بسم الله

کبوترها، رهاییِ سردشان را رها کردند و آمدند کنجِ اسارتِ گرم ما. کاش می شد همه ی گرما را دو دستی بدهم بهشان و در ازایش دو بالشان را بگیرم. بعد پرواز کنم و خودم را آن قدر بکوبم به پنجره های بسته تا یکی دلش بسوزد و پنجره را باز کند...



***


یادتان هست؟ آمدم وسط همین بلاگ نوشتم که می خواهم چند ماه ننویسم؟ نوشتم که می خواهم غیب شوم و غیبت کنم مثل تمام پنج ماهِ سالِ گذشته؟ یادتان هست به یک هفته نکشیده آمدم و دوباره نوشتم؟ نوشتم و خیلی نوشتم؟
می دانید؟ آدمی که حرف نمی زند و می نویسد، یک مرگش شده. آدمی که خیلی حرف نمی زند و خیلی می نویسد، خیلی مرگش شده. اما شما یاسین بخوانید برای آدمی که از یک جایی به بعد دیگر خیلی حرف نمی زند و خیلی نمی نویسد... 
دیگر می خواهم تمام این روزهایم را فقط با سکوت فریاد بزنم...


پ نون:

قصد مشهد کرده ام. دو سه تا خواننده ی بلاگِ آشنای دنیای حقیقی اگر آمدند که بسم الله؛ وگرنه مثل همیشه ی خدا تنها و بی صدا...


+ ما را کبوترانه وفادار کرده ای!

آزاد کرده ای و گرفتار کرده ای...