بسم الله

لیلاها مجنون تو اند و فرهادها شهید عشق تو...
تو آن قدر مظهر عشق شده ای که دیگر معشوقه نیستی... تو خودِ عشقی: "عین، شین، قاف"...
و منی که دندانِ عقلم را کشیده ام تا عاشقت شوم...


چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟!
هیچ یک... من چو کبوتر نه رهایم، نه اسیر...


+ حالا دلم همان قدر که دیدار تو را می خواهد، هوس چای عراقی کرده...
 مشکل از کجاست؟ دل من؟ چای عراقی؟ هوس؟ یا تو؟