بسم الله


چه قدر شب های جمعه طولانی شده اند... تازگی ها این پنجشنبه شب ها، هر کدامشان شب یلدایی شده اند برای خودشان. انگار یک صاحب نفسی هر شب جمعه یک گوشه می نشیند و مدام "مکن ای صبح طلوع" می خواند... می خواند و ما بی نفس ها را تا خود اذان صبح دق می دهد. انگار که شب های جمعه دیگر "صبح، قریب نیست"...
از الان دارم به هفته ی بعد فکر می کنم. به پنجشنبه ای که اربعین است. به شب جمعه ای که اربعین را این جاییم... همین جا... همین جایِ غیر از کربلا... اصلاً چه کسی گفته کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟ بیاید جواب بدهد که پس چرا ما داریم دق می کنیم؟ امشبی که هنوز یک هفته به آن شب مانده، این همه جان به لب شده ایم. خدا به حال هفته ی دیگرمان رحم کند. رحم کند که انگار این نرفتن و جاماندن آرام آرام دارد اثر خودش را نشان می دهد...
بیش از این نمی شود نوشت. نباید نوشت. باید سوخت. با سکوت باید سوخت. باید مرد. آرام باید مرد... که آنان که رفتند بُردند و آنان که ماندند مُردند...

+ کاش آن روزی که برای همیشه ساکن کربلایتان می شویم، زودتر از راه برسد...


بفرمایید روضه جامانده ها { کلیک کنید}