بسم الله

سرت سلامت! روزگاری هست که روزگارم را سیاه کرده ای. که بعد از یک سال بیایی و باد صبا را مأمور کنی تا به کوی من درآید و پیام ها رساند. که بزند زیر شبنم تنهایی ام. تکانش دهد قطره ی بی دفاع را. آن هم برای چند جمله ی ساده ی تو که هنوز بوی عُجب و خودبرتربینی می دهد: "بالاخره انسان و لو مدّعی باشه قطعاً جائز الخطاست، احتمال میدم در رنجش ایشون مؤثر بودم من... یه حلالیت برای من بطلبین..."
بخشیده بودمت؛ درست از روزی که بخشیدمت به دیگران و آن قدر کناره گرفتم که ساحل دلم به خون بنشیند و چشمه ی دلم خشک شود از آب زلالی که خالصانه می تراوید. که آدم برای احتمالات بخشش نمی خواهد. که حتی مطمئن هم نیستی که در رنجش من مؤثر بوده ای...
بخشیده بودمت؛ درست از روزی که باتلاق کینه، آیینه ی دل آدم ها را گِلی می کرد و بند می زد بر نَفَس های تازه شان. که آدم، گرچه "ممکن" است خطا کند؛ گرچه "حتماً" خطا هم می کند؛ اما غلط کرده "جواز" خطا برای خودش صادر کند...
بخشیده بودمت؛ درست از روزی که بخشیدمت به کویرِ فراموشی ها تا با تمام تشنگی اش، بارانِ خاطراتت را به یغما ببرد. که آدم اگر حق بگوید، به خاطر رنجش دیگران حلالیت نمی گیرد. که حرف اگر بجا و بحق باشد، به درک که کسی برنجد...
بخشیده بودمت؛ نه چون که رنجانده بودی و هنوز هم می رنجانی؛ نه چون که مدعی بودی و هنوز هم هستی؛ و نه چون که یک سال یادت نبود که باید طلب عفو کنی. این ها بخشش نمی خواهد. بخشیده بودمت؛ چون که حق را ناحق گفته بودی. خیلی وقت پیش بخشیده بودمت. همان زمانی که نه احتمالی می دادی و نه طلبی می کردی. بخشیده بودمت؛ چون که فقط برای ناحق گفتن و ناحق کردن است که باید بخشید.
بخشیده بودمت؛ اگر اهل معنا، بخشیدن را فراموش کردن معنی کنند...


+ دل گیر نیست از تن، جان های زنگ بسته

کنج قفس بهشت است؛ بر مرغ پر شکسته




* هم چنان از پس پرده ی غیبت