باید همان جا بماند. بماند تا کهنه شود. دفن شود. بترکد. فوقِ فوقش اگر دل تحمل این درد را نداشت، تازه می شود آوردش بالا. ولی بالاتر از دهان. باید رساندش به چشم ها. درددل را باید اشک کرد و ریخت بیرون. بیاید روی چشم ها، مژه ها، گونه ها... سُر بخورد بیاید پایین تر و برسد روی چانه. بعد هم از آدم جدا بشود و بیفتد روی زمینِ خدا. خلاصه این که درددل، فقط و فقط دردِ دل است.


+ خالی است دست و بالم اگر در تمامِ عمر

شکرِ خدا به لطفِ جماعت، دلم پُر است.../



* از پسِ پرده ی غیبت