بسم الله


داغی اش داغم کرد. "یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً" خواندم؛ ولی بَرد نشد؛ سرد نشد؛ سلام نشد. سوزاند... و همه ی این سوختن و این همه سوختن از بی ایمانی من بود؛ نه از داغی او...

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. اما او محکم به من خورد. خورد تا برای هزار و یکمین بار قانون سوم نیوتن را اثبات کند. اثبات کند که هر کنشی واکنشی دارد. واکنشی هم سطح همان کنش. گاهی حتی بیشتر و بدتر از آن ... 

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. اما او محکم به من خورد تا بگوید هر کنشی، واکنشی دارد. حتی اگر ما هم سعی کنیم کنشی نداشته باشیم، او واکنش دارد. واکنش بدون کنش... اصلاً خودش کنش می شود؛ خودش واکنش می شود؛ مرا می سوزاند و او را می کُشد... 

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. او محکم به من خورد. درش آوردند. خیلی آرام. گذاشتند پیش چشمم. بوسیدمش. بوسیدمش که برای هزار و یکمین بار بگویم ما آدم هایی که قلبمان به حبّ آل محمد می تپد، از مرادمان آموخته ایم که برای کنش های سوزان واکنشی نداشته باشیم. گاهی هم اگر قرار شد واکنشی داشته باشیم؛ حتماً هزار برابر بهتر از آن کنش باشد. قوانین دنیای این روزهای ما را خدا نوشته؛ نه نیوتن...