بسم الله

سه نفری آمدند نشستند روی همان صندلی های جلوی اتاق شش در چهار دفاع. اتاق مخوف شش در چهار دفاع...
- "ساعت سه و سی و دو دیقه س. جلسه دفاع آقای مهدوی. آقای مهدوی! شما از الان بیست دیقه فرصت دارید... بفرمایین!"
و این جملات همان شتری است که یک روز درِ خانه ی بقیه مان هم می خوابد؛ اگر قبل ترش شتر حضرت عزرائیل یا مابقی شترها نخوابند...
آسِد محمدجواد حالا دارد دفاع می کند از "تحلیل میکرومکانیک انتقال تنش در ماتریس پلیمری تقویت شده با سیم آلیاژ حافظه دار". حالا دارد در قوی ترین دانشگاه کامپوزیتی ایران در مقابل سه نفر از گُنده لات های کامپوزیت دفاع می کند. دارد دفاع می کند از شأن و حیثیت علمی اش... از زحماتی که تا به امروز تحمل کرده... افتاده گوشه ی رینگ و مُشت های پیاپی سؤال است که فرود می آیند بر پیکره ی مغزش و تیرهای ابهامی که حالا باید با سپر استدلال آن ها را از خودش براند... انگار همه ی دنیا توی این اتاق نیمه تاریک بیست و چهار مترمربعی جمع شده اند تا تمام تلاش های محمدجواد را زیر سؤال ببرند...

حالا یک ساعت و ربعی می شود که نشسته ام به تماشای این زد و خورد؛ و از آخرین صندلی اتاق مخوف دفاع لبخند می زنم و سَرِ تأیید تکان می دهم برای  چشم های نگرانی که هر از گاهی لابه لای گفتنی های بکرش مرا نگاه می کند. از ته دل خوشحالم از مشت ها و تیرهایی که سر سِدجواد را هدف گرفته اند. سری که قرار است روزی سری شود بین سرها...
اتاق مخوف شش در چهار دفاع، شتر، حضرت عزرائیل، گنده لات های کامپوزیت، مشت ها و تیرها، همه و همه شان، رفیقِ سیدِ ما را قوی تر می کنند برای روزی که ضعیف ها در آن جایی ندارند...
آسِد محمدجواد مهدوی بعد از هفت سال دارد دفاع می کند...


16:35 P.M.

اتاق دفاع تحصیلات تکمیلی دانشکده مکانیک