بسم الله

یا رادَّ ما قد فاتَ...

آمده کنارم نشسته. با لبخند ملایمی نگاهش می کنم که بداند حواسم بهش هست. می گوید "یه چیزی بگو!" می گویم "یه چیزی!" می زند زیر خنده. زود خنده اش را جمع می کند. می گوید "استرس دارم." می گویم "دارایی هاتو به رُخم می کِشی؟" باز هم می خندد. باز هم زود خنده اش را جمع می کند. می گوید "یه چیزی بگو مثه همیشه آروممون کن." دست هایش را می گیرم توی دست هام. مثل گلوله ی برف یخ کرده. عرق هم دارد. می گویم "کار از کار گذشته. به نظرم مُرده ای!" می گوید "دارم می میرم." می گویم "به مردنت ادامه بده. مزاحمت نمی شم!". نمی خندد. بیشتر انگار می خواهد گریه کند. می گویم "بی صاحب که نیستی! هر وقت بی صاحب بودی بمیر!" می گوید "دست خودم نیست." دست هایش را بیشتر فشار می دهم. می گویم "حالا بشه یا نشه... چی میشه بعدش؟" می گوید "نمیدونم..." می گویم "من میدونم. آخرش یه روز می میری. چه بشه چه نشه می میری." اخم هایش را در هم می کشد و با حالت تعجب نگاهم می کند. ادامه می دهم "آدمی که تهش قراره بمیره، حرص دنیا رو نمیزنه. واسه این چیزای مسخره هم استرس نمی گیره." دوباره می گوید "دست خودم نیست." می گویم "دست منم نیست." نگاهم می کند. دست چپم را از دستش خارج می کنم. می گذارم روی شانه اش. کمی فشار می دهم. می گویم "این مدرک مال توئه. حالا امروز بهت ندن، فردا میدن. فردا ندن، پس فردا میدن. دست خودشون نیست که ندن. یه کم بهش فِک کن. استرست می ریزه." هنوز زل زده توی چشم هام. ادامه می دهم "زندگی این کاغذپاره ها نیست. زندگی کن. نفس بکش. دو ساعت دیگه این مسخره بازیا تموم میشه." می گوید "تموم که میشه. مهم اینه چطوری تموم شه." می گویم "اتفاقاً بی اهمیت ترین چیز اینه که چطور تموم شه. حیف دل خوشگلت نیس که پُرش کردی از استرس؟" می گوید "چیکار کنم؟ از بچگی استرسی بودم." می گویم "اون موقه که من توی زندگیت نبودم. حالا ولی هستم." بالاخره لبخند می آید روی لب هاش. لبخند واقعی. می گویم "یه ربع وقت داریم میای بریم با هم وضو بگیریم؟"...