بسم الله


نشسته ام لب تخت و "منِ او" می خوانم. درِ اتاق را با ضرب باز می کند. از صدای آوازش داخل سالن می شد حدس زد که دوباره از آن روز هاست. با قِرِ کمر وارد می شود؛ و با کفش! اتاقش را اشتباهی آمده. معلوم نیست چه نجاست و کثافتی خورده یا چه گندی دود کرده که دوباره در حال خودش نیست. می گوید "نانا... چرا نمی رخصی (نمی رقصی) تو؟" سرم را از روی کتاب بلند نمی کنم: "اتاقو اشتباهی اومدی... برو بیرون تا خودم ننداختمت بیرون...". می رود روی تخت مهدی وِلو می شود. وُلومِ گوشی اش را زیاد می کند: "مهستی خوبه یا بریم روی گوگوش جونی؟" باز هم سرم را از روی کتاب بالا نمی آورم. می گویم: "شهادت حضرت رقیه ست. هندزفری بذار و برو بیرون تا بلند نشدم پرتت کنم بیرون." سیگار را می گذارد روی لبش. فندک را با دست راست روشن می کند و می برد زیر سیگار. دست چپی که در حال بِشکن زدن است را از روی عادت می گیرد دور شعله ی کوچک فندک که مبادا بادی که در اتاق نمی وزد خاموشش کند! تکیه می دهم به دیوار. پاهایم را جمع می کنم توی سینه ام. سرم را به دیوار می گذارم. کتاب را می برم پایین تر و می گذارم روی پاهایم، یک جوری که بیشتر از قبل در قاب چشمانم ببینمش. بلند می شود. آهنگ را عوض می کند. می گوید: "نه مهستی... نه گوگوش... امشب فقط سِلِناجووووونننن..." کتاب را می بندم. نگاهم را جدی می کنم: "هندزفری بذار! سیگارم خاموش کن! خواهش می کنم!"؛ خواهش را با ضرب آوای محکمی می گویم. یک جوری که "آ"یِ "خوا" کشیده تر و "هـ"یِ "هِش" محکم ادا شود. [حالا که موقع نوشتن دارم به این طرز بیانم فکر می کنم، می بینم که همه ی این ها از سر عادت است. و چه بی اختیار، غرق عادت هایمان شده ایم...] 

از روی تخت بلند می شود. دوباره سیگار را می گذارد بین لب هایش. شروع می کند با کرشمه راه برود. با آهنگ ریتم می دهد به بدنش. دودش را با عشوه بیرون می دهد. همزمان می گوید: "ما نفهمیدیم عاشورا تاسوعا چیه... کدومش کدومه...؟" "منِ او" را با تمام واژه های مقدسش می اندازم روی تخت. سرم را می گذارم بین دو دستی که با آرنج ها ستون شده اند روی پاهایم. ادامه می دهد: "اصن یه نفر هزار سال قبل مرد. بس کنین دیگه... شورشو درآوردین..." آماده می شوم که از اتاق پرتش کنم بیرون. هنوز از جایم بلند نشده ام. دستش را می برد و سیگار را از لبش جدا می کند. دوباره ها می کند و دودها را بیرون می دهد و می گوید: "به سلامتی عاسورا و تاشوعا!" [عاسورا و تاشوعا!] می گویم: "اتاقو اشتباهی اومدی! بقیه ی کنسرت تو اتاق خودتون لطفاً! خوش اومدی!" در حال خودش نیست؛ مثل همیشه ای که دیدمش. می گوید: "سخت نگیر! بیا وسط... بیا عِجقَم... پاشو بیا دیگه... یاعلی... پاشو..." خنده ام می گیرد. هر چه قدر هم که تلاش کند آتئیست باشد؛ هر چه زور بزند خدا را از زندگی اش بیرون بیاندازد، خدا بیرون نمی رود. حتی وقتی نیمه مست است، حلالزادگی اش گُل می کند و ناخودآگاه می گوید "... یاعلی ...". بلند می شوم. می روم سمتش. سیگار را که حالا دوباره بین لب هایش گذاشته، از لبش می گیرم و می اندازم توی لیوان آب روی میز. می گویم "من میرم بیرون. راحت باش! فلاسک چای داره. خواستی بریز بخور! علی یارت...".