بسم الله

پانزده ساله بودم که مقام کشوری فیزیک آوردم. خدا را بنده نبودم. سودای تکان دادن جهان با تئوری هایم، رویای هر شبم شده بود. شانزده ساله بودم که به نظریه ی نسبیت انیشتین حمله کردم تا نقضش کنم. نکته اش این است که آن روزها هنوز نمی دانستم نسبیت دقیقاً چه می گوید. راستش هنوز هم نمی دانم. خیلی وقت است دیگر برایم مهم نیست که بخواهم بدانم...
بیست ساله که شدم، به اعتبار جبر در انتخابِ واحدِ دانشگاهِ صنعتیِ لعنتی، با دکتر صدیقِ طراحِ موشکِ شهابِ سه، چهار واحد دینامیک اخذ کردم. آن روزها همه (از جمله علیرضا توحیدیِ وبلاگِ آب، نان، آواز) از دکتر صدیق فراری بودند. می رفتند با دکتر م. (معروف به حسن گلاب!) دینامیک پاس می کردند! همین جبر روزگار (که حالا بعد از گذشت سال ها اسمش را می گذارم تقدیر الهی)، یک بیست از میانترمِ دکتر صدیقی (که تحلیل سه بعدی موشک را در دینامیک دوره ی کارشناسی درس می داد) به من هدیه کرد و این هدیه مرا برد وسط نورچشمی های دکتر. عمر من در آن دانشگاه زیاد نبود. عمر دکتر صدیق هم. ولی دکتر در همان مدت کم، جرقه ای در زندگی ام زده بود. حالا که مثلاً کمی بزرگتر و عاقل تر شده بودم، می فهمیدم که خیلی کوچکتر از آنم که دنیا را تکان دهم. حالا دیگر سودای تکان دادن ایران با موشک هایم، رویای شب های بیست سالگی ام شده بود.
بیست و یک سالم که شده بود، سر پروژه ای که برای یکی از شهرستان های اصفهان قبول کرده بودم، فهمیدم چه قدر کار می شود کرد برای شهرِ مادری. حالا بیشتر سر عقل آمده بودم و شب ها فقط رویای تکان دادن اصفهان را در سر می پروراندم...
اواخر بیست و یک سالگی، بُعد مذهبی زندگی ام پررنگ تر شده بود. دلم می خواست خیلی از رسومات جاهلانه را عوض کنم. می خواستم خیلی از سنت ها را تغییر دهم. حالا دیگر خوب می دانستم که زورم به شهرم هم نمی رسد. پیش خودم می گفتم باید ازدواج کنم. باید یک همفکر و همراه پیدا کنم و با هم برویم زیر یک سقف. باید تشکیل خانواده بدهم و تمام این تغییرات را در خانواده ی خودم اعمال کنم...
بیست و دو سالم را داشتم تمام می کردم که حضور پیرمرد در زندگی ام بیش از پیش شد. "دیدن"، و فقط "دیدن" پیرمرد یک شبه بزرگمان کرد. حالا بماند که شنیدنش چه بلایی بر سر دلم آورد... از آن روز و آن سال تا به امروز، دیگر به فکر تکان دادن دنیا نیستم. به فکر تکان دادن ایران نیستم. به فکر تکان دادن اصفهان و تهران و هیچ شهر دیگری نیستم. به فکر تکان دادن خانواده ام هم نیستم. نه به خاطر بزرگ بودنشان... اتفاقاً خیلی کوچکتر از آن اند که بخواهم تکانشان دهم. حالا روزها و شب ها فقط به تکان دادن "خودم" می اندیشم. آن که باید یک عالمه تکانده شود، همین "خویش" است و بس...
نمی دانم تا چند سال دیگر قرار است نظرم چه طور عوض شود. نمی دانم قرار است که و چه را تکان دهم. اما حالا، این روزها و این شب ها، گاهی پیش خودم تمرین می کنم که فقط چند نفس برای خدا بکشم. چند نفسِ ساده. یک دم و یک بازدم فقط برای خدا. نه برای زنده ماندن... نه از روی غریزه... ولی هنوز نتوانسته ام. باورتان می شود نفس کشیدن برای خدا این همه سخت باشد؟




+ این قلب یک ظرفیت محدود دارد... انسان اگر یک سلسله غذاهای بی خاصیت بخورد، بالاخره این معده پر می شود و دیگر جا برای غذای سالم نیست... هر حرفی را آدم بخواهد گوش بدهد؛ هر قصه ای را بخواهد بخواند؛ هر حرفی را بخواهد بزند، بالاخره این دل پر می شود. آن وقت دیگر جا برای "فهمیدن" نیست...




شما هم ببینید؛ شما هم بشنوید! :)