بسم الله

یا شاهِدَ کُلِّ نجوی

نقشه می کشم برای نقش آدمی که نقطه ی سیاهی است روی بومِ سفیدِ نقّاشی دنیا. نقش می زنم و نقشه و نقّاشی می کشم بر دلِ سفید کاغذهایی که روی میزم تلمبار شده اند. نقشم را در میان نقّاشی پیدا می کنم. دورم را پر از "آه" می کنم. آسمان را زیر پاهایم می کشم. قلبم را آبی می کنم. جگرم را سرخ؛ خیلی سرخ... موهایم را سفید. روی کفش های خاکی ام دستمال می کشم تا پاک شوند. پابرهنه روی ابرهای صورتی آسمانم قدم می زنم. مداد را منظم روی موهای نامنظمم حرکت می دهم. پلک هایم را می بندم. به عادت مألوف کودکی مژه ها را از قلم می اندازم. زبان را درون دهان می کارم تا سبز شود. برای تنوع، حلقومم را می بُرم؛ قلبم را تکه تکه می کنم؛ جگرم را می سوزانم و آخر سر کنار نقاشی ام علامت 18+ می گذارم. نقاشی می کشم، حالا که لکنتِ قلمم، مانعِ نوشتن است...



+ ساعت 23؛ و من چندمین شبِ این هفته است که تا این وقت شب این جا نشسته ام. نشسته ام به خستگی و خسته ام به روزمرگی و بسته ام به پرکاری و از همین مزخرفات...
عذر می خواهم که جواب کامنت ها را نمی دهم. عذر می خواهم بابت حوصله ای که کم شده. عذر می خواهم بابت سلام هایی که بی جواب مانده. عذر می خواهم از سیگاری که نمی کشم. عذر می خواهم از حراستِ دمِ در که این چند شب با اضافه کاری ام پدرشان را در آوردم. عذر می خواهم از حالم که همیشه خوب است. از خوبی که بد نشده و بدی که در حسرتِ "شدن" مانده. عذر می خواهم از علیرضایی که این جا را می خواند و پریشب ها تلفنش را رد تماس کردم. عذر می خواهم از عذری که او را می خواهم. عذر می خواهم از خدا... بابا... مامان... از خدا... بابا... مامان... خدا... بابا... مامان...