نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

چشمانِ تو یادم داد، فریاد کشیدن را ...

بسم الله


می دانید؟

چند وقتی می شود که می نشینم کف زمین و تکیه می دهم به کاناپه ی سه نفره ای که راهش را گم کرده و آمده است به اتاقِ تنهایی هایِ من. همین چند روزی که دارم کتاب «عقل و جهل» را هی ورق می زنم و از نفهمیدن هایش خسته نمی شوم. البتّه این روی زمین نشستن ها، از روی ساده زیستی و این جور چیزها نیست؛ فقط به خاطر این است که روی کاناپه پر شده است از جزوات و کتاب های جورواجور. یک جورهایی از آن دسته نظم هایِ بی نظمِ خاصّ من است که فقط خودم می فهمم چه چیزی کجاست! این را هم بگویم که تقریباً چیز زیادی از عقل و جهل سر در نمی آورم. مُدام به تضاد می رسم بین نظراتِ علامه طباطبایی و امام خمینی و شهید مطهّری و بقیّه ی صاحب نظران! این که اصلاً جهل مخلوق خداست یا ریشه در عدم دارد و تقابل عقل و جهل و سایر متعلّقاتشان. کنار این بساط، اضافه کنید مقاله ی «تحلیلی بر صفت هلوعیت در انسان» که استاد حاج شیخ علیِ رهبرِ خودمان نوشته اند و هر چه بیشتر گیج و سردرگممان می کند.

حالا میان این همه فلسفیدن های ناشیانه، مُدام این فکر از سرم می گذرد که رابطه ی «عشق و عقل» دقیقاً کجای این عالَم است؟

اصلاً بگذارید دست از مقدّمه چینی و پرگویی جاهلانه ی عقل محور بردارم. یک راست می روم سرِ اصلِ مطلب!

با احتساب امروز، می شود سی و چهار سال که یک نفر نیست. نه این که نباشدها... هست... امّا این جایی که ما را اسیر کرده اند نیست. به عبارتی سی و چهار سال می شود که او از زندان فرار کرده است؛ یا شاید هم زندان بان دلش خواسته که او را آزاد کند.

لاکن در تتمّه ی فلسفیدن های ناشیانه باید عرض کنم که طبقِ شواهدِ موجود معتقدم که فرار کرده است، آقاجان! فراری که به نظر می رسد با همدستی و چراغِ سبز زندان بان همراه بوده! و این جا چالش من است که چگونه می شود دَمِ زندان بان را دید و سبیلش را چرب کرد که با ما همدست شود و راه فرار را به ما هم نشان دهد. ولیکن صد حیف که تا امروز هرچه به قصد به دست آوردنِ دلِ زندان بانِ مهربانمان رفته ایم؛ مفتضحانه شکست خورده و آخرش به غلط کردن افتاده ایم. انگار حالا حالاها باید شاگردیِ آن یک نفر را بکنیم؛ بلکه بیاید و وساطتمان را پیش زندان بان بکند و ما را هم از این سیاه چال نجات دهد.

حالا این که آن یک نفر کیست و چگونه قرار است معرفی اش کنم، خودش یک پروسه ی وحشتناک است که به نظر می رسد به اندازه ی شناختِ فلسفه ی وجودِ عقل و عدمِ جهل، معرفت می طلبد.

اصلاً این طوری بگویم؛ بعضی ها هستند که وصف نمی شوند؛ مثلِ خودِ خدا! با این زبانِ الکن و قلمِ ناروان که نمی شود خدا را وصف کرد. العیاذ بالله که سبحانه و تعالی عمّا یَصِفون. این جور موقع ها خودش باید برای کمک بیاید و بگوید که «هُوَ الاوّل و الآخرُ و الظّاهر و الباطن...»؛ بعدش هم یک نفر مثل امام سجاد (ع) در دعای ابوحمزه بیاید و دست بگذارد روی همین اوصاف و به او بگوید که «اللّهم أنتَ القائلُ و قَولک حَقّ، و وَعدُکَ صِدق؛ واسألوا اللهَ مِن فَضلِه، إنَّ الله کانَ بکُم رحیماً»

حالا حساب کنید یک نفر خودش را بچسباند به خدا؛ صفرِ صفر هم که باشد خودش را به مبدئی چسبانده که اصلاً قابل اندازه گیری نیست. حالا نمی شود در وصف چنین شخصی گفت «ما عَرَفناکَ حقَّ مَعرِفَتِک»؟  بی انصافی است اگر نگوییم دیگر ...

با احتسابِ امروز، با یک حسابِ سر انگشتی، می شود چیزی حدود چهل سالِ پیش که آقا مصطفایِ متواریِ از زندانِ دنیا که الحق باید در وصفش گفت ماعرفناه حق معرفته، فرموده اند: «وقتی که عقل عاشق می شود، عشق عاقل می شود. آن گاه شهید می شوی.»

بعد حالا چهار نفر مثلِ من، می نشینند کف زمین و می خواهند حساب و کتاب کنند که عقل و جهل چیست و عشق در کجایِ عقل معنا می یاید!


بگذریم ...

به گمانم قرار است که کار مُحالی را شروع کنم؛ امّا با گستاخیِ هر چه تمام تر، می روم سراغِ نوشتن برای بزرگمردِ تکرارنشدنیِ تاریخ بشریت، استادِ شهیدم، دکتر مصطفی چمران؛ گرچه برای وصف کردنش، متوسّل می شوم به دست نوشته های خودش.

با احتساب امروز، می شود چیزی در حدودِ دو سال از روزی که به صورت جدّی تصمیم گرفتم راه شمع گونه ی دکتر چمران رامسیر زندگی خودم قرار دهم.

با احتسابِ امروز، آشنایی ما با دکتر، برمی گردد به کلاسِ اوّل راهنمایی که برایِ اوّلین بار، آقا بهرنگِ ملک محمّدی، وسط کلاس شروع کرد به خواندنِ زندگی نامه شهید دکتر مصطفی چمران:

«دکترایش را با معدّل عالی از دانشگاه برکلی کالیفرنیا می گیرد و چند سالی در آزمایشگاه تحقیقاتی بِل مشغول فعّالیّت می شود. آن قدر می درخشد که بعضی ها می گویند ناسا می خواهد استخدامش کند. دوستانش باتّفاق می گویند که جایزه ی نوبل در انتظار مصطفی است. امّا مصطفی انگار فهمیده است که این چند سال حاصل زحماتش به نفع طاغوت های زمان بوده است. بیشتر که پیگیری می کند، می فهمد که اسرائیل هم این وسط از تحقیقاتش در آزمایشگاه بِل سود برده است. حالا وقت آن است که جبرانِ مافات کند. می شود مسئول هماهنگ کننده ی گروه های حامی فلسطینی ها در آمریکا. امّا انگار دلِ مصطفی آرام نمی گیرد. دست زن و بچّه اش را می گیرد و می آید برای دوره های سخت چریکی و پارتیزانی. انگار وقتش رسیده که مستقیماً به دلِ اسرائیل بزند. لبنان، خطّ اوّل نبرد با اسرائیل. جایی کنار معشوقش، امام موسی صدر ...»


چمران، در آمریکا، دفترچه اش  را باز می کند و می نویسد:

«امشب، دقیقاً یک سال است که در آتش عشق خدا می سوزم ...»


بعدها به مادرش می گوید:

«ای مادر! بعد از بیست و دو سال به میهنِ عزیزِ خود بازمی گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدّت دراز، حتّی یک لحظه خدا را فراموش نکردم. عشقِ او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسّر نبود.»

به معشوقش، امام موسی صدر وصیّت می کند:
«وصیّت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم. به معشوقم؛ به امام موسی صدر. کسی که او را مظهر علی می دانم. او را وارث حسین می خوانم ... از این که به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متأسّف نیستم. از این که آمریکا را ترک گفته ام؛ از این که دنیا و لذّت و راحتی را پشت سر گذاشتم؛ از این که دنیای علم را فراموش کردم؛ از این که از همه ی زیبایی ها و خاطره ی زنِ عزیز و فرزندانِ دلبندم گذشته ام متأسّف نیستم ...
تو ای محبوب من! دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم؛ تا بسوزم؛ تا نور برسانم؛ تا عشق بورزم؛ تا قدرت های بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم ...»

 

اسم خودش را گذاشته بود شمع؛ اسم همسرِ تازه مسلمان شده ی آمریکایی اش را هم پروانه؛ به رقص مرگ می رود و می نویسد:

«من مسئولیّت تامّ دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم. تمام ناراحتی ها را تحمّل کنم؛ رنج ها را بپذیرم؛ چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم» 

کسی که اشک را معنا می کند:

«اشک راز و نیازِ من است؛ نمازِ من است؛ قوت و غذای من است؛ حیات و هستیِ من است ...»


و امشب، همان شبی است که همسر لبنانی اش می گوید آرام آمد؛ روی تخت دراز کشید و گفت: 

- از من راضی هستی؟

- راضی ام به رضای خدا.

- امشب از خدا خواسته ام که مرا از این دنیا ببرد. راضی باش ...

 


«چ» چه قدر بامعرفت است؛

تنها کسی که این روزها برایم مانده است؛

تنها کسی که نگاهم را به زندگی عوض کرد؛

تنها کسی که این روزها دستم را می گیرد تا در بزنگاه های سخت کم نیاورم؛

تنها انگیزه ام برای خواندنِ علومِ مزخرفِ دانشگاهی؛

تنها کسی که شاید یک روز به دادم برسد؛

و تنها کسی که امام خامنه ای در وصفش فرموده اند:

«خروجی دانشگاه های ما باید امثال شهید چمران باشند.»

.

.

.

.

.

دلنوشت:

درونِ من، جایی است که با تو در آن زندگی می کنم.

جایی که منتظر است تا عقلش را عاشق کنی، عشقش را عاقل کنی و ...

شمعِ من! شهادتت مبارک!

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم .../



چشم های چ


۲ نظر
الف سین

ما را به جبر هم که شده سر به راه کن!

بسم الله

هشتگمحرمانه


- علیرضا ...

- جانِ دلم؟

- بنظرت ینی میشه یه روزی منم آدم بشم؟

- چیکار کرده ی باز؟

- هیچی

- هان نکنه مشکل اینجاس که کاری نکردی؟  احساس خسران و ... بعد که میگم دغدغه هات از پهنا تو حلقم نگو چرا :)))))

- خدا رو چه دیدی؟ شایدم منم عوض شدم، آدم شدم... هیچ دگرگونی ای نیست، مگر به اذن خدا... لاحول و لا قوه الا بالله...

- تو عشقی :)))))))

- یه عشق با یه عالمه هوا و هوس ... 

- کیو میتونی پیدا کنی اون هوا و هوسا رو نداشته باشه؟

- اون یه دونه ای ک عکسشو گذاشتم سر در بلاگ

- الانو ببین! این وضعیت مزخرف ...

- الانم خیلی زیادن

.

.

.


شاید هم حق با علیرضا باشد؛ با این وضعیّت مزخرف ...

اما خدا را چه دیده اید؟ 

لا حول و لا قوه الا بالله ...

شاید یک روز روی قبر ما هم بنویسند:

«پَرِ کاهی تقدیم به آستانِ قدسِ کبریایی»؛

آرزو بر جوانان عیب نیست .../


قبر شهید احمدی روشن

۱ نظر
الف سین

وقتی کسی به حال کسی غبطه می خورد ...

بسم الله

اللّهمَّ اجعَلنی مُجَدِّدَ دینک و مُحیی شَریعَتک


یک وقت هایی هست که بعضی چیزها حالِ بدت را خوب می کند.

بعضی چیزها انگار اصلاً فلسفه ی خلقتشان برای این است که حالِ بدِ بقیّه را خوب کنند.

مثل کلماتِ ساده و روزمرّه ای که صدایِ گرمِ سیّد مرتضی آوینی کنار هم می چیندشان تا دل خواب زده ات را نوازش کنند:

«تلاطمِ دریا، خبر از طوفانی نزدیک دارد. هر چه هست طوفان نزدیک است ...»


یک وقتی هایی هم می شود که حال همه بد است.

وقتی که هر روز گوسفندها تبدیل به گرگ می شوند و به گلّه ی قدیمی خودشان حمله می کنند.

وقتی که بعضی ها یادشان می رود که انگار یک روزی یک کسی در گوششان خوانده است: «أشهد أنّ علیاً ولیُّ الله»؛ یادشان می رود که قرار است بارِ سختِ شیعه بودن را روی دوششان حمل کنند.

وقتی که یادمان می رود شهید تازه تفحّص شده ای را که فقط یک پلاک برایش باقی مانده بود؛ همان کسی که پلاکش را در قبر گذاشتند و بر پلاکش تلقین خواندند که «إسمع! إفهم! یا فلان بن فلان!»

وقتی که بویِ تعفّن سیاست زدگیِ برخی مجلسیّون هواپرست، راهِ نفس کشیدنت را بند می آورد. برای تمام لحظاتی که پولِ چُرت زدن ها و خمیازه کشیدن هایشان در صحن علنی مجلس را گرفتند. همان هایی که این روزها دعوای زرگری راه می اندازند و به اسم استیضاحِ وزیرانِ دولت، برنامه ریزی می کنند برای جمع کردنِ رأی مردمِ زودباور در انتخابات پیشِ رو!

وقتی که بعضی «روحانیّون» دولتی یادشان می رود تقوای زبان را رعایت کنند و پشت تریبون هایی که به لطف بیت المال به دستشان رسیده، لم می دهند و اظهارنظر می کنند و القابی را نثار جماعتی می کنند که شاید چند روز دیگر همین جمع، جلوی اجنبی سینه سپر کنند و یکی یکی شهید شوند.

وقتی که بعضی ها به مقام هایِ پَست و حقیرِ دولتی می رسند و یادشان می رود که یک روز همرزم هزار و یک شهید بوده اند؛ یادشان می رود که کسی که دیشب سربند «یازهرا» برایش می بستند، امشب دیگر سر ندارد.

وقتی که قاضی یادش می رود که یک روز خودش مورد قضاوت قرار می گیرد.

وقتی که بقّال یادش می رود که یک روز اعمالش را مثل پنیر روی ترازو وزن می کنند.

وقتی که قصّاب یادش می رود که یک روز یک نفر جان خودش را خواهد گرفت.

وقتی که راننده تاکسی یادش می رود که مابقی پول خُردی که پس نمی دهد، چه قدر پیش خدا مبلغ کلانی است.

وقتی که دانشجو یادش می رود برای خدا درس بخواند.

وقتی که طلبه فراموش می کند که برای چه لباس پیامبر به تن کرده و نان امام زمان می خورد.

وقتی که معلّم شماره اش را پای تخته سیاه می نویسد و می گوید برای کلاس خصوصی شب امتحان درخدمتم.

وقتی که سینه زنِ امام حسین، وقت اذان، بی خیالِ نماز اوّل وقت می شود و سینه زنی می کند. همان کسی که این جور موقع ها شعارش این است که دستگاه امام حسین جداست؛ انگار نه انگار دستگاه امام حسین همان دستگاه خداست.

وقتی که پورشه ها از در و دیوار اتوبان های تهران بالا می روند. همان در و دیوارهایی که شاهد گل فروشی بچه یتیم هایی است که شهید چمران بهشان می گفت: «بچه شیر!»

وقتی که اختلاس ها سر به کانادا که هیچ، سر به فلک کشیده اند.

وقتی که چادر می شود ابزار آرایش؛ و ریش می شود مُد روز!

وقتی که پیش نمازها بویی از عدالت نبرده اند.

وقتی که به بهانه هایِ واهی از روزه گرفتن طفره می رویم؛ انگار نه انگار که یک روز احمدی روشن در دمای چهل و هفت درجه ی سایت نطنز با زبان روزه به جنگِ ویروس استاکس نت می رفت و به قول همسرش لب هایش از فرط تشنگی پر از ترک شده بود.

وقتی که عَزَب بودن برای جوانان افتخار است.

وقتی که دختر و پسر نامحرم، به صِرفِ هم کلاسی بودن همدیگر را با اسم کوچک و پس وندِ «جان» صدا می زنند.

وقتی که فیلم «آتش بس دو» می سازیم و به راحتی در فیلم از دعوت دوست دخترمان به جشن عروسی مان حرف می زنیم.

وقتی که فحش دادن جزء عادات روزمرّه مان شده است.

وقتی که هزار و یک جوک مستهجن را دست مایه ی خندیدن های مستانه مان می کنیم.

وقتی که می دانیم وایبر مستقیماً وابسته به اسراییل است و مُدام خودمان را برای استفاده کردنش توجیه می کنیم.

وقتی که فقط بلدیم غُر بزنیم و به قول خودمان انتقاد کنیم؛ ولی خودمان هیچ غلطی نکرده ایم و قرار هم نیست که بکنیم.

وقتی که بعضی بچّه مذهبی ها، هی می گویند «امام خامنه ای» و وقتی به قول خودشان، امامشان مستقیم می گوید فلان حرف را نزنید، رگ توجیهشان غلیان می کند و بهانه می آورند که منظور اماممان چیز دیگری بود. بعد هم با بی شرمی تمام هر کاری بخواهند به اسم مذهب می کنند. 

و بیچاره مذهبی که بچّه هایش ما هستیم!

...


یک وقتی هایی می شود که حال خیلی ها بد است.

اما انگار فلسفه ی خلقت بعضی ها این است که حالِ بدِ بقیّه را خوب کنند؛

درست وقتی که داریم در خاک غرق می شویم، صد و هفتاد و پنج غوّاص از آب برای نجاتمان می رسند.

شاید فرصت آخر باشد؛

«تلاطم دریا نشان از طوفانی نزدیک دارد. هر چه هست؛ طوفان، نزدیک است ...»


شهدای غواص
۳ نظر
الف سین

«چه خواهد کرد با ما عشق؟» پرسیدیم و خندیدی!

بسم الله


امروز، داشتم درباره ی وجهِ تشابهِ «حَسَنِین» فکر می کردم!

درمورد این که «حسنِ روحانی» و «حسنِ ریوندی» چه قدر به هم شبیه هستند!

حداقل از این جهت که گاهی حرف های عجیب و غریبشان، خاطرِ مبغوضمان را منبسط می کند. انبساط خاطری که اغلب مواقع ما را به خنده وامی دارد.



هشتگ هجومِ فکرهایِ بیربط

هشتگ «شو»هایِ تلویزیونیِ حَسَنِین

هشتگ سیاسی نوشت

هشتگ رابطه ی «عبد و مولا» با «تحریم ها»

هشتگ نامحرمانه

۲ نظر
الف سین

وقتی نه خودی مانده برایم؛ نه خدایی ...

بسم الله

اللّهمّ إنی أعوذُ بِکَ مِن علمٍ لایَنفع



یک، آغاز:

کافی است یک مقدار دغدغه ی دینی داشته باشی، تا زندگی دانشگاهی برایت سخت شود. دغدغه ی دینی، منظورم اُمُّل بازی های امیرعلیِ یابو سوار در فیلم دلشکسته نیست. منظورم از دغدغه، همان گناهانی است که به قولِ شهید چمران، هر روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می کنیم. و منظورم از زندگی در دانشگاه، یعنی در یک شبانه روز هشت ساعت یا بیشتر در دانشگاه حضور فعال داشته باشی. حضور فعال هم یعنی زندگی روزمره ای که قرار است در یک سوراخ خودت را قایم نکنی؛ راه بروی؛ حرف بزنی؛ بخوری؛ بخوابی؛ کار پژوهشی انجام دهی؛ درس بدهی؛ درس بخوانی؛ با دوستانت برای رفع خستگی به تریا بروی و خلاصه این که باشی؛ نه به این معنی که فقط باشی!   

با این تفاسیر، حرف غیرمنصفانه ای است که بگویی در دانشگاههای امروزی کشور مقدّس جمهوری اسلامی ایران می شود بدون گناه زندگی کرد. در نگاه اوّل می گویند دانشگاه هم قسمتی از جامعه است، و همه جای جامعه این گونه است و باید با آن کنار بیایی. امّا کمی که چشمانتان را بازتر کنید، می بینید که فضای سبز دانشگاه ها – به خصوص دانشکده های هنر – از بدترین پارک های تهران هم بدتر است.

حالا بگذریم از این موضوع که اگر یک مقدار دغدغه ی دینی داشته باشی، نه تنها دانشگاه، بلکه زندگی در جامعه ی امروزی هم برایت سخت می شود ...

 



دو، میان:

معتقدم که حفظ دین هرچه سخت تر باشد، باارزش تر است؛ درست مثل نانوایی که پای تنور داغ روزه می گیرد.

معتقدم از صبح تا شب هر چه بیشتر به صورت ناخواسته در مقابل تیرهای شیطان قرار بگیری، از شب تا صبح بیشتر از خدا کمک می خواهی که تیرها را از تو براند.

امّا در عین حال معتقدم که اوجِ علم را می توان در معارف دینی کشف کرد؛ برخلاف آن چه که بعضی از جماعت روشن فکر دانشگاهی می پندارند. به قول یکی از آن ها که این روزها زیاد با او حشر و نشر داریم:  «من برای حوزوی ای ارزش قائلم که در دانشگاه هم بوده باشد؛ مثل سید محمّد خاتمی که در دانشگاهِ فلان فلسفه خوانده است!»

 پرانتز باز لاکن در بابِ ساده لوحیِ این نوع موجودات، همین بس که لااقل نمی آید از استاد شهید دکتر بهشتی و امثالهم مثال بزند؛ و در ذکر مثالش بسنده می کند به یک حوزوی ای که اصلاً در سطح حوزه عددی به شمار نمی آید! و فقط می توان برای کم سوادی دینی و طرز فکر این افراد که همه چیز را در علوم دنیوی خلاصه می کنند، غصّه خورد. پرانتز بسته

معتقدم درکِ کاملِ مسأله ی جبر و اختیار به مراتب سخت تر از درک کامل قانون دوم نیوتن در میکرومکانیک است و به عنوان کسی که مقدّمه ی هر دو موضوع را به صورت جدّی کار کرده است، اظهارنظر می کنم که علمِ حقیقی و آن چه آرامت می کند، درکِ مسأله ی جبر و اختیار است؛ نه قانون دوم نیوتن در میکرومکانیک!

اصلاً در مورد این موضوع می توانم بگویم که «قویّاً» معتقدم که یک «مرجع تقلیدی که تا تهِ علم الهی را پیش رفته» به مراتب بیشتر از «پسادکترایی که تا تهِ علم مهندسیِ مکانیک را طی کرده» می فهمد.

ولیکن می شود این گونه بحث را مطرح کرد که کسی که در دانشگاه تهذیب نفس کند، نسبت به یک مهذّب نفس حوزوی در همان سطح، به مراتب راه سخت تری را طی کرده است. و این جاست که کیمیای دانشگاه خودش را نشان می دهد؛ و نشان می دهد که چمرانی از دل دانشگاه بیرون می آید که مثل یک استادِ کاملِ حوزه، با قلم و عَمَلش، سال های سال است که شهید پروری می کند. با این تفاوت که برخلاف یک استادِ حوزوی، هم دست بر قلم برده، هم دست بر ابزار فنّی و مهندسی و هم دست بر اسلحه. و باز هم برخلاف یک استادِ مصطلحِ حوزوی، در انتهای زندگی دنیوی اش می بینیم که در خون خودش غلتیده است؛ نه این که در سنّ نود و چند سالگی در اثر عارضه ی قلبی در بیمارستان جان به جان آفرین تسلیم کند. از همه مهم تر این که ابعادِ زندگی اش برای جوانِ قرن بیست و یکمی بسیار ملموس تر است نسبت به یک استادِ تمام عیارِ حوزه!

پرانتز باز و چه بسیارند این جوانانِ قرن بیست و یکمی که با چمران ها همزادپنداری می کنند؛ امّا نمی توانند خودشان را در حد و اندازه ی یک استادِ برجسته ی اخلاقِ حوزه تصوّر کنند. پرانتز بسته

هم چنین می توان به این اندیشید که یک دانشجو هم می تواند استاد اخلاق اختیار کند و شبیه حوزوی ها بحث های سنگین علوم الهی را پیگیری نماید؛ درست مثل شهید رجایی ها و شهید چمران ها ...

 پرانتز باز رجوع شود به فایل صوتی «تعریف شهید چمران از تقوا» و قیاس کنید صحبت های یک تربیت شده ی دانشگاه را با یک استاد بلامنازع حوزوی! پرانتز بسته

هشتگ کیمیایِ دانشگاه

هشتگ شهید دکتر مصطفی چمران

 



سه، پایان:

بعضی چیزها امّا، کمکت می کنند که بتوانی زندگی دانشگاهی را بهتر هضم کنی. چیزهایی که به تو قوّت قلب می دهند تا راهی را که به نظر اشتباه انتخاب کرده ای، محکم و استوار بپیمایی.

مثل سخنرانی های مقام معظّم رهبری در مورد نیاز جامعه به دانشجویان جهادگری که برای خدا دانشگاهی شده اند؛ نه آن هایی که دانشگاه را پلی می بینند برای رسیدن به پول و مقام و جایگاه های متعفّن دنیایی.

مثل عصبانیت های چند روز پیش نتانیاهو از متخصّصین ایران اسلامی و ساخت زیردریایی ها و پهپادها و انرژی هسته ای هایی که یکی یکی همه ی آن ها را به زبان می آورد؛ انگار که کابوس شب هایش شده اند.

مثل صحبت های یکی از فرماندهان سپاه به یک دانشجو در مورد این که امروز بیشتر از قدیم ترها به «متخصصِ متعهّد» نیاز داریم. صحبت هایی که قسم های جلاله و نگاه های ملتمسانه ی آن فرمانده مخلص چاشنی اش شده بود.   

مثل صحبت های پریروز آیت الله العظمی علامه جوادی آملی:

«از منظر فلسفه ی الهی، همه ی علوم دینی است. هر علمی که موضوع آن فعل یا قولِ خدا باشد در حقیقت علم دینی است. تفاوتی میان آن که در حوزه به علم تفسیر که بررسی قول خداست با کسی که در دانشگاه به بررسی زمین که آفریده ی خداست وجود ندارد و هر دو به علم دینی اشتغال دارند. این تفکّر پیوند حقیقی حوزه و دانشگاه را به دنبال خواهد داشت و سرتاسر دانشگاه ها را نورانی خواهد کرد.»

و مثل بعضی تک بیت های حضرتِ حافظ:

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست
جــز این خــیال ندارم؛ خــدا گـواه مـن است



۱ نظر
الف سین

دلیلِ سر به هوا بودنِ زمین، ماه است ...

بسم الله 


پرده ی اول: 

جنگ اُحُد؛

جمعی از مسلمانان مسئولیّت حفظِ تنگه را برعهده دارند؛ و تنها مسئولیّت آن ها این است که دور از میدان جنگ، مراقب باشند لشکر دشمن از سمت تنگه به معرکه وارد نشود. 

در واقع قرار است این جمع، فقط و فقط دور از معرکه بایستند و نقش مترسک را ایفا کنند. حتّی لازم نیست شمشیر از نیام بیرون کشند... 

جنگ در میانِ میدان به نفع مسلمانان در حال تمام شدن است. لشکر دشمن، فرار را برقرار ترجیح می دهد و حالا وقت جمع کردن غنائم رسیده. علی رغم تأکید بسیار فرماندهان سپاه اسلام، آن یک عده سرباز که مسئول تنگه بودند، به گمان اتمام جنگ، تنگه را رها می کنند و به طمعِ جمعِ غنیمت وارد میدان اصلی معرکه می شوند. 

لشکر کوچک کمکی دشمن، در همین حین از تنگه وارد می شود و نه تنها عاقبت جنگ را عوض می کند؛ بلکه دلاوری چون حمزه سیدالشهدا به شهادت می رسد.


پرده ی دوم: 

امام باقر (ع) درباره ماجرای سقیفه فرمودند که «اگر حمزه و جعفر زنده بودند آن دو تن به مراد خود نمی‌رسیدند1»؛ یعنی حضور حضرت حمزه سیدالشهدا باعث می شد که سقیفه ای به وجود نیاید! پس شخصیت آن قدر بالا و والاست که می تواند سیر تاریخ اسلام را عوض کند و نگذارد که بدعتی توسط ابوبکر و عمر گذاشته شود... 


میان پرده: 

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود شهادت حضرت حمزه؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود عدم حضور حمزه سیدالشهدا در ماجرای سقیفه؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود بدعتِ جدیدِ ابوبکر و عمر در دین رسول خدا؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود مقدّمه ی مظلومیت علی (ع)؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود آه و ناله و شهادتِ حضرت فاطمه (س)؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود... 

می شود سرآغاز کربلا؛ 

می شود زخم هایِ تنِ امام حسن مجتبی (ع)؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود شهادت یازده امامِ معصوم (علیهم السلام)؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود غیبت امام زمان (عج)؛ می شود تأخیر در ظهور و فرج حضرت؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود مقدّمه ی افتراقِ مسلمانان؛ می شود سنّی و شیعه و هزار فرقه ی دیگر؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود ظهورِ پدیده شوم وهابیت؛ می شود ظهورِ داعش؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود جنگ های هزار و چندصد ساله بین گروههای مختلف مسلمان و مسلمان نما؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود ظهور کشورِ جعلی اسرائیل در میان چند ده کشورِ به اصطلاح مسلمان؛

یک تصمیمِ اشتباهِ کوچک در تنگه، می شود کشت و کشتار در سوریه، عراق، فلسطین، یمن، سومالی، بحرین، مصر، تونس، لیبی، سودان، فرگوسن آمریکا و حتّی تا قلب اروپا هم این کشتارها پیش می رود. 

همه و همه ی این ها می شود نتیجه رها کردن تنگه... 


پرده ی سوم: 

یک اشتباهِ کوچک در سال 1394 هجری شمسی، در لحظاتِ حساسِ آخرالزّمان، در حوالیِ ظهورِ مهدیِ موعود (عج) شاید بیشتر از رها کردن تنگه به اسلام و انسان و نسل ها ضرر بزند...

یک مقاله ی نابجا،

یک حرفِ نابخردانه،

یک تحلیلِ سیاسی اشتباه،

یک اخمِ کوچک از طرف بچّه مذهبی ها،

یک خنده ی نابجا از طرف جماعتِ مذهبی،

یک افراطی گری یا عمل تفریطی، 

یک حرکتِ نادرست، 

یک گناه، 

و فقط و فقط یک عمل از روی هوای نفس  ...


برادران!

خواهران!

عزیزان!

تنگه ی اُحُدمان را دریابیم ...


............................................................................

پاورقی:

1- الکافی، مرحوم کلینی، دار الکتب الإسلامیه، تهران، چاپ چهارم، ج۸ ؛ ص۱۸۹ 


امام زمان

۱ نظر
الف سین

یک غزل مهمان من باش ...


بسم الله


مـا مـی دویـم و جـاده بـه جـایـی نمـی رسـد
قـولی کـه عشق داده بـه جایی نمـی رسـد

چــون کــوه، رویِ حـرفِ خــودم ایــســتاده‌ام

کـوهـی کـه ایستاده بـه جایی نـمـی رسـد!


دریـــا هـنــوز هــسـت ولــی مــانـده‌ام چـــرا

ایــن رودِ بـی اراده بــه جــایــی نـمـی رسـد


دنیا همـیشه عرصه ی پیچیده بـودن اســت

آدم که صاف و ساده بـه جایی نـمی رســد


تـــاریــخ را ورق زدم و مــطــمـئــن شــــدم

هرگـز کسـی پـیـاده بـه جایـی نمـی رسـد


من حاضـرم قسـم بخـورم مـسـت نیـستم

این چنـد جرعه باده بـه جایـی نمی رســد 


(حسین طاهری)


سربند تنهایی



پی نوشت:

من ماجرایِ هجرِ تو با نوح گفتم؛ او

کِشتی درست کرد و سپس گفت: «گریه کن!»



۱ نظر
الف سین

بی قرارِ توام و در دل تنگم گِلِه هاست ...

بسم الله

اللّهمّ یا شاهِدَ کُلّ نَجوی!

 

می خواهم شما را دعوت کنم به جایی که تا به حال نرفته اید؛

به اعماق دلم ...

فرقی نمی کند که فردا صبحِ زود یک مصاحبه ی مهم داشته باشم؛

یا چند روز دیگر یک امتحان خیلی سخت!

یا حتّی فرقی نمی کند که تمام آینده ام گره خورده باشد به اتفاقاتی که قرار است چند ماه دیگر برایم بیفتد.
دقیقاً مثل وقتی که سرکلاس نشسته ام و برایم خیلی فرقی نمی کند که استاد چه می گوید!

یا وقتی که جزوه هایم را باز کرده ام که درس بخوانم، امّا یک هو می بینم که برگه ام پر شده از تک بیت هایی که ناخودآگاه روی دفترِ ذهنِ پریشانم رژه می روند.

 

راستش را اگر بخواهید، همین الان هم صدها صفحه جزوه جلویم تلمبار شده است.

راست ترش را اگر بخواهید، همین الان به جای نوشتن نامحرمانه ها، باید در حال تحلیلِ ارتعاشاتِ نانو تیرِ تیموشنکویی که با بدنه یِ زره پوشِ مقاله ی دکتر «چی پینگ وو» تقریب زده ام، باشم!

 

چند وقتی هم هست که برای دقایق طولانی خیره می شوم به یک نقطه و فکر می کنم!

این روزها دارم به این فکر می کنم که می شود فکر کرد.

اصلاً دارم به این فکر می کنم که چه قدر می شده فکر کنم و نکرده ام.

گاهی هم می شود که دلم می خواهد به جای همه ی این بیست و چند سالی که فکر نکرده ام، فکر کنم!

 

راستش را اگر بخواهید، چند وقتی هست که معیارهایم عوض شده اند.

راست ترش را اگر بخواهید، چند وقتی هست که معیارهایم خیلی خیلی عوض شده اند!

 

امشب داشتم به نمره هایی که در دوران تلخ و شیرینِ لیسانس گرفته بودم فکر می کردم.

داشتم به این فکر می کردم که نمره ی سیزده و هفت دهمی که از دکتر «پیشه ور» گرفتم، خیلی بیشتر از نمره ی نوزدهِ دکتر «دوازده امامی» می چسبد!

 

راستش را اگر بخواهید، سر کلاس دکتر دوازده امامی، عین گاوِ باشعورِ کدخدا «صَفَرعلی» حواسم به تخته ی سبزرنگی بود که بویِ علفِ تازه می داد؛ که مبادا خدای نکرده نکته ای را از قلم بیندازم.

راست ترش را اگر بخواهید، سر کلاس دکتر پیشه ور، عین گاوِ باشعورِ کدخدا «صَفَرعلی»، نسبت به آدم های بی شعورِ اطرافم احساس بی خیالی داشتم و سرگرم می شدم به نُشخوار کردنِ رُمان هایِ تازه ای که خریده بودم!

 

اصلاً بگذارید تا کمی از «محرمانه ها»یم هم بگویم!

دیروز وقتی که استادم داخلِ تاکسی، بغل دستم نشسته بود و داشت پول هایش را از کیفش بیرون می آورد تا زحمت کرایه ی تاکسی من و خودش را بکشد؛ خیلی سخیفانه گفتم:

«من اشتباهی آمده ام این جا! با این که می دانم اشتباهی آمده ام؛ امّا تا تَهِ این راهِ اشتباه را می روم.»

حالا بگذریم از جواب استاد راهنمای بزرگوارم که گفت:

«غلط کرده ای ... پدرت را در می آورم!»

 

بی خیال دیگر... بگذارید تا برگردیم سراغ «نامحرمانه ها»یمان!

داشتم به بی قراری های چند وقت پیشم فکر می کردم؛

به بعضی از روزها که خدا را فراموش کرده بودم؛

به بعضی از روزها که حسابی به یاد خدا بودم؛

به روزهایی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردم؛

به روزهایی که زندگی می کردم، عین تمام مُرده هایی که این روزها کف خیابان ها زندگی می کنند!

 

راستش را اگر بخواهید، چند وقتی هست که احساس بی قراری می کنم.

راست ترش را اگر بخواهید، امروز داشتم به این فکر می کردم که اصلاً «قرار» در «بی قراری» است .../




 


۱۰ نظر
الف سین