بسم الله

نشسته ام روی صندلی شماره ی پنج اتوبوس. یعنی ردیف دوم. یعنی خیلی نزدیک به راننده. یک راننده ی جوان که نمی شناسمش و حس بدی به من منتقل می کند. از این جا که نشسته ام، دست راستش معلوم است که گذاشته روی فرمان و هر از گاهی می آورد پایین و سرِ دسته دنده را در دست می گیرد. رگ های روی دستش بیرون می زند وقتی آن را روی دسته دنده مشت می کند. رانِ پای راستش هم در محدوده ی دید من است. حالا دست راستش را گذاشته روی پای راستی که احتمالاً پدال گاز را فشار می دهد. کمی هم از موهایش پیداست. حتی صندلی یک طوری است که گوشش را هم از چشمان من پوشانده. بقیه ی بدنش را هم کلاً نمی بینم. زُل می زنم توی آینه ی جلوی ماشین. بخشی از شانه ی چپش دیده می شود که در آینه شبیه شانه ی راست ماست؛ و کمربند ایمنی که از روی آن گذشته و یک جایی آن پایین ها در جایش قرار گرفته. گردنش، چانه اش، لب ها و بینی. به گودیِ پای چشم هایش که می رسم، آینه تمام می شود. لااقل این طوری مطمئنم که او هم چشم های مرا نمی بیند. خوبیِ آینه به همین است که هر چه را ما در او ببینیم، ما را در او می بیند. حالا با خیال راحت زُل می زنم به لب هایش. دارد تکان می خورد. کنجکاوم بدانم چه زمزمه می کند. لب ها یک لحظه قرار ندارد. آهنگ؟ در آهنگ شناسی خبره نیستم که بفهمم چه می خواند. ولی این مدل خواندن طبیعی نیست. حتماً هندزفری در گوشش گذاشته. چون اصلاً صدایی از سمت او به گوش نمی رسد. چه قدر خوب که مراعات مسافر را می کند. در تمام این چند سال عمر پُرسفرم یکی از چالش هایم همین راننده هایی بودند که مراعات حال مسافر را نمی کردند. هر آهنگ و کوفت و مرضی که باب میلشان بود می گذاشتند. انگار نه انگار که نصف شب است و مسافر می خواهد بخوابد. حتی وسط روز هم مسافر علاقه ای به شنیدن چندین ساعت صدای هایده و گوگوش و آهنگ های آبگوشتی شما ندارد. اصلاً حالا که این قدر بی مبالات هستید و آرامش مسافر برایتان اهمیت ندارد، علاقه ای به خواجه امیری و چاوشی و شجریان و افتخاری هم نداریم. ازشان متنفر هم هستیم.
لب هایش هنوز هم تکان می خورد. قطره ی اشکی که مسیر خودش را از بین ریش ها و چروک های کم صورت جوانش پیدا کرده و به چانه رسیده، از چانه اش کنده می شود و سقوط می کند روی سینه اش. خیلی کنجکاوم بدانم چه چیزی اشکش را در آورده. دیگر آن حس بد را به او ندارم. ذهنم چه قدر درگیرش شده. شاید عاشق است و دارد به این فکر می کند که چرا در اوج جوانی باید شب و روز جاده ها را به هم ببافد. که چرا مثل بقیه ی آدم ها هر روز هر روز نتواند به دیدن معشوقش برود. دست راستش را از روی فرمان بالا می آورد. می گذارد روی سینه اش. به لب هایش در آینه چشم می دوزم. لب هایش تکان می خورد. قطرات اشک هنوز هم یکی یکی و آرام آرام از صورتش می چکند. سرش را به سمت راست می چرخاند. نگاهش را دنبال می کنم. گوشه ی بالایی سمت راست شیشه ی جلوی اتوبوس برچسبی نظرم را جلب می کند. روی برچسب با نستعلیقِ روح نوازی نوشته اند: "اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند..."