بسم الله


پر شده ام از تشنگی. از فرط سیراب بودن، چنان عطشی مرا فرا گرفته که ریشه های درخت وجودم دارد خشک می شود. دلم گُر گرفته. لایه به لایه. مثل مرتع مرطوبی که حالا طعمه ی آتش شده. که تمامِ رطوبت و رطوبتِ تمامش در برابر این حجم از هجوم آتش بی پناه مانده. از صبح نشسته ام به تماشای گندمزار قلبی که خیس خیس دارد می سوزد و دم نمی زند. به پرستویی که خودش را می زند به دل آتش. به شقایق آتشینی که آتش می گیرد. به پرهای آتشینِ پروانه ای که می سوزد دور شمعی که از هُرمِ این آتش در حال آب شدن است. 

تشنه ام؛ مثل گل یاس که جان می بازد...