بسم الله

بعضی اشک ها از جنس خون آدم است. خونی که از تَهِ تَهِ دل آدم می جوشد. نمی دانم سرچشمه اش به کجا می رسد. اما بالا که می آید انگار جان آدم را هم با خودش بالا می آورد. جانی که به لب رسیده دیدنی است... جانی که به چشم می رسد دیدنی تر...
انگار یک چیزی از عَدَم، خلق می شود و از ناکجاآباد تزریق می شود به ژرف ترین نقطه ی تنگنای دل و آن جا خون می شود؛ می تپد؛ می آید بالا؛ می رسد به جگری که سوخته و اشک می شود و وقف چشم ها... می آید و می آید و می آید بالا تا برسد به گوشه ی چشم و بعد به پهنای صورت می بارد بر زمین تشنه ی ضمیر آدمی...
یک چیزی که نیست، انگار هست می شود و از جان آدم جان می گیرد و روح در او دمیده می شود... آخرش هم که خودش را می رساند بیرونِ جانِ آدم؛ آدم را می کشد و زنده می کند...
خون دل پاک است. پاک است و پاک کننده...

+ روضه که می روم "ألم نشرح" می خوانم. دیگر نمی شود نمُرد...