بسم الله

یک،
صدای اذان صبح می آمد. حوالی ساعت پنجِ پنج شنبه. رسیدم خانه. کلید را انداختم توی در. چراغ ها روشن بود. پیش خودم گفتم حتماً چشم براه من اند. درِ اتاق را باز کردم. اکسیژن گذاشته بودند بالای سرش. نفسش به شماره افتاده بود. رفتم توی اتاقم. در را بستم و بدون توجه به هیچ کدامشان ایستادم به نماز صبح. زنگ زدند دایی آمد. مضطرب بود. آمدم بیرون. قرآن جیبی ام را گذاشتم زیر سرش. دایی زنگ زد به اورژانس. رفتم چای ریختم و آمدم توی اتاق. دراز کشیدم روی تخت و چشم هایم را دوختم به سقف. اورژانس آمد. بردندش بیمارستان. صدای اذان دیگر نمی آمد. اذانی که یک ماه پیش با موبایلم از حرم ضبط کرده بودم را پخش کردم. حوالی ساعت شش و نیم... دایی از بیمارستان زنگ زد روی تلفن همراهم. حوالی ساعت هشت...

خزان آمد و زد به خانواده مان. خانواده کوچکمان کوچکتر شد. برکت از خانه مان رفت... إنّا لله...

دو،
خیلی آرام از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت غسالخانه. قرآن جیبی ام در دستم بود. صدای اذان ظهر می آمد. رفتم روی فرش هایی که گوشه سالن پهن شده بود. آدم ها نگاهم می کردند. زیر سایه سنگین نگاه ها پناه بردم به خدا از هر چه ناخالصی و ریا ست. بی خیال حرف و حدیث های عالم و آدم، گوشه سالن انتظار غسالخانه قامت بستم به نماز. حوالی ساعت دوازده...

سه،
نمی دانم ریشه اش کجا بود و کجا هست. نه گریه ام می آمد و نه تهِ دلم می لرزید. پناه بردم به خدا از قساوت قلب. کنار قبر ایستادم. درست بالای سر. اشک ها بند آمده بود. نمی آمدند. حتی خبری از بغض هم نبود. باورم شده بود. خیلی باورم شده بود. ولی از اشک و بی تابی خبری نبود. حتی توی دلم هیچ احساس کم یا اضافه ای نسبت به روز قبلش که هنوز زنده بود نداشتم. دایی رفت توی قبر. گذاشتندش داخل قبر. بند کفن را باز کرد. صورتش را گذاشت روی خاک ها. حوالی ساعت یک... و إنّا الیه راجعون...

چهار،
امسال مجوز خروج از کشور برایم صادر نشد. اولین سالی است که بعد از این چند سال از قافله ی اربعین جامانده ام. تهِ دلم ولی خبری نیست. احساسی نیست. ناراحت نیستم. خوشحالم از اوضاعی که برای خودم ساخته ام. خوشحالم از این وضعیت خودساخته ای که حالا مانع اربعین رفتنم شده است. حس می کنم راه درست همین است. دخیل مسیرم را بسته ام به ضریح حضرت عباس. می دانم که جناب علمدار، هیچ کاروانی را کج نمی برد.

پنج،
دیروز یک عالمه مهمان داشتیم. امروز هم یک عالمه؛ ولی کمتر از دیروز. همه شان را وِل کردم به امید خدا و آمدم مسجد برای جلسه تفسیر جمعه شب های حاج آقا. محمدصادق هم آمده بود. اصلاً نفهمید که تازه داغ دیده ام. مثل همیشه گپ زدیم. کیک و آبمیوه خرید. شوخی کردیم. پرحرفی کردم...

شش،
مشکی پوشیدم؛ اما به نیت امروزی که شهادت امام حسن (ع) بود و نه بیشتر. توی مسجد بعد از سخنرانی حاج آقا، مداح آمد و مرثیه ی امام حسن خواند. گریه کردم. همه مان گریه کردیم. نزدیک بود همان جا از غصه بمیریم... خیالم راحت شد که هر مرضی گرفته ام، لااقل قساوت قلب نیست...

هفت،
لباس مشکی ام را درآوردم. حالا نشسته ام توی اتوبوس تهران و وسط جاده ام. فردا صبح می روم سرِ کارم. خم به ابرویم نیامده. خم به ابرویم نمی آورم...

هشت،
مادرجان! فاطمه جان! پاره تن پیامبر! عزیز دل مولا!
یک چیزی بگویم؟
جلوی چشم هامان، عزیزترین آدم های زندگی مان را دفن می کنند و ذره ای بی تابی نمی کنیم. اما یک کلمه اسم پسران شما که می آید می خواهیم دق کنیم. دست خودمان نیست... جان می دهیم پای اسم خانواده شما. اصلاً اسم "کوچه" که می آید می میریم و زنده می شویم...


نه،

لا یوم کیومک یا اباعبدالله...


+ مشهد اگر نبود که جایی نداشتیم

ای وای اگر امام رضایی نداشتیم.../