بسم الله


یک، آغاز؛
"خیر از جوانی ات ببینی!" را که گفت دلم را با خودش برد. برد دوباره به درون حرمی که چند دقیقه پیش از آن بیرون آمده بودم. خیر از جوانی دیدن را چه می شود معنا کرد؟ و مگر نه آن که "کُلُّ الخیر، فی باب الحسین"...؟

دو، میان؛
تک تک این کلمات زنده اند. می فهمند. واژه به واژه نفس می کشند. حس می کنند. می گریند. می خندند. حتی سکوت هم زنده است. خیلی بیشتر از واژه ها می فهمد. خیلی بیشتر حس می کند. آن قدر می فهمد که آن جاهایی که کلمات درک و فهمشان قد نمی دهد ظاهر می شود. سکوت، کلمات را می آورد می ریزد توی چشم ها. از این جا به بعد با سکوت ناگفته هات گفته می شوند. چشم ها زنده اند. می فهمند. حس می کنند. می گریند. می خندند. حرف می زنند...

سه، پایان؛
"فدای جوانی که خیر از جوانی اش دید"...
از این جا به بعد را باید سکوت کرد. از این جا به بعدش را باید سپرد به سکوت و چشم ها.
مگر شب جمعه، پیش چشم فاطمه (س) بیش از این می توان روضه ی علی اکبر خواند...؟

از این جا به بعدش را با سکوت می نویسم...