بسم الله


شده ام مثل نمازِ صبحِ قضاشده. دلتنگ نوازش سرانگشت نسیم سحری. مثل شبنم یخ زده ای که از انجماد بیزار است. چشم براه جاری شدن در نگاه آفتاب. مثل ابر رانده شده از آسمان که چسبیده به سطح زمین؛ مثل مِه... 

شده ام مثل سه تاری که یک تارش پاره شده و دیگر سه تار نیست. شده ام مثل پروانه ای که می خواهد برگردد درون پیله اش و کرم شود و بخزد توی خاک...

شده ام مثل نفس های آخر پاییز در اولین روزهای زمستان... عمیق، بریده بریده، سرد و پرسوز. به شمارش افتاده ام من.

نمازِ صبحِ قضایِ یخ زده ی مه آلودِ دوتارِ بی پیله ی کم نفس معذور است. خیلی معذور است...